تبليغاتX
وبلاگ خازييل
خازييل
هرچه اين جا نوشته شده همه خازييل است
شنبه 1386/02/15
نوامبر
                         peter bichsel
پيتر بيکسل

مرد دل‌نگران بود و هنگامي که به يکي گفت: «هوا سردتر شده است»، انتظار دل‌داري داشت. ديگري گفت: «بله، نوامبر».
مرد گفت: «کريسمس نزديک است».
مرد براي سوخت نفت خريده بود؛ و يک پالتوي زمستاني داشت و مايحتاج ِ زمستاني خود را نيز تأمين کرده بود؛ با اين حال دل‌نگران بود. در زمستان اميدي به نجات نيست. در زمستان ممکن است هر چيز هولناکي اتفاق بيافتد، براي نمونه جنگ. در زمستان ممکن است که شغل از دست برود؛ در زمستان خطر سرماخوردگي هست. با شالِ‌گردن و يقة پالتو و دستکش مي‌شود از خود در برابر سرما محافظت کرد؛ اما ممکن است هوا سردتر شود.
از «بهار» سخن گفتن اکنون فايده‌اي ندارد. ويترين‌هاي در حال ِ درخشش فقط تظاهر به گرم‌بودن مي‌کنند. ولي ناقوس‌هاي کليسا‌ها مي‌لرزند. در مهمان‌خانه‌ها هوا داغ است؛ بچه‌ها در خانه پنجره‌ها را مي‌گشايند و در ِ آپارتمان را بازمي‌گذارند. کلاه در مغازه فراموش مي‌شود.
 کسي متوجه نيست که چگونه درختان برگ‌هايشان را بر زمين رها مي‌کنند. آن‌ها ناگهان بي‌برگ مي‌شوند. در ماه ِ آوريل دوباره برگ‌ها جوانه مي‌زنند، شايد هم در ماهِ مارس. رشد ِ برگ‌هاي درختان، باعث جلب توجه مي‌شود.
مرد پيش از آن‌که خانه را ترک کند، پولش را دوباره مي‌شمارد.

                                                    برگردان: نيما حسين‌پور

                                                                                  
                         

+ نوشته شده در خازييل
دوشنبه 1386/02/03
دخترانه هایش


محمدحسن فرازمند
روی صندلی روبه رو ی من نشسته است ...
یک پایش را انداخته است روی پای دیگرش و  تکانش میدهد مدام و من
ساق پایش را از آنجایی که لخت از پایین شلوارش بیرون مانده  دید می زنم...
روی کفش قهوه ای اش یک سگک طلایی رنگ بیضی  هست که دخترانه اش می کند...
می گویم : "هنوز از کل ماجرا چیزی دستگیرم نشده تا خدمتتان عرض کنم".
حرکت پایش سریع تر شده و لختی ساق پایش را بیشتر می شود دید زد...
می گویم : "گمان نکنم به این زودی ها هم پی به ریشه ی این مشکل ببرم..."
و باز نگاهم می لغزد روی ساق پا که لخت تر... و سریع تر...
ـ "ببینید خانم شاید هم اصلن  نتوانم مشکل شما را حل کنم". 

                                                          ***
وقتی داشت کفش های قهوه ای اش را می پوشید و از روی تخت پایین می آمد گفت:
"ممنونم آقای دکتر که مشکلم را حل کردید..."
و من می دانستم که سگک بیضی طلایی رنگ روی کفش های قهوه ای اش دیگر به دردش نخواهند خورد.

+ نوشته شده در خازييل