تبليغاتX
وبلاگ خازییل
شنبه 1388/04/13
یک جور خداحافظی


من با کسی سر جنگ ندارم
اما با باد
که به لنگه دری گشوده لگد می‌کوبد
نمی‌دانم که چه می‌شود کرد.

شمس لنگرودی
+ لینک مستقیم
سه شنبه 1388/04/09
آغوش

چنان
میان آغوشم بفشار
که جز صدای تپنده‌ی
آن تکه گوشت لرزان میان تنت
هیچ نشنوم.

+ لینک مستقیم
جمعه 1388/04/05

فرق است میان آن غواص که در بحر فرو رود تا دُر برآرد و میان آن که در قعر بحر از برای آن رَوَد تا با دُر، زمانی در صدف شود.

عین القضات همدانی

+ لینک مستقیم
چهارشنبه 1388/04/03
روح

والله من یک روح ناقصی دارم، آن‌هم برود توی فلان جای شما.
+ لینک مستقیم
جمعه 1388/03/29
آدمی‌زادها ١٢
 
عده‌ای از آدمی‌زادها معتقدند که اگر هر سنگی را رها کنی به زمین می‌افتد؛ این عقیده‌شان، بسیار بسیار محترم است.
+ لینک مستقیم
شنبه 1388/03/23
دروغ بزرگ
   
+ لینک مستقیم
جمعه 1388/03/22
٢٢ خرداد ٨٨
 
+ لینک مستقیم
چهارشنبه 1388/03/20
چاه؛ یک روایت جانانه

تقدیم به پ. نمی‌دانم  و به این

جان را به کف نهاده و بر کنار چاه خویشتن
خود را اسیر انعکاس صدا کردم
باشد که باز فراموش شود این عشق
از انعکاس صدای خویش رها گردم
+ لینک مستقیم
چهارشنبه 1388/03/20
آدمی‌زادها ١١

بعضی آدمی‌زادهای دور و برمان درست مثل گازco  هستند. بدون رنگ، بدون بو، بدون هیچ مشخصه‌ی هشدار دهنده؛ اما کشنده.

+ لینک مستقیم
دوشنبه 1388/03/18
پیشنهادی از روی شرم

به نظر پیشنهاد خوبی است. از این پس به خاطر این‌که حیثیت تمام دوستان‌مان که نام خانوادگی‌شان احمدی نژاد است لکه دار نشود، محمود احمدی نژاد را با مخفف اَ.ن از این دوستان تمیز می‌دهیم.
+ لینک مستقیم
دوشنبه 1388/03/11
امید، نه از نوع ماهواره‌‌اش

نوشتن از انتخابات شاید مثل کف زدن و تشویق کردن توی یک جمع، آن‌قدر واجب کفایی باشد که دیگر چیزی به گردن آقای خازییل نباشد. خلاصه رویم نمی‌شود بنویسم اما خوب، ما هم می‌گوییم که ای جماعت حتمن رای بدهید، آهای طرف داران کروبی و موسوی با هم‌دیگر مهربان‌تر برخورد کنید عزیزان و سرآخر امیدوار باشیم همه‌گی که چار سال بعدی‌مان جهنم نباشد.

+ لینک مستقیم
چهارشنبه 1388/03/06
این انتخابات، این مچ‌بندهای سبز


فال فروش‌ها/ مقابل تریا فرد/ کرمان

+ لینک مستقیم
سه شنبه 1388/03/05
و... یک روز بد

می‌شود یک‏دفعه همه چیز را عوض کرد. می‌شود یک صبح بیدار شد و زد زیر خیلی چیزها. می‌شود یک‌باره سیگار را گذاشت کنار. می‌شود ناگهان بروی آن‏ور آب و نهایت‏اش بشوی حمالی چیزی. می‌توان یک‏دفعه برداشت و به هرکس که از آن طرف خیابان می‌آید گفت: " توله سگ " . اما بعد از همه‏ی این‌ها یک‏ وقت می‏بینی که ته وجودت یک‏جایی که درست نمی‌‏فهمی کجاست، می‏خارد. بد هم می‏خارد. بعد، عین هر آدمی‏زاد دیگر آرام می‏شوی و می‏روی و می‏رسی به زندگی‏ات. چون بالاخره آن‌جایت خاریده است.

+ لینک مستقیم
یکشنبه 1388/03/03
دوست من، ج.ا

و سپس روی گرداند به سوی پیرمرد کور، عصای از دستش بربود و با آن ضربتی چند بر سر پیر ابله کوفت، آن‌وقت فریاد برآورد:
" لعن و نفرین خداوند، بر شما قوم فیل‌تر کننده باد"
                          کتاب مقدس، ویرایش خ.آدامز، جلد چهارم، ماجرای حماقت ج.ا پیر



توی ذهن انسان گاهی سوالاتی پیش می‌آید. مثلن این یکی:


- آقای ج.ا چرا به کل اینترنت را فیل‌تر نمی‌کنید، در این صورت با یک مسئله به نام فیل ترینگ کل اینترنت مواجه هستید، اما با روندی که در حال حاضر پیش گرفته‌اید چند روزی به یک بار فحش و بد و بیراه می‌خورید که : "اَی لعنتی، فیس بوک رو هم فیل‌تر کرد" و از این دست صحبت‌ها. خلاصه فکری به حال خودتان بکنید آقا.


+ لینک مستقیم
سه شنبه 1388/02/29
درس‌های کوچک ٢
 
همان بعداز‌ظهر که زنگ اول را در کلاس دستور زبانِ فارسی داشتیم، معلم مرا بلند کرد و گفت: دهبیدی تو که پدرت اهل فارس است بگو ببینم کاکو " زمین خوش فارس " یعنی چه؟
فورن گفتم، آقا، قبل از دن و تن در مصدرهای زبانِ فارسی، حرفی است که از یازده حرف این جمله بیرون نیست.

دختر دایی پروین / علی محمد افغانی

+ لینک مستقیم
دوشنبه 1388/02/28
جــــــسی

..................... تقدیم به معصومه مرادیان

شک ندارم اگه شما هم یه همچین اتفاقی براتون می‌افتاد، تاریخ و روز و ساعتش که هیچی، حتمن سن و سال خودتون رو هم از یاد می‌بردین. اما گمون نکنم بیشتر از دو سه روز ازش گذشته باشه. از چی؟ آره، خودمم می‌دونم، همیشه یه اتفاق عجیب که برام می‌افته، موقع تعریفش، انقدر حاشیه می‌رم که به کل اصل مطلب یادم می‌ره. بچه‌تر که بودم، این خصوصیتم، وقت انشا نوشتن همه‌ی معلم‌ها رو دیوونه می‌کرد. یادمه وقتی انشامو که راجع به توصیف سگ همسایه‌مون نوشته بودم، برای اون معلم چاقه که اسمش یادم نیست خوندم، کاردش می‌زدی خونش در نمی‌اومد. خودم هم می‌دونستم چرا، آخه بعد از دو صفحه که را جع به شباهت خونه و حیاط خودمون و همسایه‌مون و اخلاق سگیِ مردِ همسایه و دعواهاش با عالم و آدم توضیح داده بودم، توی خط آخر گفته بودم: " آره، اسم سگ همسایه‌مون جسیه و سه سالشه، یه سگ پاکوتاه نژاد اروپاییه که پشمای خاکستری داره."
البته نه که ندونم چرا این طوری می‌شه‌ها، نه، برعکس خیلی هم خوب می‌دونم، همش واسه اینه که می‌خوام اون ماجرا رو خیلی خوب تعریف کنم، یه طوری که اونی که داره می‌شنوه، درست اندازه‌ی خودم ذوق مرگ بشه. اون وقتا دوستم می‌گفت که مامانش گفته که من یه‌جور بیماری مغزی دارم، اما من می‌دونستم که مامانش چرت می‌گه. چون من فقط می‌خواستم همه حرفمو خوب بفهمن. اماانگار فقط آخرِ حساب کتابام اشتباه از آب در می‌اومد.
خلاصه، ماجرا این جوری بود: همین طور که سوار تاکسی بودم و داشتم می‌رفتم، یه‌هو جسی رو دیدم، نشسته بود پشت یه ماشین، از این ماشین قدیمیا که دیگه تو مملکت ما تولیدش نمی‌کنن. آره، جسی بود، خودش بود، بعد این همه سال. پسر دنیا یه نخود کوچیکه که همه‌ی ماها توشیم. حتا یه لحظه هم شک نکردم که جسی نباشه، می‌دونی، آخه تو این سگ یه چیزی بود که با بقیه فرق داشت، درست نمی‌دونم چی، اما یه چیزی مثل یه سایه‌ای که مدام، هرجا که بره روش افتاده بود. می‌دونی، حالا بعضی وقتا فکر می‌کنم مامان  دوستم راست گفته بود، شایدم یه جور بیماری داشته باشم، آخه درست همین الان یادم اومد که توی همون انشای مدرسه، حتا یادم رفته بود بنویسم که من همیشه از سگا می‌ترسیدم. اما بعدن از جسی خوشم اومده بود، حالا هم که جسی با بقیه سگا فرق داشت. اما نه، مریضی چیه؟ من فقط می‌خواستم اونا حرفای من رو راجع به جسی خوب بفهمن، اما آخرش کارا خراب از آب در اومده بود. فقط آخرش.
ماشین قدیمیه پشت چراغ قرمز وایساده بود جلوی تاکسیِ من. جسی خودش رو می‌مالید به شیشه‌ی عقب ماشین، نمی‌دونستم چه کار می‌شه کرد تو این شرایط، درست عین وقتایی که بچه‌های کوچولو برات از شیشه‌ی پشت ماشین شکلک در میارن، این جور وقت‌ها انگار که همه‌ی ماهیچه‌های صورتم فلج بشن و نتونم هیچ شکلکی دربیارم، خیره می‌مونم و می‌مونم تا ماشین جلویی راه بیفته و همه چی تموم بشه، درست مثل جسی که حالا، همین طور خودش رو می‌مالید به شیشه‌ی پشت ماشین و چراغ سبز شد و اون ماشین قدیمیه که دیگه توی مملکت ما تولید نمی‌شه، راه افتاد.


***

می‌دونی که، عادت ندارم زیاد حاشیه برم، فقط دلم می‌خواد بقیه حرفمو درست بفهمن. این که اسمش حاشیه رفتن نیست، هست؟
همون قضیه‌ی ذوق مرگی و ایناست. آخه این قضیه خیلی جدیه، شاید مجبور بشم برم و اون معلم چاقه که براش راجع به جسی انشا خونده بودم رو پیدا کنم، دلم می‌خواد ببینم چه حسی پیدا می‌کنه وقتی قضیه رو می‌شنوه؟ این بار می‌خوام برم پیشش و صاف خودِ خود قضیه رو براش بگم، فکر کنم خود این قضیه انقدر عجیب باشه که دیگه لازم نباشه، اینقدر حرص ذوق مرگ شدن طرف رو بخورم، آره تازه شاید اگه زیادی هم تلاش کنم، حال طرف از شنیدن ماجرا خیلی خراب بشه، خیلی خراب.
اینایی که گفتم همش یه طرف، این که معلمه باور کنه هم یه طرف. این جور آدما هر یه سال تحصیلی که می‌گذره و یه سری از دانش‌آموزا رو رد می‌کنن، خرفت‌تر می‌شن. نه این که خرافاتی و این‌جور چیزا باشم‌ها، اما خوب، به یه سری انرژی‌های منفی اعتقاد دارم که می‌تونه روح معلم‌ها رو داغون کنه و از اونا یه سری چیزای عجیب و غریب وحشتناک بسازه.
شاید مجبور بشم معلمه رو ببرم یه جای تاثیر گذار و این حرفا رو بهش بگم، یه جایی که حرفام روش خیلی اثر کنه، مثلن هلش بدم سمت یکی از دیوارای بیرون مدرسه وکمرش رو بچسبونم به دیوار و دوتا دستام رو بگذارم دو طرف شونه‌هاش و یه‌کم خودم‌رو وِل کنم رو هیکل چاقش، بعد بگم:
می‌دونی بعدش چی شد؟ رسیدم به چهار راه بعدی، بازم چراغ قرمز بود. محاله بتونی از چراغ قرمزای اون خیابون یکی درمیون فرار کنی.
بعد یکم خودم رو متاثر نشون می‌دهم و باز تکرار می‌کنم: پسر، دنیا خیلی کوچیکه، یه نخوده، یه نخود.
اینجاس که دیگه معلمه می‌خواد گریه‌ش بگیره. بهش می‌گم:
آخر ماجرا خیلی عجیب تموم شد، تاکسی من دوباره وایساد پشت همون ماشین قدیمیه، یکی از همونایی که حد اقل ده ساله که یه‌دونش هم از کارخونه بیرون نیومده، همونی که جسی توش بود. اما اون چیزه که من دیده بودم، باورت می‌شه چی بود؟ ها؟ باورت می‌شه؟ زنه هی سرش رو تکون می‌داد و روسریش رو شیشه‌ی عقب ماشین بازی می‌کرد.

+ لینک مستقیم