نشسته ایم...حالا،در هیات کلمات...
ردیف به ریف ، چنگ در چنگ هم انداخته فریاد می زنیم ، متن را، هریک به اندازه ی سهممان...
چند تایمان که ظاهرشان هیکل مند تر است ، سبیل اندر سبیل ...
از هیبتشان می شود فهمید ، انگار که قسمت های مهمتر متن را بر دوش می کشند ، شاید ، برای همین است که متنشان را محکمتر فریاد می زنند...
محکمتر از من ، که در هیات یک "و" نشسته ام ...
دست هایم را باز کرده ام ، از دو طرف چنگ در چنگ دو جمله انداخته ام ، ربطشان می دهم...
خودم فهمیده ام ، آنقدر به هم بی ربط هستند که لحظه به لحظه ، می ترسم ، شاید هیکلم از وسط نصف شود،
شاید ، حتا "و" بودنم ، زیر سوال رود... هیکلم مدام کش می آید ...
هر بر کسی می خواند مرا ... توی گلویش چرخ میخورم ... شاید ... توی ذهنش... جایی چرخ می خورم ....
سرگردان ، که آیا ، باشم ، یا، نباشم...
شاید هم نیستم و این هیکل شاید جزیی است از همین کاغذ...
- "تو ، هی تو ، کجای صفحه مینشینی؟ "
آخرین نقطه ، همانی که نشسته آن پایین ، انتهای صفحه ، انتهای خط آخر ، ...
او بود ، پرسیده بود ، از تک تکمان ، وقتی که توی جوهردان بودیم...
و بهت را دیده بود توی چشم هایمان ، که نگاهش کرده بودیم و هیچ جواب نداده بودیم...
شاید از ترسمان ، از ترس اینکه نقطه نشویم ، ننشینیم آخر خط ، آخر صفحه...
حالا نشسته آنجا ، آخر خط ، انگار که جدا از متن باشد ، یا، شاید ، نمی دانم ، خودش متنی باشد ،
شاید اینطور فکر می کند ...
این هارا از خودم نمی بافم ، خیایلاتی هم که تشده ام ...
از صدای فریادش می گویم ... می شنوم صدای فریادش را ...
" تیتر می شوم ، عنوان ، بالای صفحه " ، گفته بود به همه توی جوهردان...
نشسته است حالا آنجا ، جدا از همه...
دست به قلم که برده بود ، عنوان نگذاشته بود ...
یک بند ، پشت سر هم نوشته بود .
همه مان لیز خورده بودیم ... خودمان را سراندیم روی خطوط...
او نیامد...
گفته بود : "نویسنده های بزرگ ، آخر سر عنوان می گذارند."
نویسنده ی بزرگی نبود شاید... ما نفهمیدیم... هر چه بود ، عنوان نگذاشته بود ... و تنها نوشته بود...
و او نیامد تا " تیتر" شود .... "عنوان"
نشسته ایم حالا ، در هیات کلمات و متنی را فریاد می زنیم، هریک به اندازه ی سهممان...
و او مانده است حالا ، آن پایین ، پایین یک متن بدون تیتر ...
هنوز ، هرکس این متن را ، مارا ، می خواند ، سرتا پای همه مان را که ور انداز میکند و صدای فریاد همه مان را که میشنود ، هنوز متن را به کناری نیانداخته ، هنوز هیکل بد فرم جوهری که در هیات یک "و"
نشسته را فراموش نکرده و نقطه ی آخر خط آخر را دیده وندیده...
صدای فریادش ،میخکوبش میکند که فریاد میزند : "من یک " تیتر" هستم "...
محمد حسن فرازمند
اگر طرحی بزنم از زندگی و بگذارمش اینجا روی خازییل ، می بینید رنگ بندی زندگی ام را ...
از جوی آنطرف خیا بان ، اگر شش بار بپری ،
سه بار ان را برای من پریده ای .
هفت روز پیش ، سه بار ، جوی آنطرف خیابان از روی من پرید ...
زن همسایه ، مینا خانم ، در کمترین حالتش ، روزی نه بار ، از جوی جلوی منزلشان می پرد و
من باید تاوان این نه بار پرش حتی او را بدهم... هر دو روزی نه بار ...
- - خاتون ، چایی...
چایم را هم اگر سرد بخورم ، می فهمد این جوی لعنتی...
- - تازه دم باشد حتمن خاتون...
*****
از سر خیا بان که می پیچد و سرازیر میشود توی این کوچه ، لرزم می گیرد دم به دم
که نکند شش تا برادر گردن کلفتش را هم با خود بیاورد ، مدام...
آ نوقت هفت تایی از روییم بپرند ...
******
-احمد ، احمد ، نپری از جوب به اون بزرگی ... بشین یه جا بچه ...
احمد ، نپ...
احمد....
حاجی حسین بچم.....
*****
احمد خان چای تان حاضر است ....
خاتون ، دسته ی صندلی چرخدار سید احمد نراقی کاشانی رامی گیرد ، از بالکن ، می برد بیرون ...