تبليغاتX
وبلاگ خازييل
خازييل
هرچه اين جا نوشته شده همه خازييل است
شنبه 1385/04/17
من

ایستاده ای روبه روی  ِ من

 به من نگاه می کنی

با گونه هایی پر از " پن کِک "

                 

من رد می شوم .

تو روزی چند " من " می کشی ؟!

 

                                            روح اله محمدی قیری

+ نوشته شده در خازييل
جمعه 1385/04/16
جن

                                                                            تقدیم به عزیز ترینم که خود داند و بس...    

خسرومرده.حالا دوروز است.جنازه اش کم کم دارد بو می افتد,چشم هایش باز مانده پلک هایش خشک شده , دیروز هرچه کردم نتوانستم پلک هایش را روی هم بکشم.چشم های وق زده اش به یک نقطه خیره شده اند و دندانهایش به هم کلید شده اند.انگار خیلی ترسیده بوده...

باد دارد زوزه میکشد و اگر قطع شود برای لحظه ای است و دوباره.... زوزه میکشد ,  ممتد و طولانی...

هوا سرد است. برف زده , آخرین هیزمی که توی بخاری سوزاندم , چوب کاج تری بود...

حالا اتاق از بوی دود و چوب کاج تر سوخته پر شده ,... با بوی خسرو قاطی می شود , خود را به هم می چسبانند,

گرم و سنگین روی زمین آرام آرام میخزند و  و انگار تنها هدفشان این است که از سوراخ های دماغ من بالا بیایند و حجم سنگین خود را درون سینه ام بگسترانند....

خسرو مرده ,  روی زمین افتاده , چشم هایش باز مانده , دندان هایش کلید شده اند....

ومن , نه , خیالاتی که نشده ام ؟! نه, اگر گوش کنی خودت می شنوی , پشت دیوار کلبه, انگار , کسی دارد پا میکوبد...

صدای پا کوبیدنش با صدای زوزه ی باد قاطی می شود , من نمی ترسم , خسرو کنارم است , مرده ... خوابیده...

حالا که باد از دمیدن خسته شده ,صدای زوزه اش را بریده است تا نفسی تازه کند و از نو بدمد , انگار کسی از بیرون دارد دیوار چوبی کلبه را از بیرون با ناخن می خراشد , پنجه می کشد ....نمی ترسم...

کسی پشت دیوار پا می کوبد ....وحالا آمده پشت در و در می زند..... خسرو....من می ترسم....

مرده.... خوابیده,دوروز است ...و بوی تعفن....

و کسی دارد در می زند...که اگر مثل قصه ی شنگول و منگول,حتی ذره ای , این احتمال را میدادم که مادرم , کسی آشنا پشت آن در است , می دویدم در را باز میکردم...

"خسرو پاشو دیگه زنت داره می ترسه"

انگار دارد با آن چشم های وق زده اش نگاهم می کند ,با صورت رنگ پریده اش , با دندان های کلید شده اش دارد می خندد انگار ..... به زور....دو باره سر لج می افتم.... نمی ترسم....

دو شب پیش بود که خسرو بیرون رفته بود تا هیزم بیاورد بریزد توی بخاری ,حاضر نداشت , باید می شکست...

گفته بودم "خسرو خان, آدم که با زنش می آید کلبه ی جنگلی شان , از قبل همه چیزش را حاضر می کند....

هوا سرد بود , بیرون رفته بود...صدای  تبر زدنش می آمد , پر قدرت می زد...

کتابی که سر تاقچه بود را برداشته بودم ...

         شیرازه اش از قسمتی که انگار بیشتر تا شده بود ,برگشت...ورق خورد... خواندم...

"-بسا مردانی از جنس انس که به مردانی از جنس جن پناه بردند...."

چند صفحه ای خوانده بودم که متوجه شدم صدای تبرش نمی آید ...

باد وزیدن گرفته بود , برف هم شروع شده بود ,  اگر سردم نمی شد , کتاب را نمی بستم و دنبال خسرو بیرون نمی رفتم..... رفتم...

خسرو افتاده بود ,لرزیدم ,سردم بود.... جلو رفتم..... هنوز نترسیده بودم...تبر روی مچ دست راستش فرود آمده بود....چشم هایش به حالت وحشت انگیزی درشت شده بود , انگار می خواسته اند از حدقه بیرون بزنند... و دندانهایش به هم کلید شده بود ....

هیچ فریاد نزده بود , فرو خورده بود ... یا... ترسیده بود شاید؟!

... که جنازه اش را کشیدم آوردم توی کلبه , یادم افتاد که گریه نکرده ام...

"خسرو خان بلند شو" , که چشم هایش را دیده بودم... هیچ نتوانسته بودم گریه کنم.... نمی ترسم....

خسرو گفته بود : "نرگس جان هر وقت من نبودم , شب ها , در را از پشت قفل کن..."

                                                                                                            قفل کرده بودم....

حالا باد بود که زوزه می کشیدو کسی آن بیرون با صدای پا کوبیدنش با زوزه ی باد هم نوایی می کرد و با سکوت باد....در و دیوار کلبه را از بیرون  ناخن می کشید.... می خراشید...

سرد است...بوی چوب های کاج تر سوخته همچنان با بوی خسرو قاطی می شود , کف اتاق می خزند , بالا      می آیند و به سینه ام می نشینند...

در می زند , پنجه می کشد... پا می کوبد...

"شاید مادر است , شاید مادر باشد که علف تازه آورده...

آهای , پایت را از زیر در نشان بده ببینم...

" سم های مادر است , گلی شده , بیرون برف است"

مادر,  ....بیرون برف است...سم هایت گلی شده....

چرا انقدر دیر آمدی؟ خسرو با این بوی گندش داشت حالم را به هم میزد..."

پشت در را می خراشید , پا می کوبید و سمش را نشان می داد...

"مادر , ناخن هایت می شکند , مگر دیروز لاک نزده بودی؟.....هوا سرد است؟....

صبر کن الآن باز میکنم ...صبر کن"...

و حالا در اتاق باز مانده ,باد پنجره ها را به هم میزند , توی اتاق می پیچد و بوی گوشت مانده ی من و خسرو که به بوی کاج سوخته آمیخته شده را در خود حل می کند و بیرون می رود...و من و خسرو , پشت این چشم های وق زده , پشت این دندان های کلید شده مان محبوس شده ایم.....

دارم سعی می کنم از گوش هایم خودم را بیرون برانم , سخت است ...کم کم دارم حل می شوم...ذره ذره  که از سوراخ گوشم به بیرون می خزم , با باد ,با بوی کاج سوخته آمیخته می شوم و میروم از در کلبه بیرون , ....

با باد , با بوی کاج سوخته وخسرو و گوشت تنم قاطی می شوم و می روم از کلبه بیرون , کمی روی زمین چرخ می خورم , دور می گیرم , پرواز می کنم...نه باد است که پروازم میدهد...

حالا که کوه های مشرق دارند لچک طلا یی به سر می کشند , من و خسرو روی برگ کاجی سوزنی نشسته ایم , من دارم از نوک برگ  سوزنی کاج لیز می خورم پایین...

می گویم : "خسرو من رو محکم بگیر دارم می افتم..."

دستش را در دستم قلا ب می کند , محکم می گیرد و می کشد بالا....

جای سم های مادر هنوز , دور تا دور کلبه , روی برف ها مانده است , اما اثری از علف تازه نیست....

 

 

                                                                                  ((محمد‌ حسن  فرازمند))

 

 

 

+ نوشته شده در خازييل
سه شنبه 1385/04/13
فتح باغ

آن کلاغی که پرید

از فراز سر ما

و فرو رفت در اندیشهء آشفتهء ابری ولگرد

و صدایش همچون نیزهء کوتاهی . پهنای افق را پیمود

خبر ما را با خود خواهد برد به شهر

 

 

همه میدانند

همه میدانند

که من و تو از آن روزنهء سرد عبوس

باغ را دیدیم

و از آن شاخهء بازیگر دور از دست

سیب را چیدیم

همه میترسند

همه میترسند ، اما من وتو

به چراغ و آب و آینه پیوستیم

و نترسیدیم

 

 

سخن از پیوند سست دو نام

و همآغوشی در اوراق کهنهء یک دفتر نیست

سخن از گیسوی خوشبخت منست

با شقایقهای سوختهء بوسهء تو

و صمیمیت تن هامان ، در طراری

و درخشیدن عریانمان

مثل فلس ماهی ها در آب

سخن از زندگی نقره ای آوازیست

که سحر گاهان فوارهء کوچک میخواند

 

مادر آن جنگل سبزسیال

شبی از خرگوشان وحشی

و در آن دریای مضطرب خونسرد

از صدف های پر از مروارید

و در آن کوه غریب فاتح

از عقابان وان پرسیدیم

که چه باید کرد

 

 

همه میدانند

همه میدانند

 ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ، ره یافته ایم

ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم

در نگاه شرم آگین گلی گمنام

و بقا را در یک لحظهء نامحدود

که دو خورشید به هم خیره شدند

 

 

سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست

سخن از روزست و پنجره های باز

و هوای تازه

و اجاقی که در آن اشیاء بیهده میسوزند

و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است

 و تولد و تکامل و غرور

سخن از دستان عاشق ماست

که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم 

بر فراز شبها ساخته اند

به چمنزار بیا

به چمنزار بزرگ

و صدایم کن ، از پشت نفس های گل ابریشم

همچنان آهو که جفتش را

 

 

پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند

و کبوترهای معصوم

از بلندی های برج سپید خود

به زمین مینگرند

                                               فروغ فرخ زاد

+ نوشته شده در خازييل
پنجشنبه 1385/04/01
قرار

از پنجره کناری همه چیز پیداست ، نمی شود شمردشان ، سی چهل نفری هستند ، هر از گاهی یک نفر خمیده از خیابان بین چمن ها می دود و جایی پنهان می شود ، هنوز شلیک نکرده اند ، اما هدفشان اینجاست ، ظاهر اسلحه هایشان اتوماتیک است ، هنوز از تانکی که گفته بودند رسیده سر خیابان ، خبری نیست ، پشت تیر چراغها و درختها قایم شده اند ، سرنگهبانی که دوربینم را ازم گرفت ، جزوشان است ، هر از گاهی از پشت درخت کله می کشد و باز قایم می شود ، آقای رییس جمهور می گوید که منتظر دستور از آن ور مرزند ، اگر نگهبان لعنتی دوربینم را بهم داده بود چه عکسهایی می گرفتم ، این گزارش با عکس بی نظیر می شود ، پارچ آب تمام شده ، هرچی خدمتکارها را صدا می زنم ، خبری ازشان نیست ، نمی شود منتظر ماند .... تمام سالن ها را گشته ام ، اما اینقدر تو در توست که اتاق رفاهی را پیدا نکردم، تمام درها بازند ، اما هیچکس داخلش نیست ، کولرها روی درجه آخر کار می کنند ، تمام اتاقها را را خنک کرده اند ، دیشب که سردبیر بهم گفت، سخنگوی دولت ، مرا برای مصاحبه اختصاصی خواسته ، می دانستم ، گزارش پرخواننده و جنجال برانگیزی برایتان آماده می کنم ، اما گمان نمی کردم ، بتوانم توی اتاقهای کاخ ریاست جمهوری بگردم و اگر بخواهم چیزهایی را برایتان یادگاری بیاورم ، رییس جمهور نشسته و چیزی نمی گوید ، خیره شده به تابلوی نقاشی روبرویش ، کاری به من ندارد که از این اتاق به آن اتاق می روم ، هرچه می پرسم ، خبر ندارد که اینها کی هستند ، از راه تلفن دستی من فهمید، خبرهایی شده و باید تلویزیون را روشن کند ، تلویزیون را هم گرفته اند ، مدام فیلم کمدی پخش می کنند ، همه شبکه ها پشت سر هم فیلم می گذارند ، تنها یک نفر بین فیلمها می آید، تغییر دولت و حالت فوق العاده را اعلام می کند ، رییس جمهور تلویزیون را خاموش کرد ، حالا هم که برق نیست ، تلفن ها قطع شده اند ، حیاط کاخ در حال تاریک شدن است ،کم کم افتاده ام به عرق ، یکی از مهاجم ها که صورتش را با پارچه پوشانده ، افتاده توی استخر و به زحمت بیرونش می آورند ، سر دسته اشان معلوم نیست ، رییس جمهور می گوید منتظر رییسشان هستند، تااینجا را به گلوله ببندند ، بعید می دانم ، کاش دوربین بود ، قطره های عرق رییس جمهور از کنار چانه، چک چک می ریزند روی میز ، هر چی بهش می گویم کتش را بیرون بیاورد ، محل نمی گذارد ،از این پنجره تا پنجره دیگر اتاق ، نفس آدم می گیرد ، آن طرف حیاط هم پخشند ، صد نفری شده اند ، لوله تفنگ شان از پشت درخت ها پیداست ، به رییس جمهور نگفته ام ، فکر می کند کارمند ها رفته اند از ارتش کمک بیاورند ، پشت سر هم به ردیف از در پشتی کاخ ردشان کرده اند ، مدام می گوید ، ارتش توی راه است ، سرنگهبان لعنتی ، تمام کارمندها را سوار اتوبوس کرد ، اگر دوربینم را نگرفته بود ، چه عکسی می شد .... خورشید پشت دیوارهای بلند قایم می شود ، حیاط خالی خالی است ، اما تک و توک چکمه هایی که پیداست و لوله هایی که تکان می خورند ... اگر دوربین دستم بود ... بالاخره فریادش در آمد ، زودتر منتظر بودم ، مثل همه کنفرانسهای خبری که زود عصبانی می شود ، از دو دو کردنم ، اعصابش خرد شده ، نمی توانم بنشینم ، مثل خودش با اولین صدا از روی صندلی می پرم ، خبری نیست ، در حیاط باز است ، آن طرف خیابان هیچکس نیست ، یک کامیون می آید داخل ، چهار پنج نفر می دوند داخل کامیون ، هر چه بهش می گویم ، نمی آید لب پنجره ، کفشهایم را در آورده ام تا از پارکت کف صدا در نیاورد ، رییس جمهور می خواهد چیزی بنویسد ، دستش می لرزد ، کمکش می کنم ، در گزارش بعدی می نویسم که چه می نوشت ،تا نخوانید باورتان نمی شود ، این گزارش و خبر بعدی ، بهترین خواهد شد ، اینها برای تعریف از خودم نیست، به شما می گویم تا بدانید که در حال خواندن چه هستید ، در ی توی سالن قژی صدا می دهد ، داخل سالنها و هیچکدام از اتاقها کسی نیست ، برق آمده ، دوباره کولرها کار می کنند ، حیاط روشن شده ، چراغ های سالن ورودی را خاموش می کنم ، چشم را می گذارم به در ورودی ، تا پایین پله ها آمده اند ، امیدوارم شیشه ها واقعا ضد گلوله باشند ، پشت ستونهای سکو هم ایستاده اند ، سریع و بی صدا می آیند ، نمی دانم برای چه اینقدر طولش می دهند ، صدای داد می آید سریع خودم را به اتاق رییس جمهور می رسانم ، رییس جمهور یک بند داد می زند ، دهانش را می گیرم ،از روی صندلی تکان می خورد، دستم بالا و پایین می شود ، تف هایش از لای انگشتهایم راه گرفته ، دستم را برمی دارم ، چشم غره ای بهم می رود ، محلش نمی گذارم ، زنی تر و تمیز که تا حالا ندیدمش ، توی تلویزیون ، خبر خودکشی رییس جمهور را اعلام می کند ، رییس جمهور تلفن دستی مرا خرد کرده ، هیچ کدام از تلفنها کار نمی کنند ، سرش را توی دستانش گرفته و هر از گاهی چیزی نا مفهوم می گوید ، کفشهایم را می پوشم ، هرچند باز تنها صدا ، از کفشهای من می آید ، کارتم را آویزان گردن می کنم ، بدون اینکه نزدیک در بشوم ، مشخص است ، تا پشت در سالن آمده اند ، هر از گاهی لوله تفنگشان چق چق به شیشه در می خورد ، از شیشه اتاق سخنگوی دولت همه حیاط را می شود دید ، در حیاط را بسته اند ، از کامیون خبری نیست ، پیراهن خیس بهم چسبیده ، عرقچین را از زیر پیراهن در می آورم و باز پیراهنم را مرتب می کنم ، عرقچین را می گذارم روی میز و می زنم بیرون ، اگر تلفنها کار می کردند بهترین گزارش رادیویی را می دادم ، رییس جمهور پشت میزش نیست ، می دوم طرف در سالن ، تا با رییس جمهور هنگام تسلیم شدن مصاحبه کنم ، دم در خبری نیست ، مهاجم ها هم پیدایشان نیست ، تمام اتاقها را سریع گشته ام ، پیدایش نکردم ... نمی دانم چطور متوجه اش نشده بودم ، توی اتاق خودش روبروی تابلوی نقاشی ایستاده، پشت تابلو گاوصندوق است مثل همه گاوصندوقهایی که دیده ام ، زیر گاوصندوق چند بسته کاغذ و پول ریخته ، نزدیکتر نمی روم ، کاری به من ندارد ، کلت برتای استیلی ، دستش گرفته ، دستش می لرزد ، تا من بهش نگفته ام ، اسلحه را از ضامن خارج نمی کند ، کتش را بیرون آورده و رفته پشت پنجره ، در کشویی اش را باز می کند ، هر چه بهش می گویم همه نشانه اش گرفته اند ، از پشت پنجره تکان نمی خورد ، نامه ای که نوشته را امضا می کند و یک نسخه اش را به من می دهد ، عکس نامه را در زیر گزارش می آورم ، این بزرگترین خبر تاریخ همه خبرگزاری هاست ، تلویزیون را خاموش می کنم ، دولت جدید را معرفی می کردند ، سخنگوی دولت سرکارش مانده ، دارد از خودکشی رییس جمهور ابراز تاسف می کند ، می گوید پلیس تمامی راههای کاخ را مسدود کرده تا اگر کسی در خودکشی دخالت داشته ، دستگیر شود ، مجبورم این گزارش را بفرستم برای دوستان خارجی ، چاره ای نیست ، چه غوغایی می شود ،دیگر همه گزارش واترگیت یادشان می رود ، حتما همه می گویند ، خبرها را خودم ساخته ام ، فکر می کنند خبرسازی می کنم ، اینطور نیست ، اگر اهل این کارها بودم ، فرصتش را داشتم ، توی جنگ بالکان، یکی از فرمانده ها پیشنهاد کرد ، اسیرها را ول کند تا بدوند طرف بیابان و آن موقع همه را به رگبار ببندد ، من نخواستم ، با اینکه می دانستم همه اشان را اعدام می کند نخواستم ، آن فیلم زودتر از اینها زندگی ام را زیر و رو می کرد ، رییس جمهور ازم می خواهد تا در آوار کردن میز، پشت پنجره ها کمکش کنم ، میز به اندازه پنجره ها نیست ، هردومان خسته شده ایم ، می گوید کلت دیگر توی گاوصندوق را بیرون بیاورم ، خودم را به نشنیدن می زنم ، رییس جمهور زیر چشمی نگاهم می کند و سری تکان می دهد ، کار من چیز دیگری است ، از یکی از پنجره ها ی خالی حیاط را می بینم ، دو سه تا کامیون وسط حیاط ایستاده اند ، یکی از کامیون ها رفته داخل چمن ها و رویشان دور می زند ، گل و چمن از زیر تایرش می روند بالا ، آنقدر زیاد شده اند که دور تا دور استخر به ردیف نشسته اند ، اسلحه هایشان را گذاشته اند کنار دست ، شاید پاها را توی آب فرو برده باشتد ، می دوم توی اتاق سخنگو ، زیر پوشم را بر می دارم ، باز به رییس جمهور سری می زنم ، باز اسلحه اش را دست گرفته و نشسته پشت میز ، به حرفهای من توجهی نمی کند ، باورش نمی شود می روم تا باهاشان صحبت کنم ، وقتی رییس جمهوری هم همین طور بود ،شوخی یا جدی به خبرنگارها ، کلاش و مرده خور می گفت ، ماندن ندارد ، کارتم را دستم می گیرم و زیر پوش سفیدم را تکان می دهم ، سه تا کامیون آمده اند ، جلوی راه پله ها و چراغهایشان را روشن نکرده اند ، در سالن را باز می کنم ، توی نگاه اول سردسته شان مشخص نیست ، چهار پنج نفری با صورتهای سرد می آیند جلو ، درست پیشانی ام را نشانه گرفته اند ، کارت خبرنگاری و زیر پوشم را بالاتر می آورم ، یک نفر زیر بازویم را می گیرد و به طرف استخر می برد ، همه شان دور تادور اسنخر ، خبردار ایستاده اند ، هرچه بهش می گویم تا فرمانده شان را نشانم دهد ، توجهی نمی کند

.....

ایمان اسلامیان

+ نوشته شده در خازييل