تبليغاتX
وبلاگ خازییل
86/11/25

تيچرو گرافي ( معلم نگاري )

 

قسمت دوم / دبستان

 

يكم/ روز اول را هيچ كس از ياد نمي برد. بسيار ديده ام كساني را كه مي گويند هيچ چيز از آن روز به ياد نمي آورند، آنها بهانه هاي خودشان را دارند براي محو كردن تصوير آن روز سخت ، درست مثل من.

هنوز هم  وقتي باز مي گردم به آن روز كه نا اميدانه آن دفتر جلد آبي را كه عكس" تام و جري" رويش چاپ شده بود، از مادرم تقاضا كردم. تمام غمي كه در چشم هاي مادرم _از نداشتن پول كافي براي خريدش_ جمع شد تقصير پيشنهاد خانم انصاري بود.

- دفتر هاي مشقشان حتما بايد آبي باشد.
خانم انصاري سوراخ هاي دماغش گشاد و پوستش تيره و غمگين بود. اجبارا و ظاهرا بسيار دوستش مي داشتم و مادرم هر روز از پنجره هاي مهد كودك گلهاي شادي كه توي حياط دبستان باز مي شد، پسرش را مي ديد كه شاد است.

 

دوم/ سهيل پسر چرك و شري بود كه وقتي راه مي رفت، يك دستش انگار كه روي بندش لنگر مي انداخت، هميشه آويزان تر از دست ديگرش بود و مرا ياد ضرب المثلي مي انداخت كه روي يك كارت زرد رنگ خوانده بودم : "دست از پا دراز تر برگشتن ".

خانم قمي، مي خواست پدر و مادر سهيل را باهم آشتي دهد. مي گفت زندگي زن و شوهرها گاهي سخت مي شود اما ...  خودش تازه عروسي كرده بود  و اين را همه ي بچه هاي كلاس مي دانستند. يك بار مسعودي به مهران_ كه پسر تپل و خوشگلي بود و سوگلي خانم قمي به حساب مي آمد_ گفت: "اگه سرت انقدر درد مي كنه چرا نميگي خانوم بهت شير بده؟"
پسر ها كم كم همه چيز را مي فهمند، خانم قمي اما با خام دستي  تمام گفت: "خوب معلومه ، شير خيلي مقويه و براي سر درد هم خوبه."

 

سوم/  كلاس سوم را به شوق نوشتن با خودكار شروع كردم ، اما خانم دهقان جز يك ماه آخر سال را نگذاشت خودكار به دست بگيريم. با اين حال آن خانم تپل وو سبزه را كه هميشه مانتوي سبز پررنگ مي پوشيد دوست داشتم . مادر مي گفت :"بچه دار نمي شود" و از من قول گرفته بود به هيچ كس اين راز را نگويم.

تازگي ها هر زن چاق و سبزه اي را مي بينم كه وارد سال هاي ميان سالي شده است ، از ترس  و شرمي كه (شايد خانم دهقان باشد)، توي خودم جمع مي شوم و راهم را كج مي كنم و از خودم مي پرسم :  "دوستش داشته ام؟"

 

چهارم/ خانم ذوالفقاري را همان روز اول شبيه خانم قمي يافتم البته از نظر چهره اش. بعد ها_ همان روزي كه زنگ تفريح همه ي بچه ها توي حياط رفته بودند، آقاي كاظمي ، ناظم را صدا زد و تمام دق و دلي اش را در قالب شكايت از كوتاه گذاشتن سرك كاف هايم  تا دير بستن زيپ جامدادي ام ، مثل چماق و با فرياد بر سرم كوبيد _ فهميدم زيادي زحمتش داده ام .

خانم ذوالفقاري از بهمن ماه رفت مرخصي زايمان و من بعد ها بازهم فهميدم دليل آن همه بد خلقي اش چه بود.

آقاي غلامي معلم جايگزين بود و يك هفته بعد از آمدنش ، انگار كه كودتا كرده باشد من را به عنوان دانش آموز نمونه معرفي كرد.

وظايفي كه او از من مي خواست همگي به راحتي قابل اجرا بودند مگر يكي: مي خواست كه خودم سرم را ماشين كنم .

 

پنجم/ با مادر از راه پله هاي مدرسه بالا مي رويم و مادرم مي خواهد تا با زبان لبم را تر كنم و با دندان هايم لب پايينم را گاز بگيرم تا سرخ تر شود.

مي رسيم پشت در كلاس آقاي هاشمي و مادر قراراست از او خواهش كند تا من را در كلاسش قبول كند،انگار معلم نمونه اي چيزي است.
آقاي هاشمي مرد جواني است سيبيلو و پر ، شايد به خاطر همكار بودن با مادر است كه بچه اي مثل من را توي كلاسش قبول مي كند. روز اول كه وارد آن كلاس شدم بچه اي داشت با گچ زرد دو عدد سه رقمي را در هم ضرب مي كرد و موفق نمي شد، بنا بر اين من در اولين لحظات ورودم  به معركه خوانده شدم.

شايد همين موفقيت اوليه ي من در آغاز ورود بود كه باعث شد آنطور به آقاي هاشمي علاقه مند شوم.

شيوه ي جديدي داشت توي درس دادن . زنگ بازي داشتيم و همه ي بچه ها در گروهي عضو بودند،

داستان مي خواند برايمان و اواسط سال عروسي كرد .

بچه هايي كه رفتند به خانه اش از تخت زيبايش مي گفتند كه دورش پرده داشت.

دوسال پيش خبر دار شدم كه آقاي هاشمي با همان پيكانش سرويس بچه ها هم شده است . يك روز صبح هم ديدمش اما او نشناخت مرا.
باز هم نمي فهمم حاصل اين همه محبت دروغين چيست؟

 

             

                                                                               شاید  ادامه دارد

+ لینک مستقیم
86/11/24

تيچرو گرافي ( معلم نگاري )

 

معلم ها از دسته كساني هستند كه زوايايي از دوران كودكي ما را ساخته اند،  معماراني كه  در ناخودآگاه خود و ما دست به مشاركت در پي ريزي بناي هزارتو شكل شخصيتمان زده اند.

حالا كه بعد از سال ها باز مي گرديم روي آنها، تصاوير، صدا و خلقشان را كه در ذهن مي آوريم، شايد ريشه ي بعضي ناپاكي ها (شايد هم ضد عفوني كننده ها)ي درياچه ي  وجودمان را بيابيم،  كه رود آنها با خود آورده است.

تيچرو گرافي را دوست دارم در چهار بخش بنويسم .

1 كودكستان

2 دبستان

3 راهنمايي

4 دبيرستان

 

 قسمت اول / كودكستان

 

 توضيح : (گاهي مواقع خاطرات انسان آنقدر دور دست و محو هستند  كه نمي توان آنها به ترتيب زمان تقصيم بندي كرد بلكه تنها اولويت موجود در چنين شرايطي ميزان محوي و دقت تصوير موجود در ذهن است.)

 

يك/  ناتواني ام را در گذر از آن در لعنتي (هنوز هم لعنتي) درك مي كردم. مي دانستم كه اين مهد كودك جديد توي مدرسه ي مادرم است . يك اتاق بزرگ بود و چند زن  كه يكي شان ، همان كه چاق بود و مانتوي قهوه اي پوشيده بود  و بوي مدرسه مي داد روي يك صندلي بزرگ نشسته بود و نمي گذاشت در را باز كنم .

كوچك بودم ، خيلي .

دوتا دختر جوان هستند كه مثلا مربي اند. اين بد ترين و بي مزه ترين مهد كودك تمام عمرم بود. انگار بچه هايش همه زامبي بودند و ديوانه وار با اسباب بازي هايي كه دورو برشان ريخته بود ور مي رفتند و صدايشان در نمي آمد.
در تصوير بعد دوتا دختر جوان كنارم مي آيند ، يكيشان دست مي اندازد توي كش شلوار صورتي ام و كش را مي كشد جلو، آنوقت هردويشان زل ميزنند به ما يحتوي ، بعد كش را ول مي كند و دوتايي با هم پچ پچ مي كنند و مي خندند.
توي اين مهد كودك بيشتر از يك روز دوام نمي آورم، آن دو تا دختر هم.

  
دو/ حالا خواهرم هم متولد شده است. يك دختر كوچك و تپل كه همواره با لباس صورتي به يادش مي آورم.

كلاس ما عبارت است از يك اتاق بسيار كوچك در زير زمين مدرسه ي كاظميه ، همانجا كه مادرم هم درس مي دهد. اتاق را با كاغذ كشي و بادكنك تزيين كرده اند و آنقدر بالا نصبشان كرده اند كه دست من هم كه بلند قد ترينشان هستم ، بدون صندلي بهشان نمي رسد .
شاگرد هاي كلاس به غير از من و خواهرم ، حسن ديشو(جيشو) ، پويا ، پريسا ، مسعود و معصومه هستند.

دوتا مربي آنجا داشتيم : "خانوم سجادي" و "خانوم فراهاني" ، اما براي من انگار يك مربي بود و آنهم خانم سجادي . مادر مي گويد:" يك دختر هجده ساله  كه تازه ديپلم گرفته بود ". صورت جوش جوشي و مهرباني داشت و هميشه از برادر كوچكش مي گفت كه با يك آچار فرانسه ي كوچك سعي ميكرد يك ماشين اسباب بازي پلاستيكي را تعمير كند (اخيرا خبر دارم برادرش برق كش ساختمان شده است .)
اما خانم فراهاني كه هميشه يك مانتوي صورتي رنگ كثيف مي پوشيد از منفور ترين معلمان زندگي من بوده است آنقدر كه از همان كودكي آنقدر سعي كردم از او دوري بورزم كه اطمينان دارم تاثير چنداني، حتا بر وضع حال آنموقع من نگذاشته است. پس بيش از اين به او نمي پردازم .

 

سه/ بزرگ شده ام. اين را وقتي مي فهمم كه براي اولين بار به كلاس آمادگي مهد كودك گلهاي شادي وارد    مي شوم وبرای اولین بار ميز و نيمكت ها را مي بينم. ميز و نيم كت هاي سبزمان را آنقدر تنگ چيده بودند كه براي هربار بيرون رفتنمان خانم احسني مجبور بود كمكمان كند. خانم احسني گمان كنم خيلي مهربان بوده باشد اما بعد ها به غير از عكس هاي خنداني كه عكاس اجاره اي مهد كودك گرفت، تنها يك تصوير از او در ذهنم باقي ماند و آن تصوير مربي بد اخلاقي بود كه با بي حوصلگي هرچه تمام تر و بدون هيچ توضيحي روي خط هايي كه بين سگ و غذايش كشيده بودم ، ضربدر هاي بزرگ قرمز مي كشيد.

سال ها بعد وقتي توانستم بالاي آن صفحه ي لعنتي را بخوانم كه نوشته بود :

"سگ را از كوتاه ترين مسير درون ماز به غذايش وصل كن" وخط هاي پيچ در پيچي را كه كشيده بودم بازبيني كردم، سعي كردم يكي از آن تصاوير خندان توي عكس ها را جايگزين آن تصوير عبوس خانم احسني كنم. اما  تا به امروز موفقيتي در اين امر حاصل نشده .

گمان كنم عدم يادآوري مطلوب مربي در اين كلاس به خاطر دو چيز است :

1/ مرتضي

2/ مريم

 

مرتضي را اگر يك وقت كنار كس ديگري به غير از من مي نشاندند، اشك بود كه توي چشم هايش مي دويد و آنقدر بي صدا اشك مي ريخت و من را نگاه مي كرد كه نيمكت هاي كلاس هم دلشان به رحم مي آمد و ما را به هم مي رساندند. توي نقاشي و خمير بازي از مرتضي خيلي چيز ها ياد گرفتم دو مورد دم دستي اش يكي كشيدن صحيح خانه ي شيرواني بود و ديگري ساختن بك ماشين مطلوب با خمير بازي ، آنقدر خوب كه اگر كسي به حاصل زحمتت نگاه كرد مثلا نگويد: " چه سبد قشنگي ساختي".

 

اوقاتي كه از مرتضي به هر نحوي فارق بودم را مريم پر مي كرد . البته نه خودش ، چشم چراني اش.

و آنقدر برايم موجود عجيبي بود كه اگر عطسه مي كرد تعجب مي كردم. بدون شك او اولين تجربه ي آنيمايي من بوده است.

 

 

                                                                          ادامه دارد

+ لینک مستقیم
86/11/20

 Color As Beginning 

 
  Richard Brautigan                      

 

 Forget love

 I want to die

 in your yellow hair.

 

+ لینک مستقیم
86/11/08
 ...

۱ / گمان کنم خانواده یعنی همان نهاد کوچکی که در اعماق یک اتاق خلوت پا می گیرد.
"خانواده"ی نوپای مرفه معنی ندارد .

۲ / بعضی ها موسیقی را خوب می شناسند٬ آنقدر خوب که اگر روی آشغال ترین تکست ها هم که بگذاری اش٬ می شود متنآهنگ.  

۳ / به قول آن آدم که با ما دعوا دارد: "کاهی وقت ها هیچ نگوییم به از آن است که زر بزنیم."

۴ / بنا به سطر بالا...

+ لینک مستقیم