تبليغاتX
وبلاگ خازييل
خازييل
هرچه اين جا نوشته شده همه خازييل است
چهارشنبه 1385/03/24
قضيه‌ جايزه‌ نوبل‌
بود پدری‌ از علوم‌ معقول‌ و منقول‌ بهره‌ ور
دختری‌ هم‌ داشت‌ با استعداد و با هنر
اما قدر دختر بر پدر مجهول‌ بود
پدر باو هيچ‌ اعتنا نمی‌ نمود .
پدر شبها می‌ خورد دود چراغ‌
می‌ نشست‌ تک‌ و تنها کنج‌ اتاق‌
هی‌ قصيده‌ و غزل‌ صادر می‌ نمود
به‌ استقبال‌ قدما شعر می‌ سرود .
شعر های‌ خود را در انجمن‌ ها می‌ خواند و می‌ ربود جايزه‌
تبريک‌ می‌ شنيد از مردم‌ برای‌ اين‌ جربزه‌ .
اما چون‌ دختر می‌ ديد اشعار پدر
ميزد دست‌ حسرت‌ و تهلف‌ بر سر
که‌ چرا شعر من‌ نتوانم‌ سرود
تا شوم‌ مشهور اندر عالم‌ زود .
يک‌ شب‌ با اين‌ افکار رفت‌ روی‌ پشت‌ بام‌
از غصه‌اش‌ آن‌ شب‌ هيچ‌ نخورده‌ بود شام‌
بر ماه‌ و ستاره‌ ها نظر بسيار نمود
از شدت‌ تاثر صادر مقداری‌ اشعار نمود .
ناگهان‌ چون‌ اشعار خود را بديد
از ته‌ دل‌ نعره‌ يا حق‌ کشيد .
آمد فورن‌ پايين‌ از پشت‌ بام‌
رفت‌ پهلوی‌ پدر خود و کرد سلام‌
داد اشعار خود را بدست‌ پدر
پدر بر سر تا پای‌ آن‌ اشعار کرد نظر
پس‌ کاغذ را مچاله‌ کرد با غضب‌
گفت‌ : " برو گمشو از پيش‌ من‌ ای‌ نادان‌ بی‌ ادب‌ !
" اينها که‌ گفته‌ ای‌ شعر نيست‌ قضيه‌ است‌
" عاری‌ از وزن‌ و قافيه‌ و صنايع‌ بديعيه‌ است‌
" تو غلط می‌ کنی‌ بتوانی‌ شعر بگويی‌ چون‌ من‌
" نتوانی‌ شد شاعری‌ شهير اندر زمن‌
" تو ندانی‌ يک‌ کلمه‌ صرف‌ و نحو عربی‌
" کی‌ به‌ فارسی‌ نويسی‌ يک‌ شاهکار ادبی‌ ؟
" تا نخوانی‌ تو علوم‌ عريض‌ و بديع‌
" خواهی‌ بود اندر شاعری‌ طفل‌ وضيع‌
" تو بو نبرده‌ ای‌ از رسوم‌ بحر و قافيه‌
" هيچ‌ نمی‌ فهمی‌ در شعر خوب‌ و بد چيه‌ .
" حسن‌ مقطع‌ ، حسن‌ مطلع‌ لازم‌ است‌
" هم‌ موشح‌ ، هم‌ مرصع‌ لازم‌ است‌ .
" قضيه‌ غلط می‌ کند با قصيده‌ برابر شود
" جفنگيات‌ دختری‌ همسر ادبيات‌ پدر شود ! "

دختره‌ نوميد شد و رفت‌ دم‌ قهوه‌ خانه‌
ديد آنجا آب‌ پهنی‌ روانه‌
بزبان‌ حال‌ با خود گفت‌ : " لب‌ آب‌ روان‌
شنيده‌ ام‌ شعر از طبع‌ هر ايرانی‌ می‌ شود روان‌ بلکه‌ دوان‌ ".
پس‌ کنار آب‌ چندک‌ زد آن‌ دختر،
هی‌ فشار آورد او بر مغز سر ،
ولی‌ وامانده‌ بود او برای‌ پيدا کردن‌ مضمون‌ ،
بيخود هی‌ نگاه‌ می‌ کرد به‌ زمين‌ و آسمون‌ .
ناگهان‌ جشمش‌ بر پشت‌ ديوار قهوه‌ خانه‌ فتاد ،
نيشش‌ شد واز و خاطرش‌ شد شاد .
ديد بر آن‌ ديوار با يک‌ خط جلی‌ با ذغالی‌ ،
نوشته‌ اند دستورات‌ خيلی‌ عالی‌ :
که‌ " ای‌ جوان‌ بر عفت‌ مردم‌ منما دست‌ دراز ،
" همچنين‌ تو ای‌ دختر در کوچه‌ ميا با رخ‌ باز ،
" بر حيثيات‌ ديگران‌ بگذاريد احترام‌ ،
" تا اخترام‌ گزارند بر حيثيت‌ شما ديگران‌ . "
طبع‌ شعر دختر معطل‌ نشد و کرد گل‌ ،
اشعاری‌ می‌ جوشيد در مغزش‌ غل‌ و غل‌ .
اما افسوس‌ که‌ او علوم‌ اديبه‌ نمی‌ دانست‌ ،
شعر صحيح‌ به‌ سبک‌ قدما گفتن‌ نمی‌ توانست‌ .
پس‌ از زور زدن‌ های‌ بسيار الغرض‌ ،
ناچار شعر حسابی‌ را با قضيه‌ کرد عوض‌ .
آن‌ مضامين‌ اخلاقی‌ را بصورت‌ قضيه‌ در آورد ،
پاکنويس‌ کرد و پيش‌ پدر خود برد .
پدرش‌ چون‌ ديد آن‌ قضيه‌ را ،
از دست‌ او پاره‌ کرد يقه‌ را .
) ما می‌ دانيم‌ که‌ يخه‌ درست‌ است‌ و يقه‌ غلط است‌ ولی‌ هوس‌ کرديم‌
در سرتاسر اين‌ کتاب‌ مستطاب‌ يک‌ دانه‌ لغت‌ غلط هم‌ نوشته‌ باشيم‌
چه‌ می‌ شود کرد؟ (
گفت‌ : " باز قضيه‌ ساختی‌ ای‌ ناخلف‌ ،
" تو آدم‌ نيستی‌ حيوانی‌ برو بخور علف‌ !
" تو بايد کنی‌ با کودکان‌ گردو بازی‌ ،
" ترا چه‌ به‌ اينکه‌ به‌ رقابت‌ من‌ شعر بسازی‌ ؟ "
پس‌ او را زد و از خانه‌ خود بيرون‌ کرد ،
لب‌ و لوچه‌ آن‌ بيچاره‌ را آويزان‌ کرد .
دختره‌ با استعداد قدری‌ دماغش‌ سوخت‌ ،
ولی‌ از قضيه‌ اخلاقی‌ ساختن‌ لب‌ ندوخت‌ .
آخرش‌ زن‌ بابای‌ بی‌ حيای‌ او ،
افتاد شب‌ و روز در قفای‌ او :
که‌ " برو اشعر خود را چاپ‌ کن‌ ،
" جيگر پدرت‌ را از حسودی‌ آب‌ کن‌ . "
حرف‌ زن‌ بابای‌ بدجنس‌ را شنيد شاعره‌ جوان‌ ،
اشعار خود را به‌ چاپ‌ رساند اندر نهان‌ .
از قضا در يک‌ روز هم‌ ديوان‌ اشعار پدر ،
شد منتشر ، هم‌ قضيه‌ نامه‌ دختر !
هر کس‌ خواند گفت‌ : " جف‌ القلم‌ آقای‌ والد ،
" ولی‌ بر قضايا ايرادات‌ سختی‌ هست‌ وارد .
" اين‌ جور شعر در فارسی‌ سابقه‌ نداشته‌ ،
" هرکس‌ اين‌ ها را نوشته‌ بد سابقه‌ ای‌ گذاشته‌ .
" او همه‌ غزلسراها و قصيده‌ سرا ها را کرده‌ مسخره‌ ،
" بايد او را گرفت‌ پرت‌ کرد پايين‌ از پنجره‌ . "
دختره‌ از خجالت‌ رفت‌ و غايم‌ شد
اشک‌ ريخت‌ و از قضيه‌ ساختن‌ پشيمان‌ و نادم‌ شد .
چند ماهی‌ گذشت‌ سک‌ روز فراش‌ پست‌ ،
کاغذ بلند بالايی‌ آورد گفت‌ : " اين‌ مال‌ توست‌ ".
توی‌ کاعذ نوشته‌ بود : " ما ،
" رئيس‌ و اعضای‌ آکادمی‌ ادبيات‌ اروپا ،
" مشتاق‌ زيارت‌ شمائيم‌ ،
" شما را به‌ شهر خود دعوت‌ می‌ نوائيم‌ ،
" کتاب‌ قضايای‌ شما ترجمه‌ شده‌ ،
" به‌ تمام‌ اطراف‌ دنيا برده‌ شده‌ .
" در زبان‌ انگليسی‌ و آلمانی‌ و فرانسه‌ ،
" فوق‌ العاده‌ پيدا کرده‌ سوکسه‌ .
" هرکس‌ خوانده‌ گفته‌ بی‌ کم‌ و کاست‌ :
" کيفی‌ کردم‌ که‌ اون‌ سرش‌ ناپيداست‌ ،
" در سرتاسر ممالک‌ خاج‌ پرست‌ ،
" اشعار شما را می‌ برند سردست‌ .
" امسال‌ در اعطای‌ جايزه‌ نوبل‌ خيلی‌ غوغا شد ،
" اما آخر جايزه‌ از روی‌ حق‌ نصيب‌ شما شد ،
" حالا بفرمائيد به‌ شهر ما و باشيد مشهور ،
" بعلاوه‌ بچپانيم‌ در جيب‌ شما چند کرور . "
شاعره‌ از ذوقش‌ از جا جست‌ ، چونکه‌ ديد ،
قدر معلوماتش‌ در خارجه‌ گشته‌ پديد ،
رفت‌ و بار و بنديل‌ خودش‌ را بست‌ ،
تا بشود عازم‌ ممالک‌ خاج‌ پرست‌ .
گذاشت‌ يک‌ نيم‌ ماله‌ صابون‌ آشتيانی‌ ،
با يک‌ عالمه‌ نان‌ خشک‌ توی‌ يک‌ جانی‌ خانی‌ ،
نيز هفت‌ دست‌ پيرهم‌ آهنی‌ و چارقت‌ آهنی‌ و شليته‌ آهنی‌
با هفت‌ جفت‌ کفش‌ آهنی‌ و هفت‌ تا عصای‌ آهنی‌ .
کرد فراهم‌ وشد روان‌ سوی‌ فرنگ‌ ،
تا راحت‌ شود از شر آن‌ پدر و زن‌ بابای‌ جفنگ‌ .

* * *

بدبختانه‌ حالا هفت‌ سال‌ آزگار است‌ ،
که‌ خبری‌ از دختره‌ شاعر نيومده‌ است‌ ،
خدا نکرده‌ يا او راه‌ فرنگ‌ را گم‌ کرده‌ ،
يا آن‌ کاغذ هم‌ از حقه‌ های‌ زن‌ باباهه‌ بوده‌ !

 

مسعود فرزاد و صادق هدایت (وغ وغ ساهاب)

+ نوشته شده در خازييل
دوشنبه 1385/03/22
خز ینه
 
صمد که تون حمام را آتش می داد ، می فهمیدیم که باید بساط مچ انداختن را جمع کنیم ، از خزینه حمام متروک آقا ، یکی یکی بیرون می آمدیم  و پخش و پلا می شدیم ، هر یکی امان جایی گم و گور می شد ، انگار نه انگار خبری بوده ، سرکار می رفتیم ، چرت نگرانی می گذاشت برویم سرکار ،  اگر خمیازه امان می آمد باید فرویش می دادیم و دماغمان را باد می کردیم ، اما بروز نمی دادیم که تا صبح توی حمام خرابه چکار می کردیم ؛
اگر حالم خوش بود ، خاصه وقتی که برده بودم ، می ماندم تا همه بروند ، می رفتم سراغ صمد و بدون اینکه منتظر اجازه اش باشم ،فرو می رفتم داخل خزینه ، لباسها را می کندم و می نشستم لب خزینه آب گرم ،فرقی نمی کرد ، آب سرد سرد بود یک ساعتی طول می کشید تا آب گرم شود ، اما باز بهتر از خزینه آب سرد بود که می دانستی هیچ وقت گرم نمی شود ؛ صمد بساط دلاکی و سلمانی اش را پهن می کرد و کاری هم به من نداشت که بی فکر  توی آب غلت می زنم ، کچه می زدم نفسم پس می رفت ، اما به جایش حالم جا می آمد و می توانستم شاداب بروم سر کار، بدون ترس  پدر، که بهم گیر بدهد که حتما رفته ام قمار بازی ....آب که گرم می شد دیگر ماندن نداشت ، باید بیرون می زدم ، همان لباسهای چرک و خاک آلود را به بر می کشیدم و می رفتم طرف گیوه دوزی پدر ، تا قبل از اینکه بیاید ، ریوار ها را چیده باشم ، ریوار ها را که می دید ، صدایش را بالا نمی برد که دیشب کجا بوده ام ...
صمد تون حمام را آتش داد ، فهمیدم که باید بازی را تمام کرد ، اما داشتم می بردم ، پولهای مچاله جلویم بالا آمده بود  ، دو سه دست دیگر بردم ، دلم نمی خواست بلند شوم ، می دانستم که نباید طمع کنم ،دیگر روی اعتبارشان بازی می کردم ، همه پولهارا برده بودم ، باز ادامه دادم ، همه حیران بودند که چطور همچین اشتباهی می کنم ، برده ها را باختم  تا صاف صاف شدیم ، گل از حریفها شکفت ، سریع جمع کردیم ، بعد از اینکه همه رفتند ، رفتم طرف حمام صمد ، دل و دماغ  نداشتم ، گفتم شاید بروم آبی به خودم بزنم و بهتر شوم .....
از خزینه بخار بلند می شد ، رسیده بودم وسطهای حمام ،صدای آواز صمد می آمد ، وارد که شدم ، صمد را دیدم ،  حواسش به من نبود ، خودم را انداختم توی شاه نشین از کنار ستون ها می پاییدم ، مثل هر اول صبح ،آب صاف می کرد ، لنگش را برداشته بود و روی آب می کشید ، چربی و کثافات روی آب را می گرفت ، چهارشنبه یا پنجشنبه بود ؛ هر که می خواست می توانست برود حمام ، صمد لنگ را می تکاند توی لگن ، کف و چربی می گرفتند به لنگ ، لگن داشت پر می شد ،  یکهو صمد مثل اینکه جن دیده باشد ، عقب عقب رفت ، پایش گرفت به لگن ؛ چرک و چربی و کف پهن شد کف حمام ، نزدیک بود از بالای سکو پرت شود پایین ، صدایم در نیامد ، صمد  چند بار عق زد و آخرش بند ناف مضغه را گرفت و آورد جلوی چشمهایش ، همه جای جنین لکه لکه سرخ بود ، شاید پسر بود ،شاید  بند نافش را زن بیچاره و پدر پسرک با دندان جویده اند ،که اینطور رشته رشته شده بود ، شاید با سنگ پا روی بند کشیده بودند ، کشیده بودند تا پاره بشود .... ، صمد جنین و جفت را انداخت توی لگن و کنارش زانو زد ، نفسم را آرام کردم و رفتم داخل شاه نشین و تا صمد هول هول نرفت بیرون ، کله نکشیدم ، هنوز ده کامل روشن نشده بود ، صمد مستقیم رفت دم خانه مش لقا ، می دانستم آنجا می رود ،   دختر مش لقا را با یک پسر دیده بود ، و فقط  به لقا گفته بود ، لقا هم خیلی صمد را جدی نگرفته بوده  ، همه اینها را می دانستم ، بام به بام تا بالای خانه مش لقا رفتم ، زن بیچاره لگن را که گرفت ، کلون در را محکم کرد و نشست پشتش ، یک ساعتی طول کشید ، از روی بام دیدمش ، مات مانده بود، یکهو رفت داخل خانه و صدای جیغ های خفه دخترک .... مش لقا جنین را انداخته بود توی چاه  مستراح ، این را دخترک گفت ، سالها بعد  جای قاش خوردگی سرش را نشانم داد ، می خواست برای زخم کهنه ساییدگی زانو برایش نسخه  بنویسم .....
صمد خوش نداشت کارش ایرادی به هم بزند فردا که سراغش رفتم ، چند تا خنده ریز تحویلم داد و شروع بکار کرد ، مثل همه روزهای دیگر ، حتی تا موقع حمام زن ها کنارش ماندم ، اما به روی خودش نیاورد ، مثل همه روز های دیگر چنان می افتاد روی کول  مشتری ها ،که هن هن همه در می آمد ...تا دو سه هفته بعدش ، برنامه ام  همین بود ، بعد از بازی ، سراغش می رفتم ، توی آب نمی رفتم ، می گرفتمش به تعریف تا چیزی از جنین مرده بگوید ، اما هیچ هیچ ، از عمد نبود ، یادم رفته بود که نباید شنبه بروم، لخت شده بودم که صمد سررسید ، انگار نه انگار که آن همه با هم رفاقت کرده ایم با اردنگی انداختم بیرون و لباسهایم را پرت کرد توی صورتم ، چند تا فحش بهم داد و راهی ام کرد ، چیزی نگفتم ، حق بهش بود شاید توقع نداشت با اینکه، عقوبت خبط شنبه را بهم تعریف کرده ، باز شنبه بروم حمام،....رفته بودم  بالای خزینه ، آنقدر از زلالی آب ، کیفور بودم که می خواستم با لباس بپرم توی آب .... قصه شنبه صمد را از چند نفر دیگر هم شنیدم ، شنبه مثل همه شنبه ها ، خان با خدم و تفنگچی هاش می آید حمام ، صمد هم تمام حمام را برق انداخته بوده و همه وسایل سلمانی را آماده کرده بوده تا سبیلهای خان را مرتب کند ، خان اول می رود لب خزینه آب سرد تا ران می رود داخل ، همه داشتند نگاهش می کرده اند ، خان میهمان شهری هم داشته و می خواسته جلوی آنها حمام خانی را با آداب نشان دهد ، از خزینه آب سرد بیرون می آید ، پادو ، فرز پاهای خان را خشک می کند ، خان می رود به طرف خزینه گرم ، صمد هم آماده می شده که برود سراغ خان برای مشت و مال بعد هم سلمانی ، خان آرام آرام از سکو می رود بالا ، به میهمانهایش می خندیده ، شکمش را می اندازد روی لنگ ، می نشیند که برود زیر آب ، ناگهان بر می گردد و با غیظ به صمد نگاه می کند ، صمد رنگش را می بازد و جلو می رود ،
- گفتم شاید آب هنوز گرم نشده و خان را رنجانده
اخم خان ، صمد را می آورد لب سکوی خزینه ، خان که به هیچ رعیتی خیره نمی شده ، چشم می اندازد به چشم صمد و تار مویی را که انگاری حنا بهش بسته بودند ، می آورد و جلوی چشمهاش می گیرد ،موی بلند تا زانوی صمد می رسیده ، خان پایش را از خزینه می کشد بیرون و صمد را هل می دهد داخل آب ، همه همراهان خان ساکت ساکت ، صمد شروع می کند به من و من و التماس... (( شاید از  جمعه ظهر گیر کرده به دیواره خزینه)) ، وگرنه آب شنبه به وجود خان متبرک می شودو بعد بقیه خانزاده ها اجازه دارندخودشان را بشویند . یکی از پادوها خریت می کند و می آید جلوی خان تا هم خودش را شیرین کند و هم جان صمد را نجات دهد ،
- شاید اجنه نصف شب آمده اند و توی حمام سور راه انداخته اند .
خان هم نمی پاید که پادو نفله شود ، با طاس مسی محکم می کوبد به کله پادو .....
((رفته بودم زیر آب ، از همان جا تنه خان را می دیدم که خم شده روی آب و منتظر است که من برای نفس کشیدن بالا بیایم ، تا با همان طاس ناکارم کند ،))
میهمانهای خان واسطه می شوند و خان را آرام می کنند ، دو تا پادوی  سالم صمد نصف جان را از زیر آب می کشند بیرون ، وگرنه باید با پادوی بیچاره خاکش می کردند .
 هیچ وقت نگفت که چطور خان از سر قضیه شنبه گذشت و دنبالش را نگرفت... آخری ها که هنوز در حمام را نبسته بودند، سراغش می رفتم و پاپی می شدم تا قضیه شوهر دادن دختر مش لقارا برایم بگوید ،  صمد یک هفته رفت شهر ، یکی از حمامی های پیر شهر را آورد و دخترک را بهش بند کرد ، بخاطر لقا این کار را کرد ، بعد از قضیه جنین لقا دیگر مثل سابق نشد  ، به شوهردادن دختر مش لقا که می رسیدم ، صمد خودش را به گیجی و فراموشی می زد و سرش را به صابونهای بد بویش گرم می کرد ، زور زور لباسهایم را در می آورد ، لنگ پیچم می کرد  و با پنجه هایش که دیگر قوت نداشتند مالشم می داد ، چند راه نمالیده ، نفسش به شماره می افتاد و تکیه می داد به دیواره حمام ، خس خس نفس می کشید و بعضی وقتها از فشار درد ، ساروجهای پوسیده دیواره را می کند ...
سبیل خیلی ها را چرب کردم تا اداره حمام جدید را که با پول اصل 4 ترومن ساخته بودند را بدهند به صمد ، اما بعد از آن همه دوندگی هایم قبول نکرد ، تا آخر هم توی همان حمام قدیمی ماند ، حتی وقتی که سقفش ریخته بود  ، می رفت توی شاه نشین ، مثل روزهای دلاکی ، بساطش را پهن می کرد  و پاهای لختش  را می گذاشت توی آب قنات ، کاری هم به معتادها نداشت که دسته می روند و کپ می افتند ر.وی بساطشان ، همین طور با بدن پلاسیده و سینه چروکیده اش در تاریک روشنی شاه نشین حمام می نشست ، اصلا به این فکر نمی کرد که این چند قرانی که معتادها بهش می دهند ، پول حمام نیست .....
 مثل خودش اذان می گفت ، برای هر وعده ای اذان را با اضافاتش می گفت ، تا مدتها گوش تیز می کردم که حفظشان کنم ، از صدای اذان گفتنش می شد فهمید که چکار کرده ، بهش خوش گذشته ، دخلش چطور بوده ، در حمام را که بستند دیگر فقط اذان می گفت و اگر قدیمی ها می آمدند سراغش ، مویشان را اصلاح می کرد ، می رفت بالای مناره و اذان را با همان اضافات می گفت ، بعضی وقتها که مریض بود می رفت آن بالا و بریده بریده اذان می گفت و از ضعف تا وعده بعد همان جا می نشست تا دوباره اذان بگوید، خادم مسجد رویش نمی شد به من بگوید که نروم بالای مناره ، همان بالا می گرفتمش به تعریف تا بعد ار احوالپرسی ، قضیه جنین را بگوید...
دوایی برای استخوان درد نیست
 همین را می گفت و شروع می کرد به تعریف جن هایی که در حمام دیده ،
 با اینکه زن و بچه ای نداشت ، سر تشییعش چه وضعی بود از بیمارستان شهر تا ده همین طور ماشین دنبال نعش کش می رفت ، برایش گواهی فوت نوشتم و نشستم بغل راننده نعش کش و تا خود ده نگاهش کردم ،سفید سفید با گونه های فرو رفته ........ دختر مش لقا هم آمده بود ، توی شلوغی دنبالم می آمد تا دور چشم زنم چیزی ازم بگیرد و بدهد به بچه هایش .... سر مراسمش چه جمعیتی جمع شده بودند ، ، اول می ترسیدم جنازه اش روی زمین بماند ، اما همه می آمدند تا خرج مراسم را بدهند ، خیلی ها خاطر صمد را می خواستند ، شاید مثل من مدیونش بودند ....
کلی از پسرهای شهر را داماد کرده بود ، از وصلتهایی که با مش لقا رواج  داده بودند که بگذریم ، حمام های دامادیش مثل بود ، شب عروسی ، داماد را با همه فامیلش حمام می آوردند ، صمد بی چشمداشت همه کارهای نظافت داماد را تمام می کرد ، موهایش را اصلاح می کرد ، معطرش می کرد .حتی  دامادهای چشم و گوش بسته را می برد در یک پناهی و راه و چاه شب حجله را یادشان می داد. حمام داماد که تمام می شد ، حمام دست ما نوجوانها می افتاد تا عذابهایمان را تمام کنیم ، نفر به نفر می رفتیم داخل خزینه ، خودمان را می شستیم ، باید از بوی شاش می فهمیدیم که کی خودش را توی آب خلاص کرده ، آنقدر بازی ادامه داشت ، تا از خزینه بوی همه می آمد، آن وقت سر و کله صمد پیدا می شد ، ما هم می دویدیم دنبال طایفه داماد ، هیچ وقت کاری به من نداشت ، جلوی بقیه فحشم می داد ، دفعه بعد که می دیدمش با همان خنده های ریزش که لپهایش را داخل می برد ، ازم دلجویی می کرد  ....
گفته بودند ولی باورم نمی شد ، سر ظهر به بهانه نهار ، بقیه را جایی بند کردم و رفتم طرف حمام ، از کوچه پشتی حمام آقا به حمام صمد رفتم ، نوبت زنها بود ، دلم قرص بود که موقع زنها ، صمد پیدایش نمی شود ، مش لقا هم کنار در حمام نبود ، از کناره در بالا رفتم و رسیدم به دیواره های روی حمام ، حمام زیر زمین بود و سقفش به زحمت ، نیم متر بالاتر از کوچه بود ، دور تا دور سقف سست حمام را دیوار کشیده بودند تا کسی روی سقف نرود ، خودم را از دیواره های داغ  گلی بالا بردم و افتادم روی سقف ، از بالای دیواره ، دزدانه نگاهی به کوچه های اطراف انداختم ، هیچ خبر نبود ،آرام تکیه دادم ، چه جایی از سوراخ وسط سقف هف هف بخار می زد بیرون، از دور سوراخ تا دیواره ها یکدست چمن و گل سبز شده بود ، گندم ، اطلسی ، ریحان ، شاهی ، جعفری ، تره ، خار و .... خوابیدم روی گلها، بین صلات ظهر،  توی گلها خنک بود ، آنقدر زیبا بودند که نزدیک بود کار اصلی ام یادم برود . از روی گلها خزیدم به جلو و خودم رساندم به سوراخ سقف و کله کشیدم  ، بیخود نبود که اینقدر سر سبز شده بود گرما ، آب حمام،کاه گل نم خورده و باد که از همه جا دانه می آورد ، ..................................................................
هیچ چیز ندیدم ، شاید بخاطر آفتاب بود که چشمانم را زده بود ، چشمانم را بستم ، گفتم چشمانم را که باز کنم ، همه چیزهایی که بقیه دید زده بودند را می بینم ، .....چنگال صمد پشت پیراهنم را گرفت و بالا آورد ، چفت جلوی پیراهن فشار می آورد به گلو و نزدیک بود که خفه بشوم ، جای التماس نبود ، چرخاندم پاهایم به زمین نمی رسید ، مثل یک توله گربه که تازه به دنیا آمده باشد آوردم بالا و نگاهم کرد ، نمی دانم توی آن هنگامه آن نفرین از کجا آمد سر زبانش:
- الهی نسل ازت پاگیر نشه
با خودم نقشه کشیدم که تا می آید بزندم از روی دیواره ها می پرم و می روم سراغ بامهای آنطرفی و بالاخره از حیاط یک خانه پایین می آیم و دیگر به گردم هم نمی رسد . همان طور آویزان بردم جلو ، سنی نداشتم شاید ده یازده سالم بود ، دست انداختم به لبه دیواره و شروع کردم به گریه ، صمد هر چه کشید تا دیواره را ول کنم ، تکان نخوردم ، یکهو زیر پای صمد خالی شد و با اطلسی و بنفشه و باقی سبزه ها  هری پایین رفت ، پریدم آن ور دیواره ، گیوه هایم را دست گرفتم و دویدم ، اصلا به جیغ زنها توجه نکردم ، رفتم کنار حمام آقا قایم شدم ، مردها برای کمک می دویدند ، اما مش لقا چادرش را گره کرده بود به کمر، گریه می کرد، اما هیچکس را راه نمی داد .......
سیکل که گرفتم برگشتم ، توی آن مدتی که در شهر بودم مدام منتظر آژان یا تفنگچی های خان بودم که بیایند و مرا کت بسته ببرند ، اما هیچ خبر نشد ، شاید از همان جا رفاقتمان شروع شد ، صمد به هیچکس نگفته بود، حتی زیر شلاق خان  از حال می رود، اما اسم من را نمی آورد  ، خان به پای صمد که خرد شده بوده توجه نمی کرده و داده حسابی صمد را بزنند تا دیگر هوس نکند ، ناموس مردم را دید بزند ، رفتم سراغش خودم را آماده کردم تا صمد هرکاری را بکند ، گفتم لااقل به روی خودم می آورد ، نشسته بود کنار در حمام و فقط دخل دستش بود ، گفتم حتما با عصای دستی اش ناکارم می کند یا پای چوب بندی شده اش را می کوباند به کمرم ، فقط نگاهم کرد
- هنوز دکتر نشدی ، یک نگاهی به پاهام بیندازی ؟
جرئت کردم و کنارش نشستم ، نمی دانستم باید چی بگویم ؟ ، بیشتر برای مزاح بود
- نمی خوای نفرینت رو پس بگیری
عصایش را بالا برد
- نکنه می خوای سیات کنم .

توی وان نشسته ام ، بیخود صدا می زنم ، زنم اگر حتی  صدایم را بشنود ، به روی خودش نمی آورد ، آخر از اینکه کمرم را صابون بزند بدش می آید ، بی حوصله لیف دسته دار را بر می دارم و به کمر می کشم ، آنقدر به فکر صمد بوده ام که یادم رفته صورتم را با تیغ برانده ام و آب وان ، آلبالویی شده ، خودم را می شویم باید تا هوا روشن است بروم طرف ده ، مثل غروب هر پنجشنبه سر قبر صمد بروم ، باید بپایم که کسی نباشد ، آن وقع کنار قبرش زانو بزنم و بهش التماس کنم که نفرینش را ازم بردارد ، این را هم با حسرت بهش بگویم که چطور می شد ، جنین را می گذاشت کنار خزینه ، یا بغل تون دانی تا رشد کند و برسد ، چشمانش را باز کند و وقتی می زنم پشت کمرش با ، چشمهای بغ ، بی اشک گریه بکند ......

شیراز خرداد85
ایمان اسلامیان
 

+ نوشته شده در خازييل
یکشنبه 1385/03/07
فنا

بر تن دریای طوفان خورده شب بیداد می کرد.

آسمان آن ماه در قلب خودش را

                                     همچنان بر باد می کرد.

من در آن دریای طوفانی که بودم؟

تخته ای پاره که بر امواج دریا تاب می کرد.

آنچنان بیخود و مستانه همی بر موج ها رفتم،

تا بدآنجا که زمین در زیر موج ها فریاد می کرد.

نا گه آنجا چون نگه کردم به ساحل،تو می دانی چه دیدم؟

بسا کشتی که دریا همچنان بر خاک می کرد.

 

                                                          ((محمد حسن فرازمند))

+ نوشته شده در خازييل
پنجشنبه 1385/03/04
عصر يك روز ارديبهشتي
 

در هیات پروانه ای در کافه ای تاریک

از لا به لای صندلی ها می شوی نزدیک

من حرف هایم قرمز مایل به نارنجی است

محصور در کمرنگی ی خط لبی باریک

 

دنبال یک جور عاشقی با چای و فنجانم  

شاید سه ساعت روزها در کافه می مانم

سیگار کنتم روی میز از درد می سوزد...

 

این روزها باید کمی هم روسری ها را...

آقای صاحب کافه دارد مشتری ها را...

شال سفیدم را جلو می آورم شاید

اصلا نبینم خنده ی دور و بری ها را...

حالا خودم با چای لیمو جشن می گیرم

تا حسرت مهمانی جن و پری ها را...

 

 

از پشت عینک آسمان ابری تر از پیش است

شاید بیایی یک دفه...دور و بر "شیش" است

اما تو که این کافه را اصلا نمی دانی

یک کافه ی بی روزنه پایین تجریش است

سیگار کنتم همچنان از درد می سوزد...

 

پروانه ای سر می رسد آهسته و غمگین

مثل سلامی زیر لب ...آرام و سر سنگین

پر می زند تا روی میزم ...تا ته چاییم

با بغضم از توی گلویم می رود پایین

پروانه ای که بال بالش مثل تو رنگی است

پروانه ای که مثل من در اوج دلتنگی است...

 

از کافه بیرون می زنم ، بی تو ، هوا خوب است

از کافه بیرون می زنم بی تو ، هوا خوب است

از کافه بیرون می زنم ،

 

                       بی تو هوا خوب است!

 

                                                                  حديث لزرغلامي

+ نوشته شده در خازييل