تبليغاتX
وبلاگ خازييل
خازييل
هرچه اين جا نوشته شده همه خازييل است
چهارشنبه 1385/09/22
کاری تازه و هنوز بدون اسم
زدم توی جاده
رانندگی در خلسه ... جهیدن در فاصله ی اندک میان دو خط ممتد وسط جاده و ... بوق ممتدی که یک کامیون در حال عبور میکشد و انگار این دو امتداد جایی همدیگر را می بوسند و لحظه ای بعد از هم جدا می شوند ... خط میان جاده میرود تا پشت پیچ بعدی گم کند قامت درازش را و من در خلسه پشت فرمان نشسته ام و مدام بین دم خط ممتد شیرجه می زنم...

رانندگی در خلسه ...
دیده ای مرغ ها چگونه چرت می زنند؟ 
دیده ای خلسه شان را که چگونه مشوش است؟
اسم این حالت های خودم را هم می گذارم خلسه ی مرغی ...
پلک هایم می پرند و سرم می گردد تا هیبت کامیونی که بوق کشیده است را دنبال کند و احمقانه است که چشم هایی که تازه از خلسه ی مرغی در آمده اند فقط عکس زنی را پشت کامین می بینند که رو گرفته است....
همان عکس معروف محبوب شوفر ها.

به کیلومتر شمار ماشین شصت و پنج کیلومتر آمده ام ...
اما اینجا ها را اصلا به یاد ندارم
مگر نگفته بودی شصت و پنج کیلوتر آمده بودیم؟
پیاده می شوم از ماشین و دو ر تا دور را نگاه می کنم ...
اینجا بوده حتمن
یا شاید همین حوالی...
اینجا ها که همه اش شبیه هم است دوطرف جاده هم فقط درخت است و آن انتها توی انبوهی سبز میان درختان خیلی چیز ها محو میشود توی خاطره هایم هم که به دنبالش میگردم چیزی پیدا نمی کنم ...

دیگر از خلسه ی مرغی خبری نیست
شروع می کنم به رفتن میان همان انبوهی بلعنده
همان سبز سیاه مانند آن انتها
انتها که نمی شود گفت ...
همان جایی که شاید آنجا بوده
شاید حوالی اینجا هاست
اگر باشد حتمن باید شباهتی یا لا اقل آشناییتی با آن حس کنم
توی خلسه ی مرغی هم که بوده باشم اگر باشد حتمن باید تصویری یا بویی یا بلاخره یک چیزی توجهم را جذب کند...

توی رختخواب هم که باشی از خواب که بپری و تن عرق کرده ات را که زیر پتو جابه جا کنی و
قصد داشته باشی دوباره بخوابی
هرچیزی حتا بوی عرق تازه نشسته بر پوست خودت می تواند تورا بر گرداند توی خلسه ی خوابی که می دیده ای طوری که خواب دیدنت را از سر بگیری...

کناره ی جاده را رها کرده ای و خودت را انداخته ای لابه لای درختانی که آخرشان
نه آخر ندارند انگار ...
اما یک حسی شبیه آن نشانه هایی که دنبالشان بودم دارد به وجود می آید که می گوید همین نزدیکی هاست ...
همین جاهاست که باید الآن به یک کلبه ای برسم که زنی هراسان با روبنده ی سیاهش از در بیرون بدود  و فرار کند جایی میان نقطه ای نا معلوم درست درون مه گرفتی هایی که تاریکی بلعنده ی انتهای درختان را تاریک و روشن جلوه می دهد...
و صدای فریاد زوزه مانندش هراسان توی جنگل بپیچد و بعد ناگهان با یک افت ناگهانی خاموش شود...

این طور دویدن خلسه ی مرغی را از سر آدم می پراند...
صدای فریاد زن هم همین طور و برش ناگهانی فریاد از آن هم بیشتر...
و همه ی این ها باعث می شود تا صدای دویدن خودم را روی زمین پوشیده شده از برگ های خیس بشنوم و باز هم آشنایی این صدا را به خاطر آورم که یک بار هم خواب آلود اینجا ها دویده ام ...
اما چرا؟ یادم نمی آید...

از دور می بینم که روی زمین افتاده...
قدم هایم را کند می کنم که نفسم گرفته است...
با سینه خوابیده روی زمین و لباسش همه  خیس شده
معلوم نیست چرا اینجا افتاده؟
دستم را به شانه ی راستش می گیرم و تنه اش را تا نیمه بر می گردانم ...
طوری که سرش رو گردن می چرخد و شل روی شانه ی دیگرش وا می رود...
با عجله رو بنده اش را کنار می زنم تا مطمئن شوم
صورتش یخ کرده و لب هایش سفید شده اند...
و دوباره همان حس های آشنایی که از خلسه ها آمده اند و مخواهند مارا با خود ببرند چشمانم را مالش می دهند...

گفته بود :"شصت و پنج کیلومتر آمده ایم خسته شدیم
یکم بریم پایین هوا بخوریم "
پایین که رفته بودیم
دیدیم درختان آخرشان توی آن سیاهی بلعنده ی شان چیزی هست هردویمان را به سوی خود می کشد و کشید...

رفتیم سمت آن تاریکی
این حس های آشنا شاید مرا یاد اوری می کنند به آن لحظه ها...
وتمایلی جسورانه برای فتح و کشف کلبه ای متروک میان جنگل و ناباورانه دیدن پیرزنی که نشسته است آنجا وسط کلبه ی خرابه ای میان جنگل...

پیرزنی با روبنده ی سیاه که حتا حرف نمی زند و نشسته است میان اتاق و خیره به جایی شاید میان تیرهای پوسیده ی سقف...

رویم را بر می گردانم به در که جا خورده ام از حضور پیرزن و میگویم "گلنار بیا بریم"
و پاسخی نمی دهد ...بر می گردم سمت اتاق و می گویم "گلنار...!"

گلنار نیست و پیرزن نشسته است روی صندلی اش و از پوست چروکیده ی صورتش که از زیر روبنده اش کش می آید می شود فهمید که لبخند میزند و با صدای گلنار می گوید "منم     گلنار منم..."

و من دوباره توی خلسه ای که مرغی نیست و ترس ساخته است آنرا میدوم و فریاد می زنم "گلنار..."
تا بوی خواب و عرق تازه ام باز هم مرا به اینجا بکشد و این بار حالا گلنار را بغل گرفته ام و با خودم می برم لب هایش سفید شده اند و رو ی دستانش هنوز هم اثری از چروکی پوست پیرزن به چشم می خورد...
توی خلسه دوباره 
پشت ماشین می نشینم و این فکر که "آیا این که با خودم می برم گلنار است؟"
همه اش مانع از این می شود که دوباره توی خلسه ی مرغی فرو بروم...

                    "محمد حسن فرازمند"

+ نوشته شده در خازييل
پنجشنبه 1385/09/16
دو شعر

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت

ولی آنقدر مشتاقم

كه از خاك گلويم سوتكی سازد

گلويم سوتكی باشد

به دست كودكی گستاخ و بازيگوش

و او يكريز و پی در پی

دم گرم خودش رادر گلويم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدينسان بشكند دائم سكوت مرگبارم را

                                                               "شريعتی" 


نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد...

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی آنقدر مشتاقم تا گلویم سو تکی باشد

بدست هر کس دیگر بجز آن کودک گستاخ و بازیگوش

که هر دم می دمد در آن ٫آن سرمای سهم آسا

پر طنین

محکم تر از پیش خودم گوید :

"تورا من دوست می دارم"

                                           "محمد حسن فرازمند"

 

 

+ نوشته شده در خازييل
چهارشنبه 1385/09/08
 

من به مجامع بین المللی شکایت خواهم کرد ... از شخص شما

هرکه می خواهی باش...

آنها تورا محکوم خواهند کرد 

به خاطر ورود به حریم شخصی یک انسان

به خاطر قائل نشدن احترام برای حریم خصوصی من...

مگر تابلویی که جلوی در اتاقم نصب کردم را ندیدی؟!

 مطمئنم که روی آن خیلی بزرگ نوشته ام :

"ورود ممنوع . حتا شما خدای محترم"

                                                              **** 

و تو رعایت نکرده ای و حتمن زندانی خواهی شد...

                                                             ****

فردا

روی دیوار های تمام شهر های دنیا این آگهی به چشم می خورد:

WANTED

999999999999$

for who , his name is GOD

 

OR

HELP US

GOD is escaping...be carefull about your sorounding

OPEN your eyes...

 

 

     

+ نوشته شده در خازييل
چهارشنبه 1385/09/08
بسیار لذت بردم


"Tom's Diner"

I am sitting
In the morning
At the diner
On the corner

I am waiting
At the counter
For the man
To pour the coffee

And he fills it
Only halfway
And before
I even argue

He is looking
Out the window
At somebody
Coming in

"It is always
Nice to see you"
Says the man
Behind the counter

To the woman
Who has come in
She is shaking
Her umbrella

And I look
The other way
As they are kissing
Their hellos

I'm pretending
Not to see them
Instead
I pour the milk

I open
Up the paper
There's a story
Of an actor

Who had died
While he was drinking
It was no one
I had heard of

And I'm turning
To the horoscope
And looking
For the funnies

When I'm feeling
Someone watching me
And so
I raise my head

There's a woman
On the outside
Looking inside
Does she see me?

No she does not
Really see me
Cause she sees
Her own reflection

And I'm trying
Not to notice
That she's hitching
Up her skirt

And while she's
Straightening her stockings
Her hair
Is getting wet

Oh, this rain
It will continue
Through the morning
As I'm listening

To the bells
Of the cathedral
I am thinking
Of your voice...

And of the midnight picnic
Once upon a time
Before the rain began...

I finish up my coffee
It's time to catch the train


+ نوشته شده در خازييل
دوشنبه 1385/09/06
یک راهب جوان در یک ماموریت مذهبی به یک هتل در آمستردام میرود. هنگام ورود در حالی که فرم پر میکرد و کلید را دریافت میکرد، از دختر کلاه به سری که پشت پیشخوان بود خواست که سینی شام را برایش به اتاق بیاورد.

یک ساعت بعد مهماندار با سینی شام به اتاق راهب میرود. راهب از او میخواد که همراه او سر میز شام بنشیند. در حین غذا راهب کم کم به سمت دخترک نزدیک میشود. اما دخترک به او یادآوری میکند که او یک مرد مقدس است!

راهب جواب میدهد: اشکال نداره! توی انجیل نوشته شده.

دختر تعجب میکند و دیگر مقاومتی نمیکند. شب پر از حرارت و هیجان میگذرد و نزدیکی های صبح که دختر در آغوش راهب بیدار میشود، از او میپرسد:

- راستی کجای انجیل این کارهایی که کردی رو نوشته؟

راهب دست دراز میکند و از کمد کنار تخت انجیل کوچکی را برمیدارد و به دختر نشان میدهد. پشت جلد با مداد نوشته شده بود: دختر کلاه به سر خیلی باحاله! حتماً ترتیبشو بده.

 

                                                                      دین توماس

 به نقل از وبلاگ روپ لاگ   http://roop.persianblog.com/

+ نوشته شده در خازييل
دوشنبه 1385/09/06
در هزارویک شب بخوانید
+ نوشته شده در خازييل
چهارشنبه 1385/09/01
حافظ گفت:
آدمی 

آدمی در عالم خاکی نمی آید بدست

                   عالمی دیگربباید ساخت وز نو آدمی

- این را خوب ، حافظ گفته است

اما از کجا معلوم آن آدم ساخته شده چنین نباشد؟

+ نوشته شده در خازييل