تبليغاتX
وبلاگ خازييل
خازييل
هرچه اين جا نوشته شده همه خازييل است
چهارشنبه 1385/07/26
سمفونی چند صدای پیچ در پیچ است ... از مارتا غافل نشویم...
مارتای گدا هنوز نشسته است سر آن کوچه و به برادر هایی فکر می کند که ناپدید شدند...

و گه گاهی یاد بد بختی های خودش و شکم چند بار بالا آمده اش می افتد .

و هنوز فکر می کند که مردی در ایروان بود که اورا واقعا دوست می داشت.

مارتا در دل واقعا آرزوی مزگ کرد تا سمفونی مرگشان کامل شود...

از همان مردی که در ایروان بود و دوستش می داشت خواهش کرد:

"هی پیرمرد  این کارو بکن"

            صبح فردا  هرکس مارتارا می دید

       کفاره ی آن جسد خشک شده میات برف هارا فراموش نمی کرد ...

اما هیچکس دست های خشک شده ی پیرمرد را زیر رو سری محکم شده ی مارتا ندید که اتگار از 

هاله ی ابری بیرون آمده بودند و گردن مارتای مردنی را چنگ زده بودند...

و ایاز پاسبان لگدی به باسن مارتا زده بود

و مثل شیری بالای سر خرگوش شکار شده ای غریده بود :"زنیکه ی جنده"

و یاد جمشید افتاده بود...

باد تند و سردی وزید و رو سری مارتا از دست های پیرمرد پس رفت و

ثانیه شمار ساعت آقای درست کار یک ثانیه ی دیگر حرکت کرد و این بار برای همیشه از حرکت باز ایستاد...

سمفونی مردگان اینجا به پایان می رسد و دختری که چشمهایش خیلی شبیه سرمه است

از در سالن نوازندگان

سایه وار بیرون می خزد...

 

                                                        "فرازمند"

+ نوشته شده در خازييل
شنبه 1385/07/15
بوسه
گفتمش
شيرين ترين آواز چيست ؟
 چشم غمكينش به رويم خيره ماند
 قطره قطره اشكش از مژگان چكيد
لرزه افتادش به گيسوي بلند
 زير لب غمناك خواند
 ناله زنجيرها بر دست من
 گفتمش
آنگه كه از هم بگسلند
 خنده تلخي به لب آورد و گفت
آرزويي دلكش است اما دريغ
بخت شورم ره برين اميد بست
و آن طلايي زورق خورشيد را
صخره هاي ساحل مغرب شكست
من به خود لرزيدن از دردي كه تلخ
 در دل من با دل او مي گريست
 گفتمش
 بنگر در اين درياي كور
 چشم هر اختر چراغ زورقي ست
سر به سوي آسمان برداشت گفت
چشم هر اختر چراغ زورقي ست
ليكن اين شب نيز دريا يي ست ژرف
اي دريغا ش يروان !‌ كز نيمه راه
 مي كشد افسون شب در خواب شان
 گفتمش
 فانوس ماه
 مي دهد از چشم بيداري نشان
 گفت
 اما در شبي اين گونه گنگ
هيچ آوايي نمي آيد به گوش
 گفتمش
 اما دل من مي تپد
گوش كن اينك صداي پاي دوست
گفت
 اي افسوس در اين دام مرگ
 باز صيد تازه اي را مي برند
 اين صداي پاي اوست
 گريه اي افتاد در من بي امان
 در ميان اشك ها پرسيدمش
خوش ترين لبخند چيست ؟
شعله اي در چشم تاركش شكفت
جوش خونن در گونهاش آتش فشاند
گفت
لبخندي كه عشق سربلند
وقت مردن بر لب مردان نشاند
 من ز جا برخاستم
 بوسيدمش
+ نوشته شده در خازييل