صمد که تون حمام را آتش می داد ، می فهمیدیم که باید بساط مچ انداختن را جمع کنیم ، از خزینه حمام متروک آقا ، یکی یکی بیرون می آمدیم و پخش و پلا می شدیم ، هر یکی امان جایی گم و گور می شد ، انگار نه انگار خبری بوده ، سرکار می رفتیم ، چرت نگرانی می گذاشت برویم سرکار ، اگر خمیازه امان می آمد باید فرویش می دادیم و دماغمان را باد می کردیم ، اما بروز نمی دادیم که تا صبح توی حمام خرابه چکار می کردیم ؛
اگر حالم خوش بود ، خاصه وقتی که برده بودم ، می ماندم تا همه بروند ، می رفتم سراغ صمد و بدون اینکه منتظر اجازه اش باشم ،فرو می رفتم داخل خزینه ، لباسها را می کندم و می نشستم لب خزینه آب گرم ،فرقی نمی کرد ، آب سرد سرد بود یک ساعتی طول می کشید تا آب گرم شود ، اما باز بهتر از خزینه آب سرد بود که می دانستی هیچ وقت گرم نمی شود ؛ صمد بساط دلاکی و سلمانی اش را پهن می کرد و کاری هم به من نداشت که بی فکر توی آب غلت می زنم ، کچه می زدم نفسم پس می رفت ، اما به جایش حالم جا می آمد و می توانستم شاداب بروم سر کار، بدون ترس پدر، که بهم گیر بدهد که حتما رفته ام قمار بازی ....آب که گرم می شد دیگر ماندن نداشت ، باید بیرون می زدم ، همان لباسهای چرک و خاک آلود را به بر می کشیدم و می رفتم طرف گیوه دوزی پدر ، تا قبل از اینکه بیاید ، ریوار ها را چیده باشم ، ریوار ها را که می دید ، صدایش را بالا نمی برد که دیشب کجا بوده ام ...
صمد تون حمام را آتش داد ، فهمیدم که باید بازی را تمام کرد ، اما داشتم می بردم ، پولهای مچاله جلویم بالا آمده بود ، دو سه دست دیگر بردم ، دلم نمی خواست بلند شوم ، می دانستم که نباید طمع کنم ،دیگر روی اعتبارشان بازی می کردم ، همه پولهارا برده بودم ، باز ادامه دادم ، همه حیران بودند که چطور همچین اشتباهی می کنم ، برده ها را باختم تا صاف صاف شدیم ، گل از حریفها شکفت ، سریع جمع کردیم ، بعد از اینکه همه رفتند ، رفتم طرف حمام صمد ، دل و دماغ نداشتم ، گفتم شاید بروم آبی به خودم بزنم و بهتر شوم .....
از خزینه بخار بلند می شد ، رسیده بودم وسطهای حمام ،صدای آواز صمد می آمد ، وارد که شدم ، صمد را دیدم ، حواسش به من نبود ، خودم را انداختم توی شاه نشین از کنار ستون ها می پاییدم ، مثل هر اول صبح ،آب صاف می کرد ، لنگش را برداشته بود و روی آب می کشید ، چربی و کثافات روی آب را می گرفت ، چهارشنبه یا پنجشنبه بود ؛ هر که می خواست می توانست برود حمام ، صمد لنگ را می تکاند توی لگن ، کف و چربی می گرفتند به لنگ ، لگن داشت پر می شد ، یکهو صمد مثل اینکه جن دیده باشد ، عقب عقب رفت ، پایش گرفت به لگن ؛ چرک و چربی و کف پهن شد کف حمام ، نزدیک بود از بالای سکو پرت شود پایین ، صدایم در نیامد ، صمد چند بار عق زد و آخرش بند ناف مضغه را گرفت و آورد جلوی چشمهایش ، همه جای جنین لکه لکه سرخ بود ، شاید پسر بود ،شاید بند نافش را زن بیچاره و پدر پسرک با دندان جویده اند ،که اینطور رشته رشته شده بود ، شاید با سنگ پا روی بند کشیده بودند ، کشیده بودند تا پاره بشود .... ، صمد جنین و جفت را انداخت توی لگن و کنارش زانو زد ، نفسم را آرام کردم و رفتم داخل شاه نشین و تا صمد هول هول نرفت بیرون ، کله نکشیدم ، هنوز ده کامل روشن نشده بود ، صمد مستقیم رفت دم خانه مش لقا ، می دانستم آنجا می رود ، دختر مش لقا را با یک پسر دیده بود ، و فقط به لقا گفته بود ، لقا هم خیلی صمد را جدی نگرفته بوده ، همه اینها را می دانستم ، بام به بام تا بالای خانه مش لقا رفتم ، زن بیچاره لگن را که گرفت ، کلون در را محکم کرد و نشست پشتش ، یک ساعتی طول کشید ، از روی بام دیدمش ، مات مانده بود، یکهو رفت داخل خانه و صدای جیغ های خفه دخترک .... مش لقا جنین را انداخته بود توی چاه مستراح ، این را دخترک گفت ، سالها بعد جای قاش خوردگی سرش را نشانم داد ، می خواست برای زخم کهنه ساییدگی زانو برایش نسخه بنویسم .....
صمد خوش نداشت کارش ایرادی به هم بزند فردا که سراغش رفتم ، چند تا خنده ریز تحویلم داد و شروع بکار کرد ، مثل همه روزهای دیگر ، حتی تا موقع حمام زن ها کنارش ماندم ، اما به روی خودش نیاورد ، مثل همه روز های دیگر چنان می افتاد روی کول مشتری ها ،که هن هن همه در می آمد ...تا دو سه هفته بعدش ، برنامه ام همین بود ، بعد از بازی ، سراغش می رفتم ، توی آب نمی رفتم ، می گرفتمش به تعریف تا چیزی از جنین مرده بگوید ، اما هیچ هیچ ، از عمد نبود ، یادم رفته بود که نباید شنبه بروم، لخت شده بودم که صمد سررسید ، انگار نه انگار که آن همه با هم رفاقت کرده ایم با اردنگی انداختم بیرون و لباسهایم را پرت کرد توی صورتم ، چند تا فحش بهم داد و راهی ام کرد ، چیزی نگفتم ، حق بهش بود شاید توقع نداشت با اینکه، عقوبت خبط شنبه را بهم تعریف کرده ، باز شنبه بروم حمام،....رفته بودم بالای خزینه ، آنقدر از زلالی آب ، کیفور بودم که می خواستم با لباس بپرم توی آب .... قصه شنبه صمد را از چند نفر دیگر هم شنیدم ، شنبه مثل همه شنبه ها ، خان با خدم و تفنگچی هاش می آید حمام ، صمد هم تمام حمام را برق انداخته بوده و همه وسایل سلمانی را آماده کرده بوده تا سبیلهای خان را مرتب کند ، خان اول می رود لب خزینه آب سرد تا ران می رود داخل ، همه داشتند نگاهش می کرده اند ، خان میهمان شهری هم داشته و می خواسته جلوی آنها حمام خانی را با آداب نشان دهد ، از خزینه آب سرد بیرون می آید ، پادو ، فرز پاهای خان را خشک می کند ، خان می رود به طرف خزینه گرم ، صمد هم آماده می شده که برود سراغ خان برای مشت و مال بعد هم سلمانی ، خان آرام آرام از سکو می رود بالا ، به میهمانهایش می خندیده ، شکمش را می اندازد روی لنگ ، می نشیند که برود زیر آب ، ناگهان بر می گردد و با غیظ به صمد نگاه می کند ، صمد رنگش را می بازد و جلو می رود ،
- گفتم شاید آب هنوز گرم نشده و خان را رنجانده
اخم خان ، صمد را می آورد لب سکوی خزینه ، خان که به هیچ رعیتی خیره نمی شده ، چشم می اندازد به چشم صمد و تار مویی را که انگاری حنا بهش بسته بودند ، می آورد و جلوی چشمهاش می گیرد ،موی بلند تا زانوی صمد می رسیده ، خان پایش را از خزینه می کشد بیرون و صمد را هل می دهد داخل آب ، همه همراهان خان ساکت ساکت ، صمد شروع می کند به من و من و التماس... (( شاید از جمعه ظهر گیر کرده به دیواره خزینه)) ، وگرنه آب شنبه به وجود خان متبرک می شودو بعد بقیه خانزاده ها اجازه دارندخودشان را بشویند . یکی از پادوها خریت می کند و می آید جلوی خان تا هم خودش را شیرین کند و هم جان صمد را نجات دهد ،
- شاید اجنه نصف شب آمده اند و توی حمام سور راه انداخته اند .
خان هم نمی پاید که پادو نفله شود ، با طاس مسی محکم می کوبد به کله پادو .....
((رفته بودم زیر آب ، از همان جا تنه خان را می دیدم که خم شده روی آب و منتظر است که من برای نفس کشیدن بالا بیایم ، تا با همان طاس ناکارم کند ،))
میهمانهای خان واسطه می شوند و خان را آرام می کنند ، دو تا پادوی سالم صمد نصف جان را از زیر آب می کشند بیرون ، وگرنه باید با پادوی بیچاره خاکش می کردند .
هیچ وقت نگفت که چطور خان از سر قضیه شنبه گذشت و دنبالش را نگرفت... آخری ها که هنوز در حمام را نبسته بودند، سراغش می رفتم و پاپی می شدم تا قضیه شوهر دادن دختر مش لقارا برایم بگوید ، صمد یک هفته رفت شهر ، یکی از حمامی های پیر شهر را آورد و دخترک را بهش بند کرد ، بخاطر لقا این کار را کرد ، بعد از قضیه جنین لقا دیگر مثل سابق نشد ، به شوهردادن دختر مش لقا که می رسیدم ، صمد خودش را به گیجی و فراموشی می زد و سرش را به صابونهای بد بویش گرم می کرد ، زور زور لباسهایم را در می آورد ، لنگ پیچم می کرد و با پنجه هایش که دیگر قوت نداشتند مالشم می داد ، چند راه نمالیده ، نفسش به شماره می افتاد و تکیه می داد به دیواره حمام ، خس خس نفس می کشید و بعضی وقتها از فشار درد ، ساروجهای پوسیده دیواره را می کند ...
سبیل خیلی ها را چرب کردم تا اداره حمام جدید را که با پول اصل 4 ترومن ساخته بودند را بدهند به صمد ، اما بعد از آن همه دوندگی هایم قبول نکرد ، تا آخر هم توی همان حمام قدیمی ماند ، حتی وقتی که سقفش ریخته بود ، می رفت توی شاه نشین ، مثل روزهای دلاکی ، بساطش را پهن می کرد و پاهای لختش را می گذاشت توی آب قنات ، کاری هم به معتادها نداشت که دسته می روند و کپ می افتند ر.وی بساطشان ، همین طور با بدن پلاسیده و سینه چروکیده اش در تاریک روشنی شاه نشین حمام می نشست ، اصلا به این فکر نمی کرد که این چند قرانی که معتادها بهش می دهند ، پول حمام نیست .....
مثل خودش اذان می گفت ، برای هر وعده ای اذان را با اضافاتش می گفت ، تا مدتها گوش تیز می کردم که حفظشان کنم ، از صدای اذان گفتنش می شد فهمید که چکار کرده ، بهش خوش گذشته ، دخلش چطور بوده ، در حمام را که بستند دیگر فقط اذان می گفت و اگر قدیمی ها می آمدند سراغش ، مویشان را اصلاح می کرد ، می رفت بالای مناره و اذان را با همان اضافات می گفت ، بعضی وقتها که مریض بود می رفت آن بالا و بریده بریده اذان می گفت و از ضعف تا وعده بعد همان جا می نشست تا دوباره اذان بگوید، خادم مسجد رویش نمی شد به من بگوید که نروم بالای مناره ، همان بالا می گرفتمش به تعریف تا بعد ار احوالپرسی ، قضیه جنین را بگوید...
دوایی برای استخوان درد نیست
همین را می گفت و شروع می کرد به تعریف جن هایی که در حمام دیده ،
با اینکه زن و بچه ای نداشت ، سر تشییعش چه وضعی بود از بیمارستان شهر تا ده همین طور ماشین دنبال نعش کش می رفت ، برایش گواهی فوت نوشتم و نشستم بغل راننده نعش کش و تا خود ده نگاهش کردم ،سفید سفید با گونه های فرو رفته ........ دختر مش لقا هم آمده بود ، توی شلوغی دنبالم می آمد تا دور چشم زنم چیزی ازم بگیرد و بدهد به بچه هایش .... سر مراسمش چه جمعیتی جمع شده بودند ، ، اول می ترسیدم جنازه اش روی زمین بماند ، اما همه می آمدند تا خرج مراسم را بدهند ، خیلی ها خاطر صمد را می خواستند ، شاید مثل من مدیونش بودند ....
کلی از پسرهای شهر را داماد کرده بود ، از وصلتهایی که با مش لقا رواج داده بودند که بگذریم ، حمام های دامادیش مثل بود ، شب عروسی ، داماد را با همه فامیلش حمام می آوردند ، صمد بی چشمداشت همه کارهای نظافت داماد را تمام می کرد ، موهایش را اصلاح می کرد ، معطرش می کرد .حتی دامادهای چشم و گوش بسته را می برد در یک پناهی و راه و چاه شب حجله را یادشان می داد. حمام داماد که تمام می شد ، حمام دست ما نوجوانها می افتاد تا عذابهایمان را تمام کنیم ، نفر به نفر می رفتیم داخل خزینه ، خودمان را می شستیم ، باید از بوی شاش می فهمیدیم که کی خودش را توی آب خلاص کرده ، آنقدر بازی ادامه داشت ، تا از خزینه بوی همه می آمد، آن وقت سر و کله صمد پیدا می شد ، ما هم می دویدیم دنبال طایفه داماد ، هیچ وقت کاری به من نداشت ، جلوی بقیه فحشم می داد ، دفعه بعد که می دیدمش با همان خنده های ریزش که لپهایش را داخل می برد ، ازم دلجویی می کرد ....
گفته بودند ولی باورم نمی شد ، سر ظهر به بهانه نهار ، بقیه را جایی بند کردم و رفتم طرف حمام ، از کوچه پشتی حمام آقا به حمام صمد رفتم ، نوبت زنها بود ، دلم قرص بود که موقع زنها ، صمد پیدایش نمی شود ، مش لقا هم کنار در حمام نبود ، از کناره در بالا رفتم و رسیدم به دیواره های روی حمام ، حمام زیر زمین بود و سقفش به زحمت ، نیم متر بالاتر از کوچه بود ، دور تا دور سقف سست حمام را دیوار کشیده بودند تا کسی روی سقف نرود ، خودم را از دیواره های داغ گلی بالا بردم و افتادم روی سقف ، از بالای دیواره ، دزدانه نگاهی به کوچه های اطراف انداختم ، هیچ خبر نبود ،آرام تکیه دادم ، چه جایی از سوراخ وسط سقف هف هف بخار می زد بیرون، از دور سوراخ تا دیواره ها یکدست چمن و گل سبز شده بود ، گندم ، اطلسی ، ریحان ، شاهی ، جعفری ، تره ، خار و .... خوابیدم روی گلها، بین صلات ظهر، توی گلها خنک بود ، آنقدر زیبا بودند که نزدیک بود کار اصلی ام یادم برود . از روی گلها خزیدم به جلو و خودم رساندم به سوراخ سقف و کله کشیدم ، بیخود نبود که اینقدر سر سبز شده بود گرما ، آب حمام،کاه گل نم خورده و باد که از همه جا دانه می آورد ، ..................................................................
هیچ چیز ندیدم ، شاید بخاطر آفتاب بود که چشمانم را زده بود ، چشمانم را بستم ، گفتم چشمانم را که باز کنم ، همه چیزهایی که بقیه دید زده بودند را می بینم ، .....چنگال صمد پشت پیراهنم را گرفت و بالا آورد ، چفت جلوی پیراهن فشار می آورد به گلو و نزدیک بود که خفه بشوم ، جای التماس نبود ، چرخاندم پاهایم به زمین نمی رسید ، مثل یک توله گربه که تازه به دنیا آمده باشد آوردم بالا و نگاهم کرد ، نمی دانم توی آن هنگامه آن نفرین از کجا آمد سر زبانش:
- الهی نسل ازت پاگیر نشه
با خودم نقشه کشیدم که تا می آید بزندم از روی دیواره ها می پرم و می روم سراغ بامهای آنطرفی و بالاخره از حیاط یک خانه پایین می آیم و دیگر به گردم هم نمی رسد . همان طور آویزان بردم جلو ، سنی نداشتم شاید ده یازده سالم بود ، دست انداختم به لبه دیواره و شروع کردم به گریه ، صمد هر چه کشید تا دیواره را ول کنم ، تکان نخوردم ، یکهو زیر پای صمد خالی شد و با اطلسی و بنفشه و باقی سبزه ها هری پایین رفت ، پریدم آن ور دیواره ، گیوه هایم را دست گرفتم و دویدم ، اصلا به جیغ زنها توجه نکردم ، رفتم کنار حمام آقا قایم شدم ، مردها برای کمک می دویدند ، اما مش لقا چادرش را گره کرده بود به کمر، گریه می کرد، اما هیچکس را راه نمی داد .......
سیکل که گرفتم برگشتم ، توی آن مدتی که در شهر بودم مدام منتظر آژان یا تفنگچی های خان بودم که بیایند و مرا کت بسته ببرند ، اما هیچ خبر نشد ، شاید از همان جا رفاقتمان شروع شد ، صمد به هیچکس نگفته بود، حتی زیر شلاق خان از حال می رود، اما اسم من را نمی آورد ، خان به پای صمد که خرد شده بوده توجه نمی کرده و داده حسابی صمد را بزنند تا دیگر هوس نکند ، ناموس مردم را دید بزند ، رفتم سراغش خودم را آماده کردم تا صمد هرکاری را بکند ، گفتم لااقل به روی خودم می آورد ، نشسته بود کنار در حمام و فقط دخل دستش بود ، گفتم حتما با عصای دستی اش ناکارم می کند یا پای چوب بندی شده اش را می کوباند به کمرم ، فقط نگاهم کرد
- هنوز دکتر نشدی ، یک نگاهی به پاهام بیندازی ؟
جرئت کردم و کنارش نشستم ، نمی دانستم باید چی بگویم ؟ ، بیشتر برای مزاح بود
- نمی خوای نفرینت رو پس بگیری
عصایش را بالا برد
- نکنه می خوای سیات کنم .
توی وان نشسته ام ، بیخود صدا می زنم ، زنم اگر حتی صدایم را بشنود ، به روی خودش نمی آورد ، آخر از اینکه کمرم را صابون بزند بدش می آید ، بی حوصله لیف دسته دار را بر می دارم و به کمر می کشم ، آنقدر به فکر صمد بوده ام که یادم رفته صورتم را با تیغ برانده ام و آب وان ، آلبالویی شده ، خودم را می شویم باید تا هوا روشن است بروم طرف ده ، مثل غروب هر پنجشنبه سر قبر صمد بروم ، باید بپایم که کسی نباشد ، آن وقع کنار قبرش زانو بزنم و بهش التماس کنم که نفرینش را ازم بردارد ، این را هم با حسرت بهش بگویم که چطور می شد ، جنین را می گذاشت کنار خزینه ، یا بغل تون دانی تا رشد کند و برسد ، چشمانش را باز کند و وقتی می زنم پشت کمرش با ، چشمهای بغ ، بی اشک گریه بکند ......
شیراز خرداد85
ایمان اسلامیان