تبليغاتX
وبلاگ خازييل
خازييل
هرچه اين جا نوشته شده همه خازييل است
پنجشنبه 1385/10/28
زن و گرگ


 

 

عکس های بالا را ببینید...
داستان
گرگ را هم اگر نخوانده اید حتمن بخوانید...
کتاب سپید دندان را هم که حتمن خوانده اید(یا دست کم فیلمش را چندین بار دیده اید...)
اما هیچ وقت توجه کرده اید به این رابطه ی عمیق میان 
زن و گرگ؟
البته این که می گویم رابطه ی عمیق یعنی رابطه ای که کوشش ها شده تا عمیق جلوه کند...
اما من اظهار می کنم که واقعن از اصل موضوع بی اطلاعم...

دوستی دارم که از اهالی اصیل کهکیلویه است و تقریبن بر فرهنگ استان مسلط...
راجع به این بحث گفته بود که اعتقاد مردم از گذشته در این ناحیه هم بر این بوده که گرگ به هیچ زنی حمله نمی کند... (شاید هم افسانه باشد !)

پدر من کوهنورد است
یادم می آید برایم از دیدن حادثه ای گفته بود که در یکی از روستا ها  صبح بعد از حمله ی گرگ ها را به یک خانواده دیده بود...
پدرم هم گفته بود :"همه را دریده بودند به غیر از زن...و حتا دختر را...!!  "

ما که نفهمیدیم ...
اما حتم دارم که این قصه سر دراز دارد و ختم نمی شود به یک فرهنگ یا نهیه ی خاص بلکه محصول قرن ها بشریت کردن است....
رابطه ای گاه مقدس و گاه پلید را چگونه می توان میان این دو موجود توجیه کرد؟!

دوستانی که می دانند حتا اندک از این موضوع برایم بنویسند...
زن ها هم بنویسند ....
ترجیح می دهم همه ی قضیه را از زبان زن ها بشنوم... پس لطفن گرگ ها ننویسند...!
  

+ نوشته شده در خازييل
دوشنبه 1385/10/25
بچه که بودم کتاب های مصور را می پسندیدم...حالا هم گاهی وقتها حس می کنم دارم خودم را گول می زنم...

تصویر بزرگتر

تصویر بزرگتر

 

بحث همه اش سر این است , که این رسالت انتقال معنا را کدامیک بیشتر به دوش می کشند؟
تصویر یا کلام (متن)؟

 

 

 

+ نوشته شده در خازييل
یکشنبه 1385/10/24
DON KIKHOT

با سانچو از این جاده گذشتند...

+ نوشته شده در خازييل
پنجشنبه 1385/10/21
دیوانه نامه یا خواب خواهر بدکاره...
یک نفر هست انگار که قصد شوخی دارد با بنده
نمی دانم شاید هم خیلی بیشتر باشند از یک یا دو نفر...
وقتی می گویم یک نفر هست  یعنی یک نفرش را مطمئنم.
همین سعید شوخی اش گرفته حتمن...

پرستار دستش را گرفته و از اتاق پزشک بیرون می آورد
رو به من می کند و می گوید:" سعید این احمقا از من چی می خوان؟" و سعی می کند با یک حرکت سریع
بازوهایش را از دستان پرستار بیرون بکشد... موفق نمی شود...

احمق,می گوید تو دیوانه ای , روانی هستی
"آخه گوساله تورو چه به این حرفا؟"
"سعید اینجا کجاست منو اوردی نا مرد؟!"
سعید هم نامرد است وقتی او می گوید من دیوانه ام وقتی شوخی شان جدی می شود اینطور...

محمود دیوانه شده , سه روز است ...
به من گفته بود : "سعید ,من تو دنیا یه دوست دارم اونم تویی"
فردایش با چاقو به من حمله کرده بود که با اینکه دوست نزدیکش هستم توی خواب دیده که با خواهرش...
بخیه های روی دستم هنوز تیر می کشد.

من فرار خواهم کرد از این دیوانه خانه...
از این جایی که من را طبق یک بازی انداخته اند تویش قاطی یک مشت بیمار روانی.
                                            "یادداشت سعید در روز انتقال به تیمارستان"

محمود رایک ماه است که برده اند تیمارستان
خبر رسیده که حالش خوب است و به نوعی تعادل پایدار رسیده
شاید هم مرخصش کنند...

 

برای مادرم:

سلام مادر جان
می ینی پسرت را به ناحق انداخته اند توی این خراب شده؟
همه اش تقصیر این رفیق نا مرد ما سعید شد.
مهرداد سفارش کن دوست هایش همه مرد باشند نه نامرد ...
...
راستی اینجا یک نفر هست به اسم علی
او را هم به ناحق و روی همین بهانه ها اینجا انداخته اند
با هم خیلی جور شده ایم...
                                       "سعید"

جنازه ی علی را دارند از تیمارستان می برند بیرون
و سعید گریه می کند وخواهرش را صدا می زند...

 

چند روز بعد سعید جایی می نویسد :"من از این سلول احمقانه ی تک نفره توی این دیوانه خانه ی لعنتی فرار خواهم کرد"...

                     
                                                          "محمدحسن فرازمند"

 

+ نوشته شده در خازييل
پنجشنبه 1385/10/21

تاب می خورم
برسفیدی شالت
بر زمینه ی کدر روز

+ نوشته شده در خازييل
یکشنبه 1385/10/17
به دوستان پرشین بلاگ نشین
خدمت دوستانی که سرور وبلاگشان پرشین بلاگ است عرض شود که
به خاطر مشکلی که برای بنده پیش آمده
نمی توانم به وبلاکشان دسترسی داشته باشم...

بنابراین هنگام وارد کردن قسمت نظرات لطف کنند نشانی پست الکترونیک (نامه برقی)شان را
وارد کنند تا در صورت لزوم از این طریق ارتباط داشته باشیم...
با تشکر از شما.   محمد حسن فرازمند   .

ضمنن این را هم ببینید:

                                             "خزه "دوباره جان گرفت

+ نوشته شده در خازييل
شنبه 1385/10/16
فال قهوه ی پريسا
اول
وقتي رفتند چيزي كه باقي ماند مشتي سوخته سيگار و چند تكه پوست تخمه بود پيرامون يك فنجان قهوه
دوم
وقتي به او تعارف كردم نگاهش را آرام از محوطه ي پشت ويلا چرخاند و پايي روي پا انداخت و گفت : بايد صبور باشي !
سوم
وقتي با اين وقاحت - البته به زعم تو - پايش را روي پا مي اندازد و نگاهش را با عشوه و تيباش روي دستانت مي لغزاند و سيني چاي را در ميان پنجه هايت مي لرزاند و پخش مي كند تنش را و مي پراكند عطرش را
از لاي ديوارها و فرش ها و مبل ها و از لاي درز كابينت ها و از پشت آينه ي تمام قد آستانه ي در
بيرون آمد وقتي عزم رفتن كردم به كجا؟!نمي دانم !!!
***
همه چيز از آن روز شروع شد كه من او را ديدم . كي ؟ قهوه را مي گويم وقتي تلخ بود و غليظ با اندكي شير كه زير نور لامپ زرد قهوه اي مي زد. پكي عميق به سيگار هوووووووو.
-:يه قهوه لطفا!

                                                             حميد رسول پور
  

+ نوشته شده در خازييل
چهارشنبه 1385/10/13
coffee and heart in mix


 

+ نوشته شده در خازييل
شنبه 1385/10/09
قسمتی از یک داستان
یک نفر سفیر از بلاد دور دست آمده است .
چندین روز بست نشسته است بر در منزل ما ... خواستار ملاقات با شخص اینجانب است ...
پیپمان را چاق می کنیم می گذاریم گوشه ی لبمان
مادرم داد می زند عباااسس... د پا شو دیگه.
پسره وایساده جولوی در  تکون نمی خوره...
خودش را سیامک معرفی کرده است
و طلب می کند دیدن مارا ...

قلمم را کنار کاغذ رها می کنم ... تا ببینم کیست این سیامک؟!
پیپ به دست جلوی در می روم...
پسر قد بلند لاغر ایستاده است توی در گاهی و تا قبل از اینکه من سر برسم سعی می کند توی خانه را دید بزند...
هر که هست نمی داند که خواهر من دو ماه قبل از پشت بام افتادو مرد...
میروم در را تمام باز می کنم 
می گویم بفر مایید  البته می بخشید که معطل شده اید و پیپم را بالا می آورم تا بگذارم گوشه ی لبم...

هنوز دستم را از پیپ نگرفته ام که با یک حرکت سریع یک کبوتر را جلوی چشمانم گرفته و من می فهمم که از ابتدا متوجه آن دستش که پشت تنه اش پنهان کرده بود نبوده ام...
می گوید گمان کنم مال شما باشد ...روی پشت بام ما افتاده بود...

بی حرف کبوتر را می گیرم  ...  تشکر و خدا حافظی از پسر...

می نشینم پشت میز و قلم را دستم می گیرم ... پیپ دیگر نمی چسبد.

سفیر را ملاقات کردیم هدیه ای برایمان از بلاد دور دست آورده بود...
پرنده ای هفت رنگ با منقاری معجزه آسا که هر بار آن را به خواندن بگشاید نوای موسیقی لئونارد کوهن از آن پخش می شود....
سفیر گفت در بلاد ایشان این موجود یکه است و در بی همتایی بی همتاست...
و علم گرایان بلاد دور این موجود را با اصلاح جنتیک ساخته و پرداخته اند...

مادر صدا می زند عباااسس ناهار حاضره پسره چیکارت داشت؟

رو ی بال کبوتر دست می کشم ... یاد لیلا می افتم ...
لای پنجره را کمی باز می کنم و بیرون می گذارمش این برگشت دهنده ی سمت و سوی ذهنم را به خاطره ها تا بپرد....

-هیچی مادر اشتباه آمده بود ... من رو با یه عباس دیگه اشتباه گرفته بود...

 

                                                   "محمد حسن فرازمند"

+ نوشته شده در خازييل
دوشنبه 1385/10/04
شعر هایی از آنیا اولتر
 

 

                                        آرسیاس در احاطه ( بر گردان "سام واثقی")

+ نوشته شده در خازييل