چشم هایتان را ببندید
عینک های مخصوصتان را از چشم بردارید.
توی خلوت ما چه می خواهید؟
زنک که گویا مادرش بود با بی تابی گریه می کرد و به صراحت اذعان کرد که آن پاره ی بند ناف متعلق به فرزند اوست ... و اضافه کرد که هر مادر بهتر از هر کس دیگر تمام جزئیات فرزندش را می شناسد...
جنین شب گذشته توی جوب خیابان ولیعصر خود را غرق ساخته بود.
این برداشت کاراگاهان دایره ی جنایی بود.
جنین توی سطل آشغال اصلا حس خوبی نداشت...
دیروز صبح دیدمش...
وقتی که زنی دستش را گرفته بود تا از خیابان ردش کند
به او گفته بود:
ـ هی خانم عجب سینه هایی داری بویش تا اینجا دارد می آید...
من حتمن برای این ها می نویسم....!!
برای این ها می نویسم که این گونه اند...
چطور؟
همین دیگر... که بیایی با کلی شوق بنویسی و از این رابطه ی میان زن و گرگ بگویی, آنوقت این جماعت می آیند و توی عکس های پست قبل دنبال سکسی ترینش می گردند....!!!
هرچه فکر کردم دیدم :بله , انگار "این مخاطب من است"...