م ح ف 
ادامه ی خیابان جمهوری ـ بعد از سه راه جمهوری ـ را آنطور که در خواب هایم هست بیشتر می پسندم.
طالقانی و مفتح هم وضعی مشابه دارند.
این که کسی در خواب جغرافیای شهرش را به یاد خاطره ای عزیز بپیماید کمی دردناک است .
آنقدر کم که نمی توان گفت . شاید مقداری به اندازه ی هیچ باشد که تمام مرا انباشته.
این نه اغراق است نه پرت و پلا نویسی است و نه حتی ...
در کل نوعی مسکن است لا اقل از کدئین قوی تر .
فندکم آتش نمی کرد فقط دود بود که از میان جرقه های چخماق بلند می شد و سیگار بلند گلد روی لبم خشک مانده بود.
گفت: " شده ای مثل پیرمرد های پنجاه و دوساله "
گفتم: " اما من فقط بیست و پنج سالمه"
ـ "بیچاره مادرت پاش هنوز تو گچه ."
ـ "مادرم که پاش خوب شده بود ".
ـ "خیلی وقتا پای آدما زود خوب می شه!"
من هنوز باید از شب و پشت بام و خاطره ی نورگیر هم بنویسم .
هنوز آقا نظام مانده که خورشید خدایش بود .
ـ" شما مرا از کجا می شناسید؟ می خواهم بدانم آیا همسایه ی ندیده ای هستید یا ...؟"
ـ"آنجا که ما زندگی می کنیم حداقل یک ملیون نفر کنار هم زندگی می کنند. چطور انتظار دارید همه را بشناسید؟"
ـ"پس بچه محلیم؟"
چه فرق می کرد؟
هرچه بودیم ٬ بچه محل ٬ بچه ی نصر ٬ گلستان .
با اتابکی ها سر جنگ داشتیم .
این ها را نمی خواستم بگویم .
چه فرق می کند؟
حوالی فردوسی بیدار شدن دردناک است .
آنقدر که خاطره های کهنه ی همیشه زنده هم تاب ندارند.
/ با پوزش فراوان /
مرگ پدرم
چارلز بوکوفسکي 
مادرم يك سال زودتر از پدرم مرده بود. يك هفته بعد ازاينكه پدرم مرد، من تنها، توي خونهش بودم. خونهش در آركاديا بود و من كه نزديكترين كس او بودم، چند روز بعد از مرگش، سر راه سانتا آنيتا به سرم زد كه به خونهش سر بزنم .
مراسم كفنودفن تموم شده بود، براي همين هم هيچكدوم از همسايهها منرو نميشناختند. رفتم توي آشپزخونه، از شير يه ليوان آب برا خودم ريختم و خوردم. بعد اومدم بيرون ديگه نميدونستم چه كاري ميتونم بكنم. توي حياط يه شير آب بود بازش كردم و شروع كردم به آب دادن باغچه. همونطور كه اون جا وايساده بودم، ميديدم كه پردهها كنار ميروند و بعد همسايهها يكي يكي از خونههاشون ميان بيرون. يك زن از خيابون رد شد و اومد تو پرسيد: - شما هنري هستيد؟
جواب دادم كه هنري هستم.
- چند سالي بود كه ما پدر و مادرتون رو ميشناختيم.
بعد شوهرش آمد و گفت :
- مادرتون رو هم ميشناختيم.
من خم شدم، شير آب روبستم و گفتم:
- اگه دوست دارين مي تونيم بريم تو.
اونهاخودشون رو معرفي كردند تام و تلي ملير. بعد رفتيم داخل خونه.
- چهقدر شبيه پدرتون هستين !
- بله اينو زياد ميشنوم.
- روبهروي هم نشستيم و هم ديگه رو نگاه كرديم.
زن گفت:
- آ ... پدر شما چهقدر نقاشي داشته . نقاشي دوست داشت نه؟
- آره اينطور به نظر ميرسه.
- اون نقاشي آسياب بادي يه، توي غروب آفتاب چهقدر قشنگه .
- اگه ميخواين ميتونين برش دارين .
- واقعاً؟
زنگ در به صدا در اومد، دوتا همساية ديگه بودند، گيبسونها. اونها هم گفتندكه سالها درهمسايگي پدرم زندگي كرده بودند، بعد خانوم گيبسون گفت:
- شما چهقدر شبيه پدرتون هستين!
- هنري اون نقاشي آسياب بادي روداد به ما.
- چه خوب. من عاشق اون نقاشي اسب آبيام .
- ميتونين برش دارين خانم گيبسون .
- راست ميگين؟
- آره، حتما.ًً
زنگ دوباره به صدا دراومد ويك زوج ديگه وارد شدند. درونيمه باز گذاشتم. بعد مردي سرش روآورد تو:
- من داگ هودسن هستم، خانومم رفته سلموني .
- بياييد تو آقاي هودسن .
بقيه هم داشتند ميرسيدند. اونها كه بيشترشون زن و شوهر بودند، شروع كردند به پرسه زدن توي خونه .
- خيال دارين اينجا رو بفروشين؟
- فكر كنم بفروشمش .
- اين جا محلة خوبيه .
- بله، ميبينم.
- آ.. قاب اون تابلو چهقدر قشنگه. ولي نقاشيش چنگي به دل نميزنه.
- ميتونين قاب رو بردارين.
- با نقاشيش چه كار كنم؟
- بندازنش دور.
بعد به دور و بريها نگاه كردم:
- لطفاًً هر كس هر تابلويي رو كه دوست داره بر داره.
اونها هم همين كار رو كردند. چيزي نگذشت كه ديوار خالي شد .
- اين صندلي هارو لازم ندارين؟
- نه، فكر نكنم .
ديگه حتي رهگذرهايي كه از جلوي خونه رد ميشدند هم سرشون رو ميانداختند ميومدند تو. اونها ديگه زحمت معرفي كردن خودشون رو هم نميكشيدند. يه نفر با صداي بلند پرسيد:
- اين كاناپه چي؟ لازمش دارين؟
- نه لازم ندارم .
كاناپه هم رفت از خونه بيرون. بعدنوبت به ميز گوشة آشپزخانه و صندليها شد.
- هنري شما اينجا توستر داريد؟
توستر روهم بردند.
- اين ظرفهارو هم كه لازم ندارين، دارين؟
- نه .
- اين سرويس نقره چي؟
- نه .
- اگه اين فنجونهاي قهوه وهمزن رو هم لازم ندارين، ببرمشون.
- ببرينشون .
يكي از خانمها در قفسة آشپزخونه رو باز كرد:
- اين ميوهها رو چي؟ فكر نكنم تنهايي بتونين از پس شون بر بياين.
- خيله خب. هر كس ميخواد ميتونه يه كم بر داره فقط سعي كنين به همه يه اندازه برسه .
- من توت فرنگيهارو مي خوام !
- من هم انجيرهارو !
- من هم مربا رو ميبرم !
- آدمها ميومدند، ميرفتند و با آدمهاي تازه برميگشتند.
- هي اينجا پنج بطر ويسكي هم هست. هنري ! شما كه مشروب نميخورين ؟
- اونها رو بذارين باشن .
خانه داشت كم كم پر از آدم ميشد. از توالت صداي كشيدن سيفون اومد و بعدش صداي شكستن ظرفي از آشپزخونه.
- بهتره اين جارو برقي رو نگه دارين. براي آپارتمانتون به درد ميخوره.
- باشه نگهش ميدارم.
- توي گاراژ يه مقدار وسايل باغبوني هست لازمشون كه ندارين؟
- چرا، اونها به دردم ميخورن .
- برا اونها پونزده دلار بهتون مي دم .
- باشه .
مرد پونزده دلار بهم دادو من كليد گاراژ رو دادم بهش . چيزي نگذشت كه صداي ماشين چمن زني كه داشت كشيده ميشد به اون طرف خيابون بلند شد .
- هنري پونزده دلار براي اون همه وسيله واقعاً مفت بود ارزش اونها خيلي بيشتر بود .
من جواب ندادم
- ماشين رو چهطور؟ مال چهار سال پيشه .
- فكر كنم ماشين رو نگه ميدارم.
- حاضرم پنجاه دلار هم بهتون بدم.
- فكر كنم ماشين رو نگه ميدارم.
يه نفر فرش اتاق جلويي رو لوله كرد و برد بعد وقتي كه ديگه چيز دندونگيري باقي نموند ه بود يكي يكي رفتند . فقط سه چهار نفر مونده بودند كه اونها هم زيادنموندند. شلنگ آب، تختخواب، يخچال، اجاق گاز و يه حلقه كاغذ توالت، تنها چيزي بود كه باقي مونده بود .
- از خونه اومدم بيرون و در گاراژرو بستم. من داشتم در گارژ رو قفل ميكردم كه دوتا پسر بچة اسكيتسوار جلوي خونه وايسادند .
- اون مرده رو ميبيني؟
- آره.
- باباش مْرده .
اون ها اسكيتكنان رفتند. بعد من شلينگ آب رو بر داشتم. شير رو باز كردم و باغچه رو آب دادم .
برگردان: بهمن کيارستمي
چارلز بوکوفسکی
وقتی تو جوانی٬
جفتی کفش زنانه ی
پاشنه بلند
تنها ٬
نشسته اند
میان کمد
که می توانند تورا٬
چون شعله ای بر خود
سوار کنند.
وقتی پیری
آنها تنها٬
جفتی کفش اند
بدون هیچ کس
که بپوشدشان.
همانطور که
همیشه بوده اند.
برگردان : م ح ف
The Protectors
An old legend honors the wolf as the protector of women
It is told that a group of young girls had to be left behind in hiding as the tribe had to pack up and move quickly due to imminent danger. When the girls came out of hiding and went in search of the tribe, they came upon an injured wolf. After nursing the wolf back to health, they became adopted by the entire pack of wolves, who saved them from danger many times as the girls continued their search for the rest of their tribe
The warrior fathers, upon returning to find the girls, saw the wolves surrounding their daughters from a distance. Not understanding that the wolves were actually protecting their daughters, they slew them one and all
After being told of their grave mistake, they vowed to honor the wolf as protector throughout time. This became tradition and continues today