تبليغاتX
وبلاگ خازییل
88/09/05
دکو...هه، پاژ!

ظرف آبی
توی دست‌ام بود
و دست‌ام نیز می‌لرزید.

برگ سبزی
توی ظرف آب
می‌لغزید.

شوری اشک‌ات
به روی گونه‌های نازک‌ات
آرام می‌غلتید.

ظرف آب
از دستم افتاد و
شکست.
+ لینک مستقیم
88/08/30
هنوز هم مشغول مردنت هستی ٣



روز من
خالی بود
مثل گلدان، بی گل
وقتی امروز
نبودی تو
میان بغل‌ام.
+ لینک مستقیم
88/08/30
کامنت‌ها صحیح و سالم شدند.
+ لینک مستقیم
88/08/24
cuddle

من رازی در جهان هستم
که تنها تو
مرا می‌دانی
تو رازی در جهان هستی
که تنها من
تو را می‌دانم
ما بازتاب جوان رازهای کهن‌سال جهان‌ایم
که تنها هم
هم را می‌دانیم

+ لینک مستقیم
88/08/22
داستانِ خوب بخوانید! ٣

جوهر سرخ
تقدیم به همه‌ی زورمدارها و خون‌ریزهای عالم

نویسنده: رامش گونسکرا
برگردان: آقای خازییل

از این‌جا دریافت کنید.

 

+ لینک مستقیم
88/08/17
قتل

قاتلان معمولن
توی شب‌های سیاه
وقت تابیدن مهتاب سپید
بر سر قبر هر آن‌که کُشتند
با قدی افراشته
با دو دستی که به سینه زده‌اند
می‌استند
با صدایی آرام
مثل یک زمزمه‌ی خالص و پاک
زیر لب می‌خوانند:
خوب شد آخرسر
رفتی به درک
سگ پدرِ
پستِ پدرسگ.

+ لینک مستقیم
88/08/15
یک چیز درخور
  
+ لینک مستقیم
88/08/12
Running From Paradise

هیچ انسانی قدم به سرزمینی نخواهد گذاشت، مگر دردناکیِ زندگی را با خود به آن‌جا بَرد.
..
فرناندو پسوآ


 توی بهشت که بودم، همه چیز خیلی عجیب و غریب و ناجور بود. قبلن خیال می‌کردم آن‌جا باید بهترین و شگفت انگیزترین جای دنیا باشد. مثلن یک جای باغ مانندی که دیوارهای بلند و حصارهای طلایی تا آسمان افراشته‌ای دارد که جلوی هرجور بدبختی و فکر و خیال تخس را می‌گیرند. بعد همین طور در ادامه‌اش خیال می‌کردم که آن‌جا حتمن یک جورهایی هم یک جای خلوتی است و اگر دلت نخواهد، هیچ حیوان دوپایی دور و برت پیدایش نخواهد شد. اما این‌طور نبود. همه چیز خیلی بد بود. یعنی به من بد گذشت. شاید چون مجاز نبودم پابگذارم توی بهشت. آدم‌های بدبخت، آدم‌های ناچار، آدم‌های این‌جوری هرکجا که بروند جهنم درون‌شان را دنبال خودشان این‌ور و آن‌ور می‌کشند.
یکی از روزهایی که همین طور نشسته بودم توی بهشت، دیدم که واقعن از وقتی آمده‌ام این تو هیچ کاری نکرده‌ام. اصلن همان وقت بود که فهمیدم که تا آن‌موقع آن‌جا هیچ حس خوبی به من نداده است. فهمیدم آن چیزهایی که می‌خواهم‌شان را اصلن همین که هِی بخواهم‌شان و هِی نشود است که خواستنی کرده است. بعد، چند روز گذشت و تصمیم گرفتم فرار کنم.
بعد از فرار، توی راه برگشت، وقتی خطر گیر افتادن کم شد، آرام هدفونم را توی گوشم فرو کردم و با قلبی مطمئن به آوازخوان‌های گروه شتر گوش دادم. و اصلن همین شتر بود که باعث شد راهم را محکم و سریع بیایم و فکرهای چرندِ برگشت به بهشت را از مغزم بیرون کنم.
و الان این جایم. فرار کرده‌ام. خسته‌ام. پاهایم درد می‌کند. کمرم از بس که توی جوی‌های خشک بهشت، زیر آفتاب، با مارمولک‌ها و سوسمارها دراز کشیده‌ام خشک شده است. دارم خودم را آماده می‌کنم که فردا برای دل خوشی خودم و شاید هم برای سرخوشی دیگران، با یک موزیک شادِ مسخره، رقص شادِ دیوانه واری راه بیندازم.

راستی از بهشت فقط یک تکه کاغذ با خودم آورده‌ام، توی جیب شلوارم بود و من نمی‌دانم که چه‌طور و چه‌کسی آن را توی جیبم گذاشته است. رویش نوشته شده: ما آدمی‌زادها هرگز برای خودمان زندگی نمی‌کنیم و این خیلی غم‌انگیز است.

+ لینک مستقیم
88/07/12
Escape to paradise

رابطه‌ی آدمی‌زاد در دنیا با هر چیزی، با هر پدیده‌ای، نیاز به ریکاوری دارد. باز آرایی گراف‌های ذهنی، خلوت شدن‌شان، پرداختن و تمیز کردن و عیب یابی‌شان، این که بنشینی و با خیال آسوده گراف‌ها را با سلیقه و از سر ذوق، آگاهانه، از نو بچینی و مرتب‌شان کنی فرصت بزرگی است که خیلی‌ها خودشان را از آن محروم می‌کنند - یا شرایطِ اطراف‌شان آن‌ها را محروم می‌کند.
یک مدتی دلم می‌خواهد بروم دنبال کارِ خودم. نمی‌دانم چه‌قدر دوام بیاورم اما امیدوارم مدت‌اش کم نباشد. امیدوارم با فکر و ذهن بهتری برگردم و پایم را بگذارم این‌جا. یا اگر هم این‌طور نشد حداقل یک چیزی توی نگاهم عوض شده باشد.
علی الحساب دیگر چیزی ندارم بنویسم.

+ لینک مستقیم
88/07/04
جایی در تکزاس

توی یک خانه‌ی مزرعه‌ایِ بزرگ با یک پدربزرگ و
مادربزرگ ( نه مال خودم ) نشسته‌ایم و مادربزرگ به من می‌گوید
که "میگرنِ وحشتناکی" دارد و نمی‌داند چه کارش کند.
آن‌وقت می‌فهمم که سردردش شروع شده و به این خاطر است
که من توی خانه‌اش نشسته‌ام.
پدربزرگ از من می‌پرسد که چیزی می‌نوشم و من می‌گویم
بله و او برایم ویسکی و
آب می‌ریزد
و زنم سلانه سلانه می‌آید بیرون و می‌گوید
" خیلی زود باهاش شروع نکنین، گندش در می‌آد."
مشروب را می‌کوبم روی میز، به پدربزرگ نگاه می‌کنم، می‌پرسم،
" اون آخریشون چه‌طور شد؟ "
زنم می‌رود.

عصر دارد از نفس می‌افتد
همین‌طور که من با پدربزرگ
به نوشیدن نشسته‌ام
و بعد پدربزرگ خوابیده
توی صندلی‌اش می‌افتد و من
بیشتر به خودم می‌رسم.
با خورشیدی که انگار توی چشم‌هایم به غروب می‌نشیند،
نشسته‌ام و
حالِ خوشی است.
بعد از مدتی قدم زنان توی حیاط می‌روم و
یک سرخ‌پوست آن‌جا می‌بینم.
روی زمین می‌نشینم و تماشایش می ‌کنم که
یک لانه‌ی مرغ سر هم می‌کند.
بعد، کمی که گذشت، می‌پرسم " چیزی می‌نوشی؟ "
می‌گوید نه.
از آن آدم‌هایی که شوخی ندارند.
برمی‌گردم سمت خانه.
پدربزرگ هنوز خواب است.
مادر بزرگ هنوز سردرد دارد.
می روم توی خانه.
به اتاق خواب برمی‌گردم.
زنم آن‌جا ایستاده.
می‌گوید " تویِ حرومزاده "
می‌گویم " صد البته "
تِلِپ
خودم را روی تخت می‌اندازم و
سقف بالای سرم را نگاه می‌کنم.
لا به لای ترک‌ها شکلِ یک فرشته، یک بزغاله
و یک شیر را پیدا می‌کنم.
زنم از اتاق بیرون می‌رود.
مانده‌ام چه‌قدری به سرخپوست می‌دهند.
زیاد نیست: اتاق و غذا و
جایی برای شاشیدن.
تصمیم می‌گیرم بخوابم.
شاید بعدن، توی شب
چیزها بهتر به نظر برسند.

چارلز بیکافسکی
برگردان: آقای خازییل
+ لینک مستقیم