محمدحسن فرازمند
يك/
يكشنبه عصر است و مادر بزرگ زده است به سرش كه برود يكشنبه بازار مادر گفته بود :" هرچي مي خواي بگو برات بخرم من كه نمي تونم ميون اون شلوغي ويلچيرتو هل بدم".
مادر بزرگ فلج است يعني نيمه فلج است. شش هفت سال پيش بود كه سكته كرده بود.
سكته اين يعني نقطه ي عطفي در زندگي انگار كه دوباره متولد شوي و حاصل اين تولد هم باشد يك دست و يك پاي فلج بعلاوه ي لگني كه بوي شاش بدهد.
مادر بزرگ بانوي خيابان ها بود آن وقت ها قبل از تولد دوباره اش .
آنقدر كه خيابان ها و مغازه هاي نارمك را مي شناخت و از بر بود شوهرش آ منصور را نمي شناخت.
مادر بزرگ گفته بود " نه چيزي نمي خوام "
دست سالمش را برد و دست فلجش را كه گوشت لشي بود آورد و انداخت روي ران فلجش و هيكلش را جمع و جور كرد و خيره شد به تلويزيون توي اتاقش .
و من فهميدم كه مادر بزرگ دلش براي معشوق اش تنگ شده است...
دو/
گفتم : "من مي برمش"
شايد مادرخوشحال شد كه نگاهش آ نطور برق زد .انگار پلك هايش بي هوا باز شد .
سه/
ويلچير افتاده است گوشه ي پاركينگ و پر خاك و خل است و اين يعني اينكه پيرزن خيلي وقت است كه مانده توي آن اتاق كه بوي شاش مي دهد .
يك دستمال خيس حالش را جا آورد شد . نو شد.
ياد سال هاي نو جواني ام افتادم كه به شوق هل دادن ويلچير نو مادر بزرگ را سوار مي كرديم و با پسر همسايه مان سه تايي سرازير مي شديم توي خيابان . مادر بزرگ به شوق معشوق اش و ما پسر ها دنبال آدامس هايي كه عكس زن هاي لخت جايزه اش بود .
پول هم كه كم مي آورديم مادر بزرگ كه بازمانده ي بازنشسته ي شركت نفت بود تامين مان مي كرد . پيرزن تنها مي دانست كه : " مي خوايم آدامس خارجي بخريم".
حالا تميز تميز شده است و آماده است تا پيرزن را بنشاند بر پشت خود .
يادم رفته كه چرخ هايش گوشتي است و چندين دقيقه صرف چك كردن باد چرخ ها مي كنم . وقتي يادم مي افتد كه چرخ ها ي ويلچير گوشتي است آنقدر پوست كلفتم كه سرخ نمي شوم از خجالت.
چهار/
شلوغ است جمعيت انگار از در محوطه يكشنبه بازار فوران مي كند انگارجريان مكشي آدم هارا از چپ تو مي كشد و از طرف ديگر در آدم ها را از خود دفع مي كند . رفتن با ويلچير در اين ميان يك فاجعه ي بزرگ مي نمايد .
صورت مادر بزرگ دوخته شده است به در شايد ورود آرماني باشد براي پيرزن كه از آن عاجز است .
بايد رفت بايد زد به سيل جمعيت . مي زنيم و از در مي گذريم .
حواسم تنها به جلوي ويلچير است كه گير نكند به پاي كسي و تنها نيم متر جلوتر را مي پايم .
سرم را نزديك مي كنم به گوش مادر بزرگ : " مامان بزرگ هرجا خواستي بگو وايسم تا نگا كني ".
مي گويد : " با چه".
هنوز سرم را كامل بالا نياورده ام كه اين حقيقت را مي فهمم اينجا يه غير از فروشنده ها و من همه زن هستند .
سرم را راست بالا مي گيرم گنبد مانند فرهنگسراي خاوران پيداست . انگار يك وجب از همه شان بلند ترم . از اين با لا سيل ترسناكي هستند .
زن هاي چاق و چادر به سر كه باسنشان همه اش مي خورد به تنت و صورتشان را كه بر مي گردانند دو دندان هستند كه لبه چادري را گيره وار به دهاني دوخته اند . اين ها همه جا هستند . نمونه هاي تكثير شده اي از يك حقيقت محض كه از صبح تا شب توي هم مي لولند .
صورت هاي آفتاب سوخنه شان اين را فرياد مي زند كه عمريست بانوي اينجا يند .
- " خدا كنه شوعرم دير بياد خونه وگرنه حسابي دعوامي كنه"
اينجا همه مستند . اينجا همه معاشقه مي كنند . همه عاشقند و اينجا عشق است .
تن فلج مادر بزرگ كرخت است .
پنج/
افتاده است روي ويلچير و مي رويم خانه .
دست فلجش را رها كرده است كنار پايش و سرش را ول داده روي پشتي صندلي و به رديف مغازه هاي كنار خيابان نگاه مي كند .
مادر بزرگ ارضا شده است .
شش/
ساعت هشت شب است و محوطه ي يكشنبه بازار خالي است .
تن محوطه ي بازار با افسون مهر گياه زن هاي چادر به سر به خواب رفته است .
موخره : این را دیدیم مناسب این روزهاست.
...life is not
Fernando Pessoa 
هيچ انساني قدم به سرزميني نخواهد گذاشت مگرآنكه زندگي دردناكي را با خود به آنجا ببرد.
ابر سپید شهر
م.ح.ف
ابر سياه دست ابر سپيد زنا كارش را كشيد .
رفتند توي آسمان بيابان . ابر سياه آنقدر باريد تا تمام شد .
پيش از آنكه تمام شود فقط يك بار ديگر نگاهش كرده بود و گفته بود:" ابرك ناپاك من "
***
توي آسمان بيابان ا بر سپيد زنا كار تنها مي رفت .
به آسمان شهر كه رسيد مردم با دست به همديگر نشانش دادند و در خانه هاشان پنهان شدند.
***
ميانه هاي سريال تلويزيني آخر شب بود كه لابه لاي صداي رعد صداي نازكي مي گفت : " به خدا من فاحشه نيستم"
البته بيشتر مردم كه در حال خنديدن به ادا هاي كاراكتر طنز سريال بودند اين صدا را نشنيدند .
***
نيمه شب همه ي زن ها و مرد هايي كه كنار هم توي تخت خوابيده بودند و چشم ها شان را دوخته بودند به سقف
به ابرسپيد آسمان شهرشان فكر مي كردند كه فاحشه از آب در آمده بود .
سان سالوادور
پيتر بيکسل 
مرد يک خودنويس براي خودش خريده بود.
پس از آن که چندين بار امضايش و سپس حروف نامش و بعد از آن آدرسش و چند خط موجدار و آدرس پدر و مادرش را روي يک برگ کاغذ نوشت، کاغذ جديدي برداشت و آن را با دقت تا کرد و رويش نوشت: « اينجا خيلي سردم است» و ادامه داد: « ميروم به آمريکاي جنوبي» ؛ سپس کاغذ را برداشت و در ِ خودنويس را بست و به خميدگي ِ حرفها نگريست و ديد که چطور جوهر داشت خشک و تيره ميشد - در فروشگاه لوازم نوشتاري تضمين شده بود که رنگ جوهر سياه خواهد شد. خودنويس را دوباره در دست گرفت و نامش را پايين صفحه نوشت: پاول.
سپس همانجا نشست.
مدتي بعد در حاليکه داشت روزنامهها را از روي ميز جمع ميکرد، نگاهش به آگهيهاي سينمايي افتاد؛ به چيزي فکر کرد؛ زيرسيگاري را به گوشهاي هل داد؛ کاغذي که خطوط موجدار را روي آن رسم کرده بود، پاره کرد؛ جوهر خودنويس را خالي کرد و دوباره در آن جوهر ريخت. براي رفتن به سينما اکنون ديگر دير شده بود.
تمرين ِ کُر ِ کليسا تا ساعت نه بهطول ميانجامد؛ هيلدِگارد ميبايست نه و نيم بازگشته باشد. او منتظر هيلدِگارد بود. پس از امتحانِ يکايک موزيکهاي راديو، آن را خاموش کرد.
اکنون وسط ميز کاغذ تاشدهاي قرار داشت و روي آن نام پاول بهرنگ آبي ِ تيره نقش بسته بود. همچنين روي آن نوشته شده بود: « اينجا خيلي سردم است».
هيلدگارد بايد کمکم نه و نيم ديگر بازگردد. ساعت اکنون نه بود. اگر زن نوشتة او را ميخواند، غافلگير ميشد و ماجراي رفتن به آمريکاي جنوبي را هم باور نميکرد؛ با اين وجود پيراهنهاي درون کمد را ميشمرد؛ بالأخره بايد يک چيزي اتفاق افتاده باشد. به «کلوب شيرها» تلفن ميکرد.
«کلوب شيرها» روزهاي چهارشنبه تعطيل است.
زن شايد لبخند ميزد و يا نوميد ميشد، شايد هم با اين مسئله کنار ميآمد. موهايش را چندين بار آرام از روي چهرهاش کنار ميزد؛ انگشت حلقة دست چپش را در امتداد هر دو سوي گيجگاه ميکشيد و بعد دکمههاي پالتويش را به آرامي بازميکرد.
مرد همانجا نشست و با خود فکر کرد که به چهکسي ميتواند نامه بنويسد؛ دستور طريقة استفاده از خودنويس را دوباره خواند -آرام بهسمت راست بچرخانيد- متن فرانسوي آن را هم خواند و متن انگليسي را با آلماني مطابقت داد؛ دوباره به نوشتهاش نگاه کرد؛ به نخلها انديشيد؛ به هيلدگارد انديشيد.
آنجا نشست.
نه و نيم بود که هيلدِگارد آمد و پرسيد: «بچهها خواباند؟»
زن موهايش را بهآرامي از روي چهرهاش کنار زد.
برگردان: نيما حسينپور