تبليغاتX
وبلاگ خازييل
خازييل
هرچه اين جا نوشته شده همه خازييل است
شنبه 1386/10/15
 یاد و باران

م ح ف                                               bigsleep

دیشب از همان موقع که توی رختخواب دراز کشیدم و کف پاهایم را چسباندم روی رادیاتور شوفاژ تصمیم گرفتم که فردا آرشیو خواب بزرگ را مرور کنم .

باران ٬ می بارید هنوز و من همچنان پاهایم سست بود  از دیدن آن نور قرمز روی دیوار .
ساعت طرف های ده بود که صدایش را شنیدم ٬ گفتم "برو اینبار هم دیر می شود و بند می آید " .
کتاب و جزوه ی خواص فیزیکی را گذاشتم و آمدم بیرون .
از شدت باران و صدایش که از روی ناودان ها شروع می شد و تا ته چاهک وسط کوچه گرد می شد ترسیدم . چراغ های کوچه زیر باران تکان می خوردند گمان کنم باد هم می آمد و به خاطر همین بود که رویم را گرداندم ته کوچه و آخرین خانه ی کاهگلی کوچه را خوب نگاه کردم خانه ای که پشت در ضربی مهیب اش باغی هست که درخت های کاج بلندی دارد .
گفتم بروم قدمی بزنم .

چند باری خیابان قرنی را رفتم و برگشتم٬خیس بودم و سیگاری دستم بود . توی خیابان ناظرزاده گشت پلیس جلویم را گرفت . سرباز گفت : "این جا چیکار می کنی حمال؟"
نور قرمز چراغ گردانش می زد توی چشمم .
گفتم: ... ( یادم نیست)
کارت شناسایی و ... گذشت .
توی کوچه ی بن بست که بنش را همان خانه ی کاهگلی بسته بود ٬ پیچیدم . صدای موسیقی تلویزیون سرایدار شرکت بیمه ی سر کوچه آنقدر بر باران و دلم نشست که کوچه را دور زدم و یک بار دیگر از آن گذشتم . 
رفتم توی رختخواب . شوفاژ چند روزی است که خوب کار نمی کند .

*
آن شب وقتی می خواست بخوابد ٬ خاطرات تمام باران های سرتاسر زندگی اش را مرور کرد .
باران های مقدس را خوب به یاد داشت٬ باران های جنوب . هنوز هم بعد از آن همه سال حتی اگر در شبی زمستانی بوی نم باران به دماغش بخورد یاد باران های بهار شیراز و کازرون می افتد و آنقدر خودش را زیر آن خیس می کند که بگوید : " از اون بارونی که تو گناوه بارید هم بیشتر خیس شدم ".
*
زندگی مثل یک چرخ و فلک است . همان هایی که زمان بچگی مان با پنج تومان ده دور می چرخاندنمان. پیرمردچرخ و فلکی مرا خیلی دوست می داشت و هر بار ده دور اضافی هم مرا می چرخاند . بنا بر این من دو برابرهم سال های خودم چرخ و فلک سوار شدم . همه لذت حرکت های پریودیک چرخ و فلک آن دم بود که از بالا پایین می افتاد . چیزی توی دلم فرو می ریخت و این هر بار تکرار می شد . اما لذت این تکرار ها به آن بود که همه ی شان می رسیدند به همان یک باری که دل "هردویمان"  فرو ریخت .

یکسالی هست که خواب بزرگ را می شناسم . از دی هشتاد و پنج . خواب بزرگ را دوست دارم به دلیلی که نمی دانم چیست . من از کودکی صاحب چیزی بودم که نمی دانم نام آن را چه باید گذاشت؟ (نیرو؟ حس؟ ).
آنوقت ها که دانشجوی مهد کودک گلهای شادی بودم ٬ پسر بچه ی مغمومی هم کلاسی ام بود به اسم مرتضی . روز اول که آمد دلم خواست با او دوست باشم . از چند روز بعد ٬ او به غیر از من دوستی نداشت ٬ مربی ها او را کنار هر بچه ای می نشاندند اشکش سرازیر می شد .
در دبستان هم شایان و حسینی کوچک هم همین وضع را داشتند . اما موارد بزرگسالی را شاید نشود به همین وضوح به زبان آورد .

چند وقتی بود چلچراغ می خریدم ٬ اسمی توجهم را جلب می کرد ٬ "سروش روحبخش" .
همین طور که پیش رفت چلچراغ را خریدم تا با سروش "همسری" کنم در نوشته هایش . و باز هم گذشت تا طعم مزخرف گیلاس که اوجش بود و در آشنایی با خواب بزرگ شد "انسان کمی هم جسد است " .
در مورد خواب بزرگ باید بگویم که خیال می کنم رابطه ام با سروش از همان جنسی پیشرفت که با مرتضی . هنوز سر درگمم اما  نسبت فامیلی بین این دو رابطه را عمیقا حس می کنم .
اموز صبح بنا به عهد دیشب خودم تصمیم گرفتم  آرشیو "خواب بزرگ" قبلی را مرور کنم .
آن چیز ها که دنبالش می گشتم به دردم نخورد . اما در عوض بر خوردم به مطلبی که آنوقت ها از چشمم افتاده بود : 
یکشنبه 19 آذر1385 بهترین سال های زندگی ما
و سخت مرا به خودش و خودم مشغول داشت .

آقای بیگ سلیپ ممکن است پاراگراف آخرش را مرور کنی؟
 

                                                                                              کرمان / دی ۸۶
+ نوشته شده در خازييل
سه شنبه 1386/10/11

پا

د ا ر                                                                              

دختری که دست نداشت نشسته بود پای دار قالی .
پاهایش به جانوری تبدیل شده بود که مدام بین تارها و پود های قالی می دوید.

+ نوشته شده در خازييل
چهارشنبه 1386/10/05

 گی ها و شستی ها

م ح ف

همیشه همین طور بوده رفقا٬ چرا ناراحت بشویم؟
مرض نا امنی که شاخ و دم ندارد .طرف همسایه ی دیوار به دیوارش را کور می کندکه مبادا چشمش بزند.
بعضی وقت ها هم شده اول از همه از خودش می ترسد ٬ می زند خودش را ناکار می کند و بدبختی آن است که همسایه ی چلاق داشتن هم خود اسباب لنگی است . مادربزرگی که باید زیرش لنگن بگذارند٬ مادر را هم به گه می کشد.
چشم که بگردانی ٬ "ته خط" پر است از تریاکی های دهه ی پنجاه ای که "بچه سوسولای شیشه ای" را معتاد می دانند .
اوبی ها و شستی های پنجاهی ِ"پنج شاهی" هم که دمشان گرم ٬گی های شصتی را شستی صدا می کنند .

 ناراحت نمی شویم رفقا٬ باید مرضمان را درمان کنیم .


+ نوشته شده در خازييل