خاطراتم را به هوا پرتاب مي كنم
به دورترين نقطه
كورترين ديدرس
صبح، پستچي خاطراتم را مي آورد
و انعام مي خواهد.
شاعر: سپيده عيوضي
خسته شده بو انقدر سور وانت بارش در میدون دور زده بود و صدای نفس ماشینش هی تو میدون می پیچید...
روی سکوی اولین خونه نشست... خسته بود و دستاش درد می کرد...
دست کرد از توی جیب پیرهنش که زیر جلقه ی بافتنیش پوشیده بود سیگار در بیاره ...
سیگارش شکسته بود ... خورد شده بود... دنبال یکی دیگه گشت ... پیدا نکرد........
کفری شده بود.... بلند شد و سست راه افتاد و .. اما چند قدم بیشتر نرفت....
همین . فقط تا سر کو چه رفت که یه نگاهی به وانت قراضش بندازه.... سر جاش بود...
برگشت ... اما سکو نبود ... سیگار از کمر شکسته نبود .... خانه ها نبودند....
ترسید ...
فکر کرد چشمش سیاهی میرود... برگشت سمت وانت قراضه اش...
وانت بود... گفت : می رم دور میدون دور میزنم....
سوار شد ... رفت ... زیاد رفت ... خیلی.. اما میدان نبود...
خیابان بود اما حضور نداشت...
نفس وانت قراضه اش گرفته بود ...
دیگر صدای نفس زدن خودش بر وانتش می چربید...
می خواست امرز بفروشدش...وانتش را .... بعد از سی و پنج سال....
داتسون سبز.....
نرفته بود سر قرارش.... ترسیده بود.....
هوا گرم بود .....
پنجره ی وانت باز بود.... و صدایش پیچیده بود قاطی صدای موتور شده بود...
پلیس مخابره کرد ...
"مرکز..... داتسون سبز رنگی با میدان... برخورد کرده . نیروی کمکی اعزام کنید....
آمبولانس هم اعزام کنید . سرنشین فوت کرده . علت مرگ تصادف نبوده."
دوباره کلاغ ها دیوانه شده اند . خاک تو سرشان . دیوانه که می شوند خبرها را اشتباهی خبرچینی می کنند . به جای این که بروند به ملیحه بگویند براش خواستگار پیدا شده می روند به مهستی می گویند . مهستی هم که از همه جا بی خبر فردا امتحان حسابان داره . توی حیاط فرش پهن کرده زیر درخت توت داره مساله حسابان حل می کند که یک هو کلاغه میاد صاف میشینه روبروش . دم ور می چینه و هی از این درو اون در حرف می زنه که جون مهستی بالا میاد . آخرش هم دو تا قار قار نصفه و نیمه می کند و می گوید :"جون کلوم دو کلوم .. مهستی جون واست خواستگار پیدا شده ...نمی گذارن درست و بخونی که ..را به را این میره اون میاد!"
مهستی دفتر حسابانش و جمع می کنه و می خواد یه دستی به دم کلاغه بکشه بلکه بیشتر حرف بشنوه که کلاغه بال بال می زنه و در میره!کلاغا زیاد خودشون و داخل مشکلات مردم نمی کنن . همین که خبرو بگن و از سر دلشون رفع شه براشون بسه .
اون وقت اون یکی کلاغه صاف رفته ور دل ملیحه نشسته گفته چه نشستی دختر؟می دونی دبیر حسابانت عاشقت شده؟چطور تا حالا نفهمیدی؟از نگاهش نفهمیدی؟از راه رفتنش بین نیمکت ها نفهمیدی؟آخ که تو چقدر خری؟دخترا اندازه ی تو چهار تا بچه رو از آب و گل کشیدن بیرون...اون وقت تو توی این همه مدت نفهمیدی این اصلا تو کلاس حسابان نیست؟دلش پیش چشم و ابروی توئه؟...دلسردم کردی...یه کم چشم و گوشت و وا کن دختر!
و ملیحه ی بدبخت تا اومده فکر کنه که اصلا دبیر حسابانشان بیخود کرده که عاشقش شده دلش ضعف رفته و همان جا کنار بخاری دراز کشیده و هی به کلاس ها ی حسابان فکر کرده و سعی کرده یادش بیاد پس کی این دبیر حسابان یک جور دیگر نگاهش می کرده که این نفهمیده!
هیچی دیگه..کلاغ های دیوونه که این قدر سرشان شلوغ بوده دیگه یادشون رفته مروری بکنن ببینن چی گفتن و چی شنفتن!
برای ملیحه ی بدبخت خواستگار رفته!پسره ماشالله یه پاش این جا یه پاش دوبی ...از" دی تو دی "جنس میاره اینجا تو ونک یه جایی و تو یه پاساژی کرایه کرده هر جنسی خدا تومن...خوش هیکل..کت و شلواری ..با سبد گل ..چه کلاسی ..چه دک و پزی اومدن خواستگاری خانوم...خانوم به هوای حرف کلاغه به حساب دل دبیر حسابانش پایش و کرده توی یک کفش که الا و بلا من می خوام درس بخونم!
بهش گفتن لگد به بختت نزن . تو که دانشگاه سراسری قبول بشو نیستی . بیا برو زن این شو اگه آزاد قبول شدی داره خرجت و بده بری دانشگاه . تو گوشش نرفت که نرفت!
مهستی خانومم که هیچی...هی نشست به هوای خواستگار و گند زد به امتحان حسابانش. دبیر حسابان بدبختش که وقتی مهستی و می دید نفسش بالا نمی آمد نکرد ازش بپرسد آخه دختر چه مرگته...برگه ی حسابان مهستی رو که دید این قدری پکر شد که دست و دلش تا دو هفته به تصحیح کردن ورقه ها نمی رفت!
بعدشم که از یکی دو تا کلاغ دیگه شنید که آره قراره برای مهستی خواستگار بیاد و هی دل دل کرد که چی کار کنه که دید دختره خودش این قدر از فکر خواستگارش توی عالم هپروت که فکر کرد این قدر روی دلش سرپوش بذاره تا عشقش بمیره.
البته این اتفاق ها همیشه پیش نمیاد . ولی کاره دیگه . یک وقت دیدی شد. همیشه که کلاغ ها دیوانه نمی شن و قاطی نمی کنن . گمون کنم فصلیه!
بر گرفته از "زنگوله"