Leonard Cohen
* آنگاه که باور های شخصی ٬ تاویل می شوند در عظمتی که نمی دانی چیست .
هللویا را بشنو ٬ احساس کن و بعد نیاندازش دور ...
بگذار یک گوشه بماند تا هر از چند گاهی روحت را درمان کند .
درمان کند ٬ با همان ماهیتی که نمی دانی چیست اما حسش می کنی.
این تنها راه زیستن است .
او که بی فروغ است
Langston Hughes 
نظير تو خواهم شد
تا به شبي پر ستاره نه به خاطر چشم هايت.
نظير تو خواهم شد
تا به خوابي بي رويا نه به خاطر لالایی هايت.
برگردان : م ح ف
تورا خواهم ديد يك سال ديگر
شكرگذاري در اشك هاست
كه مي شكفند مثل انگور هاي پر آب روي گونه هايمان.
داد مي زنم : " تو را خواهم ديد يك سال ديگر"
موج مي زنيم و مي افتيم توي هراس .
دورتر كه مي رويم . اشك ها با ما مي آيند
و ما تنگ تر به هم مي پيچيم .
باشد با عكس هاي همديگر ادامه مي دهيم .
با ياد هم در عميق ترين شريان هاي وجود .
همچنان كه اتوبوس ما را از هم دور مي كند
جاده را پر مي كند از چيزي كه هميشه موج مي زند ميان ما ...
برگردان :م ح ف
سحر سطور ٬ این همان ترکیبی است که نوشتن را قدرتمند می کند برای من .
توی کاغذ پاره ها و چرک نویس ها گشتن همیشه جذاب است .
قسمت هایی از وجود آدم ها را بیرون می کشد که به حرف شاید هیچ گاه نبینی شان ...
زمان امتحانات پایان ترم دانشگاه٬ آن وقت ها که تصمیم می گرفتم کمی هم درس بخوانم ٬ وارد سالن مطالعه ی خوابگاه که می شدم ٬ به جای آنکه از زمان مانده استفاده ی بهینه کنم و خودم را ببندم به فرمول ٬ اول کمی میان کاغذ ها ی نوشته شده و سیاه شده ای که ریخته بود دورو بر میز ها می چرخیدم و زیرو رویشان می کردم .
خیلی وقت ها هم بوده که خیلی دلم می خواسته که کسی همینطور میان چرک نویس های خودم را زیرو رو کند .
هنوز هم معتقدم بهترین طرح ها و کاریکاتور هایم را شب های امتحان و روی چرک نویس ها کشیده ام که حالا معلوم نیست هر کدامشان کدام گوشه ی این دنیای کثیف له و لورده شده اند .
گاهی وقت ها طرح هایی می کشیدم و طوری روی یک میز قرار می دادم که حتما کسی ببیند و تا چند شب می رفتم آنجا و مواظب بودم که کسی به سطل آشغالش نیندازد!
قلم که بدست می آید می تواند "جادو" کند .
مگر نه که رئالیسم زندکی ما آنقدر جادویی هست که هر از چند گاهی تک تک مان را به شگفتی وا می دارد؟
آنوقت خیلی ها به بچه شان می گوین که " این ها که جادو جنبل است و واقعیت ندارد".
جان کلام آنکه حکیم خازییل می فرمایند که جادو در دستان شماست ٬ حتی وقتی به آن نا آگاهید*.
* جسارتا اشارتی بود به بحث نا خود آگاه آقای زیغموند .
جان در گرو 
می شناسید؟
میرزا سالک خان بهارالملک جد مادری مان را عرض می کنیم .
این عکس را عکاس باشی منزل حاج ناصر افخم از ایشان و همسر شانزدهم حالا مرحومشان به صورت غیر منتظره انداخته اند .
این روز های عزوبت جد مان هم بر ما و هم بر ایشان خیلی سخت می گذرد .
ما هم که نوه ی یکدانه ی دختری و عزیز کرده اش می باشیم تمام درد دل هایش را می شنویم و توی دلمان از خداوند بزرگ پیدا شدن یک جفت طاق پا و نرم چنگ جد بزرگوارمان را طلب می کنیم .
خداوند عمرش را دراز گرداند و ما را دعا گوی این سایه ی بر زمین خویش نگاه دارد.
ارادتمند قدما حاج محمد حسنی پست مدرن زاد ٬ نوه ی دختری میرزا سالک خان بهارالملک(برکاته مستدام).
ناگهان
محمدحسن فرازمند
وقتي توي آيينه به جاي صورت خودش ديوار پشت آيينه را ديد باورش نشد كه ديده است.
اما
وقتي از پشت قاب طلايي رنگ آينه ديوار گچي رنگ نخورده و طبله كرده را ديد دستش را گذاشت روي چشم هايش
و
پلك هاي خودش را پايين كشيد .
او حالا درست ميان "واقعيت" ايستاده بود.
پیتر بیکسل
دختر نشسته بود انجا. اگر کسی می پرسید از کی، جواب می داد:((همیشه، من همیشه اینجا می نشینم.))
او اینجا منتظر است. منتظر یک دوست، منتظر یک همکار، در انتظار قطار، منتظر غروب.
گارسون که قهوه را می آورد، لبخند دوستانه ای می زند. دختر کیفی قرمز دارد، و این کیف چنان متعلق به اوست که فقط یک کیف قرمز ممکن است این قدر به خانم های جوان تعلق داشته باشد. پیش هم آمده بود که کسی قهوه ای مهمانش کند، اما بعد، دوستش و یا قطار که می آمد، دختر تشکر می کرد و می رفت.
امروز در اداره به او گفته بودند، رئیسش گفته بود، که مهربان است، و او داشت با کیفش بازی می کرد.
آدم فکر می کند زنان زیبا نباید منتظر بمانند. فکر هم می کند او جوان است. آدم با خودش می گوید که کاش دختر کمی سرحال تر بود.
آدم می دید که پکهای عمیقی به سیگار می زند و دود را پایین می دهد. می شد فهمید که این کار را از دوستی یاد گرفته است.
قطار ساعت شش و نیم حرکت می کند. نگاهش می کردند که چطور دگمه های پالتوی تنگش را باز می کند، درش می آورد، پوست از تن جدا می کند، بعد دوباره می پوشدش، خودش را نرم توی آن جا می دهد و به پشتش دست می کشد.
دهان بزرگی دارد.
موهای قشنگی دارد.
کوچک و ظریف است.
صدایش را می شناختند:((یک قهوه لطفا-متشکرم-خداحافظ.))
صدای نرمی داشت.
چشمان آهویی. می شد از او چیزی پرسید. گارسون پرسید:((چی میل دارید؟))
دخترکی کوچولو است. چیزی است کوچولو. یک عروسک، یک پروانه. آدم به اینها هم فکر می کرد.
می شد از او چیزی پرسید.
دستان ظریفی دارد.
اینجا منتظر است. منتظر یک دوست، منتظر یک همکار، در انتظار قطار، منتظر غروب.
دخترکی جوان است.
وقتی کسی چیزی از او بپرسد، دیگر یک زن است.
برگردان : بهزاد کشمیری پور
می ترسم بگویم " هیچ کدام مان به درد زندگی نمی خوریم " و فکر کنید احمقم.
برای همین هاست که به درد زندگی نمی خوریم . هیچ کدام مان.
مولای روم ( فیه مافیه)
" خداوند چشم هاي قومي را به غفلت بست تا عمارت اين عالم كنند و اگر بعضي را غافل نكنند هيچ عالمي آبادان نگردد.
پس ستون اين جهان خود غفلت است - هوشياري اين جهان را آفت است.
غفلت است كه عمارت ها و آباداني ها انگيزاند.آخر مگر نه اينكه طفل از غفلت بزرگ مي شود و دراز مي گردد ولي چون عقل او به كمال مي رسد ديگر دراز نمي شود. پس موجب عمارت همانا غفلت است و سبب ويراني هشياري."
به نقل از هدایتعلی خان
بنیان بر هیچ
من هيچ چيزم.
من هميشه هيچ چيز بوده ام.
من هرگز نمي توانم آرزوي چيزي بودن را داشته باشم.
گذشته از اين ها من درونم را با "رويا" ها بنيان گذاشته ام.
برگردان : م ح ف