ترس
م ح ف 
نمی دانم چرا توی خانه ام همه ی حشرات خود به خود می میرند .
صبح ها توی دستشویی پشه هایی را می بینم که دست و پای لاغرشان را انداخته اند روی هم و با بال هایشان که شکل شنل دوک های فرانسوی به خود گرقته روی زمین پهن شده اند و آرام آرام توی خودشان می لرزند .
امروز صبح هم یک عنکبوت بزرگ پاهایش را جمع کرده بود توی شکمش و خشک افتاده بود پایین چهار چوب قهوه ای در توالت . اول فکر کردم نخ گلوله شده ای چیزی است . اما نه ٬ یک عنکبوت بزرگ خشک شده بود.
از سوسک هایی هم که کنار پاخور چوبی دیوار ها می میرند هیچ نمی گویم .
اما می دانم همه چیز دورو برم در یک تکاپوی ایستا به سر می برد ٬ تکاپویی که نقطه ی انتهای آن با سرنگونی من پایان می پذیرد .
مرگ های جزئی آنها در حقیقت فریبی است که آنها بر من می پسندند تا قدرت را در کماکان در دست خود حس کنم . این را می دانم .
من همیشه مغلوب آنها بوده ام .
Richard Brautigan
یک تکه فلفل سبز
می افتد
توی ظرف چوبی سالاد :
خوب که چی؟
م ح ف
هان ای دل عبرت بین 
واجب است جعبه ی کبریت ها را که باز می کنی ٬ کبریت ها را از سرشان بشماری ٬ آنوقت رویشان حساب بازکنی.
که چه بسیار کبریت هایند که تنها پایین تنه اند.