پروانه ای که با شب می رفت
این فال را برای دلم دید...
شفیعی کدکنی
روز گرسنگی سرمان را فروختیم
نان خواستیم،خنجرمان را فروختیم
چون شمع نیمه مرده به سوسوی زیستن
پس مانده های پیکرمان را فروختیم
از ترس پیرکش شدن ریشه ای کثیف
سر شاخه های تناورمان را فروختیم
غیرت نبود تا بزند پشت دست حرص
ما کودکانه باورمان را فروختیم
در چشم گرگ خیره مشو ای پدر که ما
پیراهن برادرمان را فروختیم
دروازه ی باز و بسته چه توفیر میکند؟
وقتی نگاه بر درمان را فروختیم.