صدایی می آید...... زوزه می کشد.... دور میشود ... محو میشود ..... و می رود...
دوباره انتظار میکشم....
اگر نیاید .....چی؟
نمیدانم ... شاید انوقت است . که دیگر....
دیگر چی؟؟؟
ببینم . هی پسر با توام . صدامو که میشنوی؟ ها!!
با منی؟
هی من که پسرک نیستم .... پدرم گفته تو مرد شدی....پدر من مرد بزرگیه....
خیابان تمام میشود .... صدا دو شاخه می شود ...چپ و راست...
و سمت راست خییابان است که پسرک را در خود جا داده است...
پسرک چاق و چله است.... شکمش ....شاید..تا پنج شش متر جلو تر از خودش میرود...
پدر پسرک از دور می آ ید ... او مرد بزرگی است...
پاهایش به تنهایی شاید ده دوازده متری میشود.......
پسرک می خواهد روزی به بزرگی پدرش شود..... به اندازه ی او مرد شود....
حالا ذدوباره همان صدا ....
پسرک در حال راه رفتن کفش هایش را روی زمین میکشد.... لخخخخخ....لخخخخخخ....
وبه سمت پدرش میرود...
سر خیابان ... مردی با دماغی به بزرگی یک کامیون .
پیچید توی اولین کوچه....سمت خانه شان...
و مادری با دست هایی به اندازه در دیگ به دخترش یاد میداد که چگونه آشپز خوبی شود....
و بوی غذا توی کوچه می پیچید...
شب شده بود .... برف زده بود
و مردی که گوش هایش به اندازهی لحاف چهل تکه ی ننه سرما میشد......
خود ش را لای گوش هایش پیچید و .... همان کنار خیابان خوابید...
عشق زمینی و هوایی ندارد والا
کوچه
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم.
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم.
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید.
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم،
پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم.
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو،همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت،
من همه محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام،
بخت خندان وزمان رام.
خوشه ماه فرو ریخته در آب،
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب.
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ.
یادم آید تو به من گفتی)):از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن!
آب،آیینه عشق گذران است.
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
باش فردا،که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی،چندی از این شهر سفر کن!))
با تو گفتم :((حذر از عشق؟ - ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم.
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد،
چون کبوتر، لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدی،من نه رمیدم، نه گسستم.))
باز گفتم که:((تو صیادی و من آهوی دشتم،
- تا به دام تو درافتم همه جا گشتم وگشتم -
حذر از عشق ندانم ،
سفر از پیش تو هرگز نتوانم،نتوانم.))
اشکی از شاخه فرو ریخت،
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت...
اشک در چشم تو لرزید،
ماه بر عشق تو خندید.
یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم.
پای در دامن اندوه کشیدم.
نگسستم،نرمیدم.
رفت در ظلمت غم،آن شب و شب های دگر هم،
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم.
بی تو ،اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...
تو به من خنديدي !.. و نمي دانستي
من به چه دلهره از باخچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من کرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
...... و تو رفتي و هنوز
خش خش گام تو تکرار کنان مي دهد آزارم
و من انديشه کنان غرق اين پندارم
که چرا؟؟؟
خانه کوچک ما
...سيب
...نداشت
چه کنم؟
من اگر زبانم آتش،
من اگر ترانه ها یم
همه شعله های سر کش،
چه کنم که یک دل است و همه داغ های سوزان:
غم خستگان عشق و غم کشتگان نفرت،
غم آب های هرز و غم باغ های سوزان.
تو اگر در این بیابان
غزلی چو آب خواهی،
عجبا که از سرابی
شطی از شراب خواهی!!!!......
(محمود کیا نوش)