و گه گاهی یاد بد بختی های خودش و شکم چند بار بالا آمده اش می افتد .
و هنوز فکر می کند که مردی در ایروان بود که اورا واقعا دوست می داشت.
مارتا در دل واقعا آرزوی مزگ کرد تا سمفونی مرگشان کامل شود...
از همان مردی که در ایروان بود و دوستش می داشت خواهش کرد:
"هی پیرمرد این کارو بکن"
صبح فردا هرکس مارتارا می دید
کفاره ی آن جسد خشک شده میات برف هارا فراموش نمی کرد ...
اما هیچکس دست های خشک شده ی پیرمرد را زیر رو سری محکم شده ی مارتا ندید که اتگار از
هاله ی ابری بیرون آمده بودند و گردن مارتای مردنی را چنگ زده بودند...
و ایاز پاسبان لگدی به باسن مارتا زده بود
و مثل شیری بالای سر خرگوش شکار شده ای غریده بود :"زنیکه ی جنده"
و یاد جمشید افتاده بود...
باد تند و سردی وزید و رو سری مارتا از دست های پیرمرد پس رفت و
ثانیه شمار ساعت آقای درست کار یک ثانیه ی دیگر حرکت کرد و این بار برای همیشه از حرکت باز ایستاد...
سمفونی مردگان اینجا به پایان می رسد و دختری که چشمهایش خیلی شبیه سرمه است
از در سالن نوازندگان
سایه وار بیرون می خزد...
"فرازمند"