تبليغاتX
وبلاگ خازييل
خازييل
هرچه اين جا نوشته شده همه خازييل است
دوشنبه 1385/12/28
برج میلاد

                                                             
محمدحسن فرازمند

دو سه روزي درس و مدرسه را تعطيل كرده بودبا پدر از دهشان آمده بود تهران خانه ي عمو ...
همين صبح بود كه رسيده بودند  تا خانه ي عمو را هم توي "تير دوقلو* " پيدا كرده بودند طولي نكشيده بود.
شب كه عمو آمد گفته بود بعد از شام مي روند روي پشت بام تا برج ميلا را نشانش دهد...

عمو با حرارت زيادي به اشارت سر انگشتشجايي دوردست پشت ساختمان هاي چند طبقه ي پشت خانه ي شان را نشان داده بود و خيال مي كرد سر انگشتش پشت آن ساختمان ها حتمن خواهد رسيد به
"برج ميلاد"...
و او از دنبال كردن سر انگشت عمو رسيده بود به سينه ي خاكستري ساختمان سيماني چند طبقه ي پشتي...

توي دهشان  به هركس كه مي رسيد مي گفت:
-"مي دوني برج ميلاد درست پشت خونه ي عموي منه؟!"


  *تير دوقلو محله ايست در جنوب تهران.

+ نوشته شده در خازييل
پنجشنبه 1385/12/24

خراب 

 
رضآ نآظم

    
 داشتم نگاهش می کردم و توی دلم می گفتم چرا نگاهم نمیکند.
برده بودم فرودگاه. سرش را پایین انداخته بود و می گفت : ((اشتباه کردم که تصمیم گرفتم ببینمت.))
گفت : ((دوستت دارم! آنقدر این جمله حماقت بار و ناقص است که هر چند بار بخواهی به ت می گویم. من دارم می روم.))
از همانجا که از توی بغلش کنارم زد و لباس پوشید و گفت:((همه چیز خراب شد.)), رفتارش عوض شده بود.

                          

+ نوشته شده در خازييل
دوشنبه 1385/12/21
                                      
   باور ماهی

                                            fish

ماهی شده بود باورش

تور اگه بندازن سرش

می‌شه عروسِ ماهی‌ها

شاه‌ماهىِ می‌شه همسرش

 

ماهی‌ِ باورش نبود

تور اگه بندازن سرش

نگاهِ گرمِ ماهیگیر

می‌شه نگاهِ آخرش.


                                                                                                    با اجازه از سورئالیست

+ نوشته شده در خازييل
سه شنبه 1385/12/15

شاعر بزرگ

چارلز بوكفسكي                         چارلز بوكفسكي

داشتم مي‌رفتم ببينمش اون شاعر بزرگ رو. مردي رو که بعد از جفرز بزرگترين شاعر بود و با حدود هفتاد سال سن يک شاعر جهاني به حساب مي‌‌اومد با کتاب‌هايي مثل غم من بهتر از غم توئه هاها! و يک آدامس مردة از نفس افتاده. اون توي خيلي از دانشگاه‌ها کرسي استادي داشته و جايزه‌هاي زياد گرفته. از جمله جايزة نوبل. از راه‌پلة کلوپ جوانان رفتم بالا. آقاي ستاچمن توي آپارتمان شمارة دويست و بيست و سه زندگي مي‌کرد. در زدم. يکي از پشت در داد زد: «لعنت بر شيطون! بيا تو!» در رو باز کردم و رفتم تو. برنارد ستاچمن توي تختش دراز کشيده بود. بوي استفراغ، شراب، ادرار، گه و غذاي گنديده همه جارو گرفته بود. من دويدم توي توالت استفراغ کردم و بعد اومدم بيرون.
گفتم: «آقاي ستاچمن! چرا پنجره را باز نمي‌کنيد؟»
- فکر خوبي‌يه. در ضمن ديگه اين مزخرفات رو تحويل من نده. من برني هستم نه آقاي ستاچمن!
اون که فلج بود بعد از کلي تلاش تونست خودش رو از تخت بيرون بکشه و بشينه روي صندلي بعد گفت: «خوب يه مکالمة لذت بخش! منتظرش بودم.»
روي ميز کنار زانوش يه پارچ شراب قرمز پر از خاکستر سيگار و يه شب پرة مرده بود. من دور و برو برانداز کردم و وقتي باز نگاهم افتاد بهش ديدم داره از پارچ شراب مي‌خوره البته بيشتر شراب داشت مي‌ريخت روي پيرهن و شلوارش. برنارد ستاچمن پارچ رو گذاشت سر جاش و گفت: «آخيش فقط همين رو مي‌خواستم.» بهش گفتم: «اگه از ليوان استفاده کنين راحت تره.»
 - آره فکر کنم درست مي‌گي.
 - دور و برش رو نگاه کرد. چند تا ليوان کثيف اون جا بود. با خودم فکر کردم که کدوشون رو بر مي‌داره؛ کثيف‌ترين ليوان رو برداشت.
ته ليوان رو جرم زرد رنگي گرفته بود که به نظرم ته مونده‌ سوپ مرغ آمد. توي ليوان براي خودش شراب ريخت و سر کشيد. بعد گفت: «آره اين طوري خيلي بهتره. دوربين با خودت آوردي؟ مي‌خواي از من عکس بگيري؟»
بعد رفتم پنجره رو باز کردم تا يک کم هواي تازه استنشاق کنم. چند روز بود که بارون ميومد و هوا تازه و تميز بود. گفت: «گوش کن. من چند ساعته که مي‌خوام بشاشم. يه بطري خالي برام بيار.» اون جا پر از بطري خالي بود. يکي برداشتم و دادم بهش. شلوارش زيپ نداشت، دکمه‌اي بود. تنگش گرفته بود. فقط دکمة بالا رو باز کرد و بطري رو گذاشت ميون پاهاش. ولي انگار درست نشونه گيري نکرده بود. وقتي شروع کرد همه جا فواره زد. روي پيرهنش، روي شلوارش، روي صورتش و به طرز باور نکردني‌اي توي گوش چپش. گفت: «لعنت به چلاقي!»
 - چرا اين‌طوري شدين؟
 - چطوري شدم؟
 - فلج شدين؟
 - زنم با ماشين زيرم کرد.
 - چطوري؟ چرا؟
 - گفت ديگه نمي‌تونه تحمل کنه.
من ديگه چيزي نگفتم فقط چند تا عکس گرفتم.
 - از زنم چند تا عکس دارم. مي‌خواي ببينيشون؟
 - آره.
 - آلبوم اون‌جا رو يخچاله.
من پا شدم آلبوم رو برداشتم و دوباره نشستم. عکس‌ها فقط از کفش‌هاي پاشنه بلند، قوزك پا، جوراب‌هاي نايلوني بنددار و حالت‌هاي گوناگوني از پاهاي پوشيده در جوراب زنانه بودند. روي بعضي از صفحه‌ها هم برگه‌هاي تبليغاتي مربوط به قصابي‌هاي مختلف چسبيده شده بود. گوشت کبابي هر پوند هشتادونه سنت. آلبوم رو بستم. گفت: «اين‌ها رو وقتي که از هم جدا شديم داد به من.» بعد دستش رو برد زير بالشش و از اون زير يه جفت کفش پاشنه بلند آورد بيرون.کفش‌ها برق مي‌زد.کفش‌ها رو گذاشت روي ميز باز براي خودش شراب ريخت و گفت: «من با اين کفش‌ها مي‌خوابم، باهاشون عشق بازي مي‌کنم و بعد مي‌شورم شون.»
من چند تا ديگه عکس گرفتم.
 - يه عکس خوب مي‌خواي؟ بيا اينو بگير.
کفش رو از پاشنه‌اش گرفت و نگه داشت پشتش. «بيا عکسمو بگير.» عکسش رو گرفتم. براش سخت بود که روي پاهاش وايسته.
ولي هر طوري که بود دستش رو گرفت به ميز و بلند شد وايستاد.
 - برني تو هنوز چيز مي‌نويسي؟
 - من هميشه مي‌نويسم.
 - طرف‌دارهات مزاحمت نمي‌شن؟
 - بعضي وقت‌ها زن‌ها پيدام مي‌کنن. ولي زياد اين‌جا نمي‌مونن.
 - کتاب‌هات خوب فروش مي‌رن؟
 - من پولم رو حق التاليفي مي‌گيرم.
 - به نويسنده‌هاي جوون چه توصيه‌اي داري؟
 - خوب بنوشن، تنها نخوابن و سيگار زياد بکشن.
 - توصيه‌ات به نويسنده‌هاي کار کشته چيه؟
 - اون‌ها اگه هنوز هم زنده‌ان به توصية من احتياج ندارن.
 - ميلي که تورو وادار به شعر گفتن مي‌کنه چيه؟
 - همون ميلي که تو رو وادار به توالت رفتن مي‌كنه.
 - عقيده‌ات راجع به ريگان و بي‌کاري چيه؟
 - من به ريگان و بي کاري فکر نمي‌کنم. اين چيز ها حوصله‌ام رو سر مي‌بره. چيزهايي مثل سفرهاي فضايي و بازي کريکت.
 - پس به چي فکر مي‌کني؟
 - به زن‌هاي مدرن.
 - زن‌هاي مدرن؟
 - اون‌ها نمي‌دونن چطوري لباس بپوشن. کفش‌هاشون وحشتناکه.
 - نظرت دربارة حقوق زنان در اجتماع چيه؟
 - هر وقت که اون‌ها حاضر شدن توي کارواش کار کنن، پشت گاو آهن راه برن، عربده کش‌ها رو از کافه‌ها بيرون بندازن، توي فاضلاب کار کنن، هر وقت که حاضر شدن توي جنگ پستون هاشون رو جلوي گلوله ستبر کنن، من مي‌مونم خونه ظرف مي‌شورم و کرک‌هاي قالي رو پاک مي‌کنم.
 - ولي فکر نمي‌کني خواسته‌هاي اون‌ها يک کم منطقي باشه؟
 - البته که هست.
ستاچمن باز براي خودش شراب ريخت. اما با وجود ليوان هم مقداري از شراب داشت از کنار چونه‌اش مي‌ريخت روي پيرهنش.
تنش بوي آدمي رو مي‌داد که ماه‌هاست حموم نکرده. گفت: «زنم. هنوز عاشق زنمم. اون تلفن رو مي‌دي من؟)» من تلفن رو دادم بهش و اون شماره گرفت. «کلير؟سلام کلير» بعد گوشي رو گذاشت.
پرسيدم: «چي شد؟»
 - مثل هميشه. قطع کرد. گوش کن بيا بزنيم بيرون. بريم يه بار. من خيلي وقته که توي اتاق لعنتي‌ام. بايد يه هوايي بخورم.
 - ولي داره بارون مياد. يه هفته است بارون مياد. خيابون‌ها رو آب برداشته.
 - مهم نيست. من ميخوام برم بيرون. اون حتما الان داره با يکي عشق بازي مي‌کنه. حتما کفش‌هاي پاشنه بلندش رو پاش کرده. من هميشه مجبورش مي‌کردم کفش‌هاي پاشنه بلند پاش کنه.
من کمک کردم تا برنارد ستاچمن پالتوي قهوه‌اي کهنه‌اش رو تنش کنه. پالتو يه دکمه بيشتر نداشت و از زور کثافت سفت شده بود. به نظر نمي‌اومد که پالتو لوس آنجلسي باشه. سنگين و دست و پا گير بود و احتمالا مال دهة سي شيکاگو يا دنور بود. بعد چوب دستي‌هاش رو دادم بهش و کمکش کردم تا از راه پلة کلوپ جوانان بياد پايين. برنارد توي جيب پالتوش نيم بطر موسکاتل داشت. به در که رسيديم گفت که خودش مي‌تونه از پياده رو بگذره و سوار ماشين بشه. ماشين من اون طرف خيابون بود. وقتي داشتم ماشينم رو مي‌آوردم صداي فرياد و بعد صداي شلپ آب شنيدم. داشت بارون ميومد. بارون خيلي تندي بود. من دويدم بيرون. برنارد افتاده بود توي جوب کنار جدول بين پياده‌رو و ماشين من. همون‌طوري که نشسته بود جريان آب داشت از زيرش رد مي شد، دور کمرش مي‌چرخيد و شلوارش رو خيس مي‌کرد. چوب دستي‌هاش داشتند روي آب بالا و پايين مي‌رفتند.
گفت: «مهم نيست تو ماشينت رو بردار و برو.»
 - چي مي‌گي برني؟
 - مي‌گم برو. زنم منو دوست نداره.
 - برني اون ديگه زن تو نيست. شما از هم جدا شدين. بيا دستت رو بده من بلند شو.
 - نه تو برو. باور کن که من خوبم. برو بدون من مست کن. بلندش کردم در ماشين رو باز کردم و نشوندمش روي صندلي جلو. تمام هيکلش خيس بود. آب داشت از روي صندلي شر و شر مي‌ريخت روي تختة کف پوش. من رفتم اون طرف و سوار شدم. برني در بطري موسکاتل رو باز کرد يک جرعه زد و بعد بطري رو داد به من. من هم يه جرعه خوردم و بعد ماشين رو روشن کردم. همين طور که مي‌روندم از پشت قطره‌هاي بارون روي شيشه بيرون رو نگاه مي‌کردم و چشمم دنبال يه بار بود. يه بار که از بوي شاش توش اوغ مون نگيره.

 

برگردان: بهمن كيارستمي
از كتاب: موسيقي آب گرم

+ نوشته شده در خازييل
دوشنبه 1385/12/07
سگ ترسو

 

تنها کاری که می توانم بکنم فقط این است که طرح خودم را بکشم
و توی آن هر بار خودم را حلق آویز کنم و چشم هایم را از کاسه بیرون بیاورم...

-سگ ترسو... جرئت بیشتر از اینو نداری.

تنها کاری که می توانم بکنم این است که بنشینم بارها طرح خودم  و تو را بکشم و مخصوصا در دو تکه کاغذ جدا ... دو پیکر مرده...

- حماقت که از سر و روی آدم بباره صب تا شب خودشو با این اراجیف مشغول می کنه...

پایش را روی پای دیگر می اندازد و به سیگارش که دارد دود می کند خیره می شود...
ناخن هایش را لاک نزده...

-ببین تو بالاخره با من هستی یا نه؟

یاد سگ ترسو می افتم ... یاد چند کلمه قبلی که صحبت کرده بودیم ...
انگار واقعن همان سگ ترسو هستم...

دست هایش می لرزد - (د آخه عوضی اگه قرار بود بترسی غلط کردی اون همه فلسفه بافتی...)

نگاهش می کنم درست عین یک سگ ترسو...

-ببین من فقط به خاطر تو بود که پا پیش گذاشتم... هرچی پول داشتم رو دادم تا دو تا از اون قرصای سیانور لعنتی رو گرفتم....

دست را دراز می کند به طرفم  دو تا قرص توی مشتش گذاشته...

-د یالا عوضی یکیشو وردار بخور...

و می زند زیر گریه... از گریه اش ترسم می گیرد ... از شکستنش...
مثل یک سگ ترسو که از زور ترس راه می رود یک قرص را بر می دارم و می اندازم ته حلقم...

 

ساعت ها پیش جسد هایمان را از اینجا بردند...
اما هنوز کنار هم خوابیده ایم ...روی گونه اش دست می کشم و رد اشک هایش را می بوسم...
آرام شده ...

+ نوشته شده در خازييل
چهارشنبه 1385/12/02
سوء تفاهم دخترانه
روز اول که ديدمش بدجوري بهم خيره شده بود.
بعداً فهميدم که چشماش چپه و داشته پيکان 57 رينگ اسپرت دو متر اونور تر رو نگاه ميکرده!
يه آه از ته دل کشيد.
بعداً فهميدم که آه نبوده و آسم داره.
بهش يواشکي يه لبخند زدم، ولي اون قيافه جدي مردونش رو عوض نکرد. اين خودداريش واسم خيلي جذاب بود.
بعداْ فهميدم که خودداري نبوده، بلکه تاحالا تو کف اون پيکان 57 بوده و تازه متوجه من شده بود!!
آروم و با عشوه اومدم جلوش، ديدم تند تند داره بهم چشمک ميزنه. کارش به نظرم با مزه اومد.
بعداً فهميدم که تيک داره و پلک زدنش دست خودش نيست.
اومد يه چيزي بگه ولي از بس هول شده بود، به تته پته افتاده بود.
بعداً فهميدم اين بشر خدادادي هول هست و لکنت زبون داره.
سرش رو از شرمش انداخت پايين و گفت س س س سلام.
بعداً فهميدم از شدت شرمش نبوده و ميخواسته من دندونهاي زردش رو نبينم.
بعد از يک سري اسم و فاميل بازي، ازم پرسيد آخرين کتابي که خوندي اسمش چيه!؟ گفتم: اَ...اَ...يادم نيست. گفت: چه جالب، نويسندش کيه!؟ از اين تيکه بامزش خندم گرفت.
بعداً فهميدم که تيکه نبوده و بيچاره چيزي به اسم IQ اصلاْ نداره.
بوي عطرش بدجوري مستم کرده بود.
بعداً فهميدم بوي عطر نبوده، بلکه ...
بهم گفت بيا يه کم قدم بزنيم. اين حرفش خيلي به نظرم رمانتيک بود.
بعداً فهميدم شاش داشته و ميخواسته به سمت توالت عمومي حرکت کنيم.
ازش پرسيدم دانشگاه ميري؟ گفت آره، مدرسمون تو دانشگاهه! از اين شوخ طبعيش خيلي خوشم اومده بود.
بعداً فهميدم که اصلاً هم شوخ طبع نيست و منظورش مدرسه افراد استثنايي توي دانشگاه شهيد بهشتي بوده!
بهش گفتم داره ديرم ميشه. گفت اگه ميشه شمارت رو بده که بهت زنگ بزنم، من هم دادم و اون هم شماره رو زد تو مبايلش. ولي هيچوقت زنگ نزد!
بعداً فهميدم کادوي تولد 30 سالگيش يه مبايل اسباب بازي بوده که همه جا با خودش ميبردتش!

******

 ¤ من که خواندم یاد شل سیلور استاین افتادم... 
   

+ نوشته شده در خازييل