تبليغاتX
وبلاگ خازييل
خازييل
هرچه اين جا نوشته شده همه خازييل است
چهارشنبه 1387/01/28
مرد

 کلاه که بر سرش باشد
حدود پنج اينچ
از يك تاكسي بلند تر است
                                       ر.براتیگان

 

* مرا یاد صیدقزل آلا در آمریکای کتوله می اندازد.

+ نوشته شده در خازييل
چهارشنبه 1387/01/21
نوای جشن هسته ای
 

ظاهرن آقای رییس جمهور یقین دارند قطعه ی موسیقی "انرژی هسته ای" از شاهکار هایی است که بشر تاکنون مثالش را نیاورده. 

دنبال چه می گردید؟ همان سطر بالا برای مابقی عمرتان بس است. خوش باشید...

+ نوشته شده در خازييل
سه شنبه 1387/01/13
تيچرو گرافي - نسخه ی کامل

معلم ها از دسته كساني هستند كه زوايايي از دوران كودكي ما را ساخته اند،  معماراني كه  در ناخودآگاه خود و ما دست به مشاركت در پي ريزي بناي هزارتو شكل شخصيتمان زده اند.
حالا كه بعد از سال ها باز مي گرديم روي آنها، تصاوير، صدا و خلقشان را كه در ذهن مي آوريم، شايد ريشه ي بعضي ناپاكي ها (شايد هم ضد عفوني كننده ها)ي درياچه ي  وجودمان را بيابيم،  كه رود آنها با خود آورده است.
تيچرو گرافي را دوست دارم در چهار بخش بنويسم .
1 كودكستان
2 دبستان
3 راهنمايي
4 دبيرستان

 قسمت يكم / كودكستان

 توضيح : (گاهي مواقع خاطرات انسان آنقدر دور دست و محو هستند  كه نمي توان آنها به ترتيب زمان تقصيم بندي كرد بلكه تنها اولويت موجود در چنين شرايطي ميزان محوي و دقت تصوير موجود در ذهن است.)

يكم/  ناتواني ام را در گذر از آن در لعنتي (هنوز هم لعنتي) درك مي كردم. مي دانستم كه اين مهد كودك جديد توي مدرسه ي مادرم است . يك اتاق بزرگ بود و چند زن  كه يكي شان ، همان كه چاق بود و مانتوي قهوه اي پوشيده بود  و بوي مدرسه مي داد روي يك صندلي بزرگ نشسته بود و نمي گذاشت در را باز كنم .
كوچك بودم ، خيلي .
دوتا دختر جوان هستند كه مثلا مربي اند. اين بد ترين و بي مزه ترين مهد كودك تمام عمرم بود. انگار بچه هايش همه زامبي بودند و ديوانه وار با اسباب بازي هايي كه دورو برشان ريخته بود ور مي رفتند و صدايشان در نمي آمد.
در تصوير بعد دوتا دختر جوان كنارم مي آيند ، يكيشان دست مي اندازد توي كش شلوار صورتي ام و كش را مي كشد جلو، آنوقت هردويشان زل ميزنند به ما يحتوي ، بعد كش را ول مي كند و دوتايي با هم پچ پچ مي كنند و مي خندند.
توي اين مهد كودك بيشتر از يك روز دوام نمي آورم، آن دو تا دختر هم.
 
ديم/ حالا خواهرم هم متولد شده است. يك دختر كوچك و تپل كه همواره با لباس صورتي به يادش مي آورم.
كلاس ما عبارت است از يك اتاق بسيار كوچك در زير زمين مدرسه ي كاظميه ، همانجا كه مادرم هم درس مي دهد. اتاق را با كاغذ كشي و بادكنك تزيين كرده اند و آنقدر بالا نصبشان كرده اند كه دست من هم كه بلند قد ترينشان هستم ، بدون صندلي بهشان نمي رسد .
شاگرد هاي كلاس به غير از من و خواهرم ، حسن ديشو(جيشو) ، پويا ، پريسا ، مسعود و معصومه هستند.
دوتا مربي آنجا داشتيم : "خانوم سجادي" و "خانوم فراهاني" ، اما براي من انگار يك مربي بود و آنهم خانم سجادي . مادر مي گويد:" يك دختر هجده ساله بود كه تازه ديپلم گرفته بود ". صورت جوش جوشي و مهرباني داشت و هميشه از برادر كوچكش مي گفت كه با يك آچار فرانسه ي كوچك سعي ميكرد يك ماشين اسباب بازي پلاستيكي را تعمير كند (اخيرا خبر دارم برادرش برق كش ساختمان شده است .)
اما خانم فراهاني كه هميشه يك مانتوي صورتي رنگ كثيف مي پوشيد از منفور ترين معلمان زندگي من بوده است آنقدر كه از همان كودكي آنقدر سعي كردم از او دوري بورزم كه اطمينان دارم تاثير چنداني، حتا بر وضع حال آنموقع من نگذاشته است. پس بيش از اين به او نمي پردازم .

سيم/ بزرگ شده ام. اين را وقتي مي فهمم كه براي اولين بار به كلاس آمادگي مهد كودك گلهاي شادي مي شوم و ميز و نيمكت ها را مي بينم. ميز و نيم كت هاي سبزمان را آنقدر تنگ چيده بودند كه براي هربار بيرون رفتنمان خانم احسني مجبور بود كمكمان كند. خانم احسني گمان كنم خيلي مهربان بوده باشد اما بعد ها به غير از عكس هاي خنداني كه عكاس اجاره اي مهد كودك گرفت، تنها يك تصوير از او در ذهنم باقي ماند و آن تصوير مربي بد اخلاقي بود كه با بي حوصلگي هرچه تمام تر و بدون هيچ توضيحي روي خط هايي كه بين سگ و غذايش كشيده بودم ، ضربدر هاي بزرگ قرمز مي كشيد.
سال ها بعد وقتي توانستم بالاي آن صفحه ي لعنتي را بخوانم كه نوشته بود :
"سگ را از كوتاه ترين مسير درون ماز به غذايش وصل كن" وخط هاي پيچ در پيچي را كه كشيده بودم بازبيني كردم، سعي كردم يكي از آن تصاوير خندان توي عكس ها را جايگزين آن تصوير عبوس خانم احسني كنم. اما  تا به امروز موفقيتي در اين امر حاصل نشده .
گمان كنم عدم يادآوري مطلوب مربي در اين كلاس به خاطر دو چيز است :
1/ مرتضي
2/ مريم

مرتضي را اگر يك وقت كنار كس ديگري به غير از من مي نشاندند، اشك بود كه توي چشم هايش مي دويد و آنقدر بي صدا اشك مي ريخت و من را نگاه مي كرد كه نيمكت هاي كلاس هم دلشان به رحم مي آمد و ما را به هم مي رساندند. توي نقاشي و خمير بازي از مرتضي خيلي چيز ها ياد گرفتم دو مورد دم دستي اش يكي كشيدن صحيح خانه ي شيرواني بود و ديگري ساختن بك ماشين مطلوب با خمير بازي ، آنقدر خوب كه اگر كسي به حاصل زحمتت نگاه كرد مثلا نگويد: " چه سبد قشنگي ساختي".

اوقاتي را كه از مرتضي به هر نحوي فارق بودم را مريم پر مي كرد . البته نه خودش ، چشم چراني اش.
و آنقدر برايم موجود عجيبي بود كه اگر عطسه مي كرد تعجب مي كردم. بدون شك او اولين تجربه ي آنيمايي من بوده است.

 

قسمت دوم / دبستان

يكم/ روز اول را هيچ كس از ياد نمي برد. بسيار ديده ام كساني را كه مي گويند هيچ چيز از آن روز به ياد نمي آورند، آنها بهانه هاي خودشان را دارند براي محو كردن تصوير آن روز سخت ، درست مثل من.
هنوز هم  وقتي باز مي گردم به آن روز كه نا اميدانه آن دفتر جلد آبي را كه عكس" تام و جري" رويش چاپ شده بود، از مادرم تقاضا كردم. تمام غمي كه در چشم هاي مادرم _از نداشتن پول كافي براي خريدش_ جمع شد تقصير پيشنهاد خانم انصاري بود.
- دفتر هاي مشقشان حتما بايد آبي باشد.
خانم انصاري سوراخ هاي دماغش گشاد و پوستش تيره و غمگين بود. اجبارا و ظاهرا بسيار دوستش مي داشتم و مادرم هر روز از پنجره هاي مهد كودك گلهاي شادي كه توي حياط دبستان باز مي شد، پسرش را مي ديد كه شاد است.

ديم/ سهيل پسر چرك و شري بود كه وقتي راه مي رفت، يك دستش انگار كه روي بندش لنگر مي انداخت، هميشه آويزان تر از دست ديگرش بود و مرا ياد ضرب المثلي مي انداخت كه روي يك كارت زرد رنگ خوانده بودم : "دست از پا دراز تر برگشتن ".
خانم قمي، مي خواست پدر و مادر سهيل را باهم آشتي دهد. مي گفت زندگي زن و شوهرها گاهي سخت مي شود اما ...  خودش تازه عروسي كرده بود  و اين را همه ي بچه هاي كلاس مي دانستند. يك بار مسعودي به مهران_ كه پسر تپل و خوشگلي بود و سوگلي خانم قمي به حساب مي آمد_ گفت: "اگه سرت انقدر درد مي كنه چرا نميگي خانوم بهت شير بده؟"
پسر ها كم كم همه چيز را مي فهمند، خانم قمي اما با خام دستي  تمام گفت: "خوب معلومه ، شير خيلي مقويه و براي سر درد هم خوبه."

سيم/  كلاس سوم را به شوق نوشتن با خودكار شروع كردم ، اما خانم دهقان جز يك ماه آخر سال را نگذاشت خودكار به دست بگيريم. با اين حال آن خانم تپل وو سبزه را كه هميشه مانتوي سبز پررنگ مي پوشيد دوست داشتم . مادر مي گفت :"بچه دار نمي شود" و از من قول گرفته بود به هيچ كس اين راز را نگويم.
تازگي ها هر زن چاق و سبزه اي را مي بينم كه وارد سال هاي ميان سالي شده است ، از ترس  و شرمي كه (شايد خانم دهقان باشد)، توي خودم جمع مي شوم و راهم را كج مي كنم و از خودم مي پرسم :  "دوستش داشته ام؟"

چهارم/ خانم ذوالفقاري را همان روز اول شبيه خانم قمي يافتم البته از نظر چهره اش. بعد ها_ همان روزي كه زنگ تفريح همه ي بچه ها توي حياط رفته بودند، آقاي كاظمي ، ناظم را صدا زد و تمام دق و دلي اش را در قالب شكايت از كوتاه گذاشتن سرك كاف هايم  تا دير بستن زيپ جامدادي ام ، مثل چماق و با فرياد بر سرم كوبيد _ فهميدم زيادي زحمتش داده ام .
خانم ذوالفقاري از بهمن ماه رفت مرخصي زايمان و من بعد ها بازهم فهميدم دليل آن همه بد خلقي اش چه بود.
آقاي غلامي معلم جايگزين بود و يك هفته بعد از آمدنش ، انگار كه كودتا كرده باشد من را به عنوان دانش آموز نمونه معرفي كرد.
وظايفي كه او از من مي خواست همگي به راحتي قابل اجرا بودند مگر يكي: مي خواست كه خودم سرم را ماشين كنم .

پنجم/ با مادر از راه پله هاي مدرسه بالا مي رويم و مادرم مي خواهد تا با زبان لبم را تر كنم و با دندان هايم لب پايينم را گاز بگيرم تا سرخ تر شود.
مي رسيم پشت در كلاس آقاي هاشمي و مادر قراراست از او خواهش كند تا من را در كلاسش قبول كند،انگار معلم نمونه اي چيزي است.
آقاي هاشمي مرد جواني است سيبيلو و پر ، شايد به خاطر همكار بودن با مادر است كه بچه اي مثل من را توي كلاسش قبول مي كند. روز اول كه وارد آن كلاس شدم بچه اي داشت با گچ زرد دو عدد سه رقمي را در هم ضرب مي كرد و موفق نمي شد، بنا بر اين من در اولين لحظات ورودم  به معركه خوانده شدم.
شايد همين موفقيت اوليه ي من در آغاز ورود بود كه باعث شد آنطور به آقاي هاشمي علاقه مند شوم.
شيوه ي جديدي داشت توي درس دادن . زنگ بازي داشتيم و همه ي بچه ها در گروهي عضو بودند،
داستان مي خواند برايمان و اواسط سال عروسي كرد .
بچه هايي كه رفتند به خانه اش از تخت زيبايش مي گفتند كه دورش پرده داشت.
دوسال پيش خبر دار شدم كه آقاي هاشمي با همان پيكانش سرويس بچه ها هم شده است . يك روز صبح هم ديدمش اما او نشناخت مرا.
باز هم نمي فهمم حاصل اين همه محبت دروغين چيست؟

 

قسمت سوم / راهنمايي
 
پيش نويس: معلم ها تنها آن مردان معمولا سبيلو و اخموي پشت ميز كلاس ها نيستند. در فضاي مدرسه فراش هم معلم است.

يكم/ خالقيان. كريستف كلمبي بود براي خودش. درست بلافاصله پس از ورود من به دوره ي راهنمايي ميان آن همه دانش آموز عدم استعداد من را در يادگيري رياضيات كشف كرد، استعدادي كه تا آن موقع همواره به خاطر بسيار داشتنش تحسين مي شدم! خداوند عالم رحمت كند پدر مادرم را كه چنين سر سختانه اين استعداد را در وجود فرزندش كاشته بود اما افسوس كه با نخستين سيلي كريستف تمامش خشكيد.
يك صورت مثلثي ، يك خال گوشتي آبي رنگ، يك دماغ كج كنارش، موهايي فرفري و هيكلي كه انگار  با خط كشي كج رسمش كرده بودند – طوري كه ناحيه ي پايين تنه اش به طرز حيرت انگيزي جلوتر از امتداد شانه ها قرار بگيرند – ته مانده ي خرت و پرت هاي باقي مانده از او در ذهنم هستند.

ديم/ هر حزب اللهي كه يك پا نداشته باشد، در جبهه حضور نداشته است. نشانه . درست يك نشانه بود تا هر معلوليتي را بعدها به حساب چيز هاي ديگر نگذارم. آقاي موسوي ممنونم. راستي هنوز عصا هايتان را تعويض نكرده ايد؟

سيم/ دوستم شد. درست از همان موقع كه گفت: دستت رو بده.
دستم را دادم. كف دستم باز بود و پهن. همه مي گفتنند: چقد دسات بزرگه    – اوهوم.
خوب نگاهش مي كرد و انگار كه سفيدي خالي كف دستم دلش را بزند، مكث كوتاهي كرد و تف كرد درست ميان دستم و پنج انگشتم را جمع كرد و فشرد تويش. طبيعي بود، وقتي هردو آن طور خنديديم، از فردايش دوست بوديم.
- اين عكسا رو ديدي؟
- نه. بده ببينم.
شديم كلكسيونر عكس و او استاد بود. مي چسبانديم شان توي يك دفترچه كوچك. آخر هاي سال شده بود يك دفترچه ي پر و همه زن هاي لخت و عور. هر كس حاجتي داشت دفترچه من و رضا را امانت مي گرفت.

چهارم/ آخه گابا مگه نمي گم خفه شين( آنجا يك مدرسه ي نمونه دولتي بود.). خوب از دانش آموزي كه ذهنش آنقدر خسته و فرسوده بود نمي شود انتظار داشت از آقاي خليلي، معلم اخموي قد بلند جغرافي، به جز جمله ي فوق چيز ديگري به ياد داشته باشد. سخت نگيريد مسائل بلوغ جنسي بسيار مهمتر بود.

پنجم/ به تاريخ كه رجوع كنيد خواهيد ديد پس از آنكه كريستف كلمب آمريكا را كشف كرد تا چندي بعد هر احمقي ادعاي كشف يك نقطه اي از دنيا را مي كرد. افشار هم يكي از همان كريستف كلمب هاي قلابي بود.
كريستف كلمبي كه سال ها بعد، هنگامي كه سعي كردم در كنكور دانشگاه شركت كنم مچش راگشودم.
افشار به طرز خنده آوري سعي كرد ريشه هاي علاقه ي مرا به درس عربي از زير خروار ها خاك بيرون بكشد و بگذارد جلوي رويم. او را يكي از بزرگترين جاعلان هويت در مدرسه ي امام خميني دانسته اند. معلمي كه با استفاده از زبان فرينده ي "سيرابي محور" مغز هاي زيادي را به سمت هدف پوچ خود ربود. او با استفاده از يك تكنيك ساده ي جادوگري، مرا با تلسكوپ و كامپيوترش آن چنان مشغول ساخت، كه تصور كردم تمام حجم علاقه ام به آن ابزار شگف انگيز، همه اش متعلق به آن درس كذاست. هنوز هم يكي از آرزو هاي ديرينه ام اين است كه نمره ي ناقابل عربي ام رادر كنكور، بعد از آن همه تلاشش جلوي رويش بگذارم و ريشه هاي پوسيده را جلوي چشم هايش تكان بدهم. افشار جان بالاخره آقاي امام زمان كش برگه هاي امتحاني ما را از لاي زنجير موتور قراضه ات بيرون آورد؟

قسمت چهارم / دبيرستان

هم پوشاني: اين واژه را در سال هاي دبيرستان ياد گرفتم. گمان كنم در درس شيمي استفاده اش مي كرديم و قضيه اش از اين قرار بود كه گاهي قسمت هايي از دو اوربيتال... نه گمان كنم هنوز هم معني علمي اش را درست نمي دانم. تنها اينكه واژه ي خوش فرمي است و مي شود گفت سال آخر راهنمايي همپوشاني رقيقي با دبيرستان داشته است↓.

سيم↑/  كسي باورش نمي شد. جفت چشم هاي قي كرده و دماغ هاي كج آويزاني كه زيرشان چسبيده بود همديگر را مي پاييدند وقتي مدير مدرسه گفت بايد آزمون بدهيد براي دبيرستان.
گفتم: رضا دبيرستان؟
بعضي ها حتي وقتي بيست سالشان مي شود، هنوز باور نمي كنند كه به هجده سالگي رسيده باشند.
مدرسه جناب خميني يك مدرسه ي نمونه دولتي بود و براي ورود به دبيرستان "صنيعي فر" كه در سلسه ي زنجير هاي مدارس نمونه دولتي قرار داشت، دانش آموزان مي بايست آزمون ورودي را از سر مي گذراندند.
مشكل اينجا نبود. اصلا دبيرستان چه بود؟

يكم/ سه تا كلمه هست كه هرچه زور بزني مي چسند به هم. سليم- مسجدجامعي- ديكتاتوري.
"صنيعي فر" من را به خود راه نداد و مادر مثل مرغي كه پرش را كنده باشند توي خيابان ها مي چرخيد به دنبال يك "مدرسه ي غير انتفاعي خوب". خوب، در اين كه يك بچه ننه ي حسابي و حرفه اي بوده ام شكي نيست اما زندگي...
سر انجام در يك دبيرستان ثبت نام كردم كه اگر به جاي سليم نامش را مي گذاشتي : مسجد جامع مسجدجامعي يا ديكتاتور خانه يا همان سليم ، هيچ تفاوتي نمي كرد. مهم اين بود كه آن بچه سليم بيرون بيايد.

ديم/ يك آقاي چاق بود. نه اول همان آقاي لاغر بود. ارشدي. بله خودش است، ارشدي.
روزي كه زنگ آن در كوچك را توي خيابان ايران فشار داديم تنها خودش توي مدرسه بود. گفت بايد براي ثبت نام آزمون بدهيد. بعد از آن مصاحبه داريم. گمان كردم مهم شده ام. نيم ساعتي امتحان طول كشيد و درجا قبول شدم و آقاي ارشدي با من مصاحبه كرد. نمازجمعه؟ سوره ي حمد؟ غسل جنابت؟ حرام؟ باطل؟ كافر؟ عناد؟ محاربه؟ انقلاب؟ رهبر؟ و   قبول.

- كي پخش مي شود آقا؟

سيم/ حلا ديگر آن آقاي چاق است كه هرجا مي روي يا مي نشيني خودش يا رد پايش را مي بيني. مسجد جامعي. شفاف باشيم يقينن بهتر است. او همان پسر عموي وزير ارشاد دوره ي خاتمي بود اما به اصلاح از نوع راستي اش. مدير و همه كاره و به نوعي هيتلر مجموعه بود. تنها جمله ي قابل ذكر در مورد او، هيچ جمله اي نيست.

چهارم/ در طول چهار سال تحصيلم در مسجد جامع ساعت هاي خوبي داشتيم تحت عنوان قرآن. معلمش جوانكي بود تپل و ارجمند نام. در همين كلاس ها بود كه كشش آدميزاد را به سمت داستان تا حد كشش آدميزاد به حس پرستش دانستم و ع.س توي صورتم داد زد مشرك.

پنجم/ آچار فرانسه را كه حتمن ديده ايد؟ اما اين آچار مضحك آنقدر ها كه آقاي كمالي همه كاره بود ، همه كاره نيست. عربي،شيمي،رياضي، زبان،مثلثات،هندسه،معارف، فيزيك و ... خلاصه همه را به سلامتي هرچه تمام تر تدريس مي كرد. گمان كنم خنده ها و استراتژي حل مسئله ي او نقطه ي عطفي در زندگي من بود.

 تيچرو گرافي ظاهرن در اينجا پايان مي پذيرد اما در واقع سعي خواهم كرد  بعد ها تكميلش كنم. هرچند آنطور كه مي خواهم نمي شود.  

 

+ نوشته شده در خازييل
سه شنبه 1387/01/13
15%
دخترك سعي مي كند
چيزهايي از مرد ها بيرون بكشد
چيز هايي كه نمي تواند داشته باشد

اگر15% زيبا تر بود...
                                                ریچارد براتیگان

+ نوشته شده در خازييل
دوشنبه 1387/01/12
يك توضيح كوچك


 پيش پرده:
  اول از همه بايد بگويم اميدوارم اين نوشته ي كوچك پاسخ سوال بزرگ "خازييل يعني چه؟" را بدهد.

پيش از هرچيز دوست دارم ذهن شما را به يك سوال بزرگتر از خازييل مشغول كنم، اين كه اگر تا به حال خورشيد در آسمان نمي تابيد و درست از همين امروز شروع به خود نمايي در ميان آسمان كرده بود، مردم آن را چه مي ناميدند؟ فرهنگستان زبان و ادب فارسي چه؟
حتم دارم واژه ي پيشنهادي فرهنگستان ، واژه اي مي بود چند جزئي كه از چند واژه ي معني دار ديگر تشكيل شده  مثل: نور تابنده ، نور بتاب گنده ، روشن كن ، ترمو لايتر ، نور پرت كن وخلاصه چيزي شبيه به اين ها.  هر چه بود خورشيد را پيشنهاد نمي كردند.

زبان يك خاصيت خارق العاده دارد، زايش. درست مثل آدميزاد اما براي زايش زبان شرايط آميزشي بايد فراهم باشد كه با آميزش آدميزاد زمين تا آسمان فرق مي كند. قرار بر شرح اين شرايط نيست و منظور تنها اشاره ي كوچكي به اين نكته ي فراموش شده است.
خازييل كوچك من هم فرزند همين زبان است و اگرچه ناقص الخلقه باشد، تخم حرام باشد، وقت آميزش زباني شيطان بد صفتي توي جلد مادرش بوده باشد و از اين دست قضايا، فرزندي است كه شرايط حقوقي زبان ايجاب مي كند كه خانواده ي زبان او را حفظ كند ، به او هويت ببخشد و او را در حد يك فرزند ساده محترم بشمارد.

 

سر آخر خازييل چيست؟

 

حالا كه خازييل- فرزند نا خواسته ي زبان فارسي-  متولد شده است، از حقوق مسلم اواين است كه خانواده ي زباني اش بايد به او هويت ببخشد. اما از آنجا كه او از همان ابتدا با مشاهده ي سگرمه هاي در هم كشيده ي خانواده فهميد كه كودكي مفلوك و نا خواسته است، تصميم گرفت تا به جاي آنكه مثل بچه هاي ديگر تپل مپل و بور و چشم سبز و لوس بشود ، روي پاي خودش بايستد و تبديل به يك وبلاگ مزخرف شود. اين طور شد كه از پذيرفتن هويت قلابي اي كه خانواده برايش در نظر گرفته بود فرار كرد و خود را اين طور تعريف كرد:

" خازييل يعني هر آنچه در اين وبلاگ نوشته مي شود. بنا بر اين تا هنگام حيات اين وبلاگ و تا زماني كه آخرين پست در اين وبلاگ قرار نگرفته است، هويت خازييل به طور معيني قابل تعريف نيست. "
و اين طور بود كه معنايي پويا براي خود برگزيد.

                                                             ****

سال ها گذشت و هنوز هيچ كس دقيقن نمي دانست" خازييل يعني چه؟"


 

+ نوشته شده در خازييل
سه شنبه 1387/01/06
Color As Beginning

 

 فراموش کن عشق را

 می خواهم بمیرم

 در طلایی موهایت                               

                                                     

                                    

                                ریچارد براتیگان

+ نوشته شده در خازييل
دوشنبه 1387/01/05
لباس نو
و آنقدر نق زد و گريه كرد كه به خودمان آمديم.

شده بودم مثل پدر هاي بد اخلاق و زبان نفهم .
حالا اگرچه خوش سليقه نباشم اما لباسش را نو كردم شب عيدي.

 

+ نوشته شده در خازييل
شنبه 1387/01/03
تيچرو گرافي (معلم نگاري)

 

قسمت سوم / راهنمايي

 

  پيش نويس: معلم ها تنها آن مردان معمولا سبيلو و اخموي پشت ميز كلاس ها نيستند. در فضاي مدرسه فراش هم معلم است.

 

 يكم. خالقيان. كريستف كلمبي بود براي خودش. درست بلافاصله پس از ورود من به دوره ي راهنمايي ميان آن همه دانش آموز عدم استعداد من را در يادگيري رياضيات كشف كرد، استعدادي كه تا آن موقع همواره به خاطر بسيار داشتنش تحسين مي شدم! خداوند عالم رحمت كند پدر مادرم را كه چنين سر سختانه اين استعداد را در وجود فرزندش كاشته بود اما افسوس كه با نخستين سيلي كريستف تمامش خشكيد.

يك صورت مثلثي ، يك خال گوشتي آبي رنگ، يك دماغ كج كنارش، موهايي فرفري و هيكلي كه انگار  با خط كشي كج رسمش كرده بودند – طوري كه ناحيه ي پايين تنه اش به طرز حيرت انگيزي جلوتر از امتداد شانه ها قرار بگيرند – ته مانده ي خرت و پرت هاي باقي مانده از او در ذهنم هستند.

 

 ديم. هر حزب اللهي كه يك پا نداشته باشد، در جبهه حضور نداشته است. نشانه . درست يك نشانه بود تا هر معلوليتي را بعدها به حساب چيز هاي ديگر نگذارم. آقاي موسوي ممنونم. راستي هنوز عصا هايتان را تعويض نكرده ايد؟

 

 سيم. دوستم شد. درست از همان موقع كه گفت: دستت رو بده.

دستم را دادم. كف دستم باز بود و پهن. همه مي گفتنند: چقد دسات بزرگه    – اوهوم.

خوب نگاهش مي كرد و انگار كه سفيدي خالي كف دستم دلش را بزند، مكث كوتاهي كرد و تف كرد درست ميان دستم و پنج انگشتم را جمع كرد و فشرد تويش. طبيعي بود، وقتي هردو آن طور خنديديم، از فردايش دوست بوديم.

-         اين عكسا رو ديدي؟

-         نه. بده ببينم.

شديم كلكسيونر عكس و او استاد بود. مي چسبانديم شان توي يك دفترچه كوچك. آخر هاي سال شده بود يك دفترچه ي پر و همه زن هاي لخت و عور. هر كس حاجتي داشت دفترچه من و رضا را امانت مي گرفت.

 

 چارم. آخه گابا مگه نمي گم خفه شين( آنجا يك مدرسه ي نمونه دولتي بود.). خوب از دانش آموزي كه ذهنش آنقدر خسته و فرسوده بود نمي شود انتظار داشت از آقاي خليلي، معلم اخموي قد بلند جغرافي، به جز جمله ي فوق چيز ديگري به ياد داشته باشد. سخت نگيريد مسائل بلوغ جنسي خيلي مهمتر بود.

 

 پنجم. به تاريخ كه رجوع كنيد خواهيد ديد پس از آنكه كريستف كلمب آمريكا را كشف كرد تا چندي بعد هر احمقي ادعاي كشف يك نقطه اي از دنيا را مي كرد. افشار هم يكي از همان كريستف كلمب هاي قلابي بود.

كريستف كلمبي كه سال ها بعد، هنگامي كه سعي كردم در كنكور دانشگاه شركت كنم مچش راگشودم.

افشار به طرز خنده آوري سعي كرد ريشه هاي علاقه ي مرا به درس عربي از زير خروار ها خاك بيرون بكشد و بگذارد جلوي رويم. او را يكي از بزرگترين جاعلان هويت در مدرسه ي امام خميني دانسته اند. معلمي كه با استفاده از زبان فرينده ي "سيرابي محور" مغز هاي زيادي را به سمت هدف پوچ خود ربود. او با استفاده از يك تكنيك ساده ي جادوگري، مرا با تلسكوپ و كامپيوترش آن چنان مشغول ساخت، كه تصور كردم تمام حجم علاقه ام به آن ابزار شگف انگيز، همه اش متعلق به آن درس كذاست. هنوز هم يكي از آرزو هاي ديرينه ام اين است كه نمره ي ناقابل عربي ام رادر كنكور، بعد از آن همه تلاشش جلوي رويش بگذارم و ريشه هاي پوسيده را جلوي چشم هايش تكان بدهم. افشار جان بالاخره آقاي امام زمان كش برگه هاي امتحاني ما را از لاي زنجير موتور قراضه ات بيرون آورد؟

 

 

  قسمت یکم کودکستان

 

 قسمت دوم دبستان

 

 

+ نوشته شده در خازييل
پنجشنبه 1387/01/01

نجات مرغ مقلد

 

 چگونه يك شاهكارادبي دروازه هاي جهان را بر كودكاني سرگشته گشود

 

جان ري پورتوود برگردان: محمدحسن فرازمند

 

1.بعد از بيست و سه سال معلمي،وقتي كه در سال 2001 كارم را در يك مدرسه ي جديد در كانادا شروع كردم، خيال مي كردم به تمام جوانب كار واقفم اما در كمال ناباوري،شرايط آنجا مرا در وضعيتي قرار داد كه تا به حال در آن قرار نگرفته بودم.
برنامه ي زمان بندي كلاس هايم را برداشتم : سه كلاس دوازدهم زبان انگليسي كه خود را براي ورود به دانشگاه آماده مي كردند و يك كلاس دهم پايه ي زبان انگليسي كه دانش آموزاني بد خلق و پريشان داشت.

كلاس دهمي ها دانش آموزهايي بودند كه بين معلم ها به دانش آموزان "خيلي وقت گير" معروف بودند. ده تايي از آنها كه بهره ي هوشي متوسط تا متوسط رو به بالا داشتند "كند آموز" بودند و تقريبا نه تاي باقي هم مشكلات رفتاري داشتند. كند آموز ها معمولا در خواندن كلمات خيلي مكث مي كردند. همين واماندگي در خواندن و همچنين مشكلات رفتاري شان   مي توانست سبب ايجاد مشكلي دروني،درتك تك آنها باشد. در اين مواقع بچه ها يا بسيار گوشه گير مي شوند و مشكل را به اعماق خود مي برند و يا مشكل را در رفتارشان بروز مي دهند. كلاس دهمي هاي من جزو آن دسته بودند كه مشكل را بروز  مي دادند.

درواقع دانش آموزاني كه نام شان در ليست حضور و غياب من ثبت شده بودند،متوهم و از لحاظ فكري فلج بودند واز سلامت روان لازم برخوردار نبودند. حقيقت اين بود كه آن كلاس را مي شد به عنوان يك زمان هرز رفته و يا  يك شكاف در ميان برنامه ي درسي به حساب آورد اما مشاوران و مديران ارشد آن مجموعه تا وقتي كه اين مشكل به وضوح در اواسط  نيم سال تحصيلي خودنمايي كرد متوجه آن نبودند. اين درحالي بود كه من به عنوان يك تازه وارد در آن مجموعه نمي توانستم زياد شكايت كنم.

در جلسات اوليه من تقريبا براي كل كلاس صحبت مي كردم و آنها را با بهترين روش هايي كه در طول اين بيست و سه سال آموخته بودم  سرگرم مي كردم. بچه ها نسبتا آرام مي نشستند اما پيوسته از روي شانه هايشان همديگر را مي پاييدند. به نظر مي رسيد براي آنها ،اينكه چه كسي كجا نشسته است بسيار مهمتر از فعاليت هاي كلاسي است. هربار كه كسي در مي زد و يا از دفتر تماس تلفني داشتيم ،بساط مسخره و دعوايشان به راه بود و من وقتي بيشتر از حدي نمي توانستم در مقابل ناسزا ها و رفتارشان كوتاه بيايم،از دانش آموز خاطي مي خواستم با من بيرون كلاس بيايد و مودبانه از او درخواست مي كردم كه به نوع استفاده ي خودش از زبان انگليسي دقت كند.
همواره با خودم فكر مي كردم كه با اين كلاس چه مي توان كرد كه تا به حال برايشان انجام نشده است. اين كه چه چيزي را از آنها نمي خواستم را كاملا مي دانستم – همان ورق هاي سياه شده اي كه با مشتي فعل و فاعل پر شده اند. براي دانش آموزاني كه حتي در گذاشتن قلم روي كاغذ مشكل داشتند برگزيدن اين روش درست گامي بود به سمت شكست.
سر انجام تصميم گرفتم از يك روش آموزشي قديمي استفاده كنم. روشي كه پدر و مادر هاي امروزي همواره از آن استفاده مي كنند.  با خود قرار گذاشتم كه يك اثركلاسيك را براي  آنها با صداي بلند روخواني كنم. اين اثر ترجيحا بايد اثري بود كه روخواني آن چندين ماه طول بكشد تا دانش آموزان بتوانند در آن غرق شوند.
همين طور كه در مغازه ي كتاب فروشي قدم مي زدم ،چشمم درست افتاد به پاسخ تمام اميد ها و آرزوهايم. گوشه اي از كتاب فروشي ،نسخه هاي قديمي و ارزان قيمت رمان "كشتن مرغ مقلد " نوشته ي هارپر لي  و برنده ي جايزه ي پوليتزر سال 1961،روي هم انباشته شده بود.

رمان در باره ي يك مرد سياه پوست در آلاباما است كه در دهه ي 30 ميلادي به صورت ناجوانمردانه اي محاكمه مي شود.

ساعت بعد از بچه ها پرسيدم: چند نفر از آنها تا به حال رماني را كامل نخوانده اند؟   
بيشتر دست ها بالا رفت. به آنها گفتم براي اينكه اين وضعيت راعوض كنيم ،شروع به خواندن اين رمان مي كنيم و از صفحه ي اول شروع كرديم.

همين طور كه من با صداي بلند مي خواندم بيشترشان سعي مي كردند از روي نسخه ي خودشان متن را دنبال كنند. برخي ديگر،انگار كه تصور مي كردند من كاري خارق العاده   مي كنم،مرا در حال خواندن تماشا مي كردند. هروقت كه نگاهم را از روي صفحه بر مي داشتم،جفت چشم هايي را مي ديدم سخت متوجه من بودند و دهانشان از تعجب باز مانده بود.

هنوز چند صفحه اي از رمان نخوانده بوديم كه در زدند. پسري بود نشسته روي صندلي چرخ دار وبا لبخندي روي صورتش. به نظر مي رسيد از ذره ذره ي انرژي اش استفاده مي كرد تا سرش را به صورت معقولي به سمت بالا و استوار نگه دارد. پشت سر پسر مردي ايستاده بود كه دستيارآموزشي او به حساب مي آمد. او سياه پوستي مسن و با شخصيت بود كه در جنوب آمريكا‌‌[حوالي آلاباما] بزرگ شده بود. تمام چشم ها دست هاي نا مطمئن پسر را روي صندلي چرخ دار،كنار رديف اول ميزها مي پاييدند و من يك نسخه ي ديگر از رمان را به پسر دادم.
هرروز به صورت عادي و با روندي آرام رمان را پيش مي برديم به طوري كه يكي از مهمترين كارهاي روزمره مان شده بود. مدتي كه گذشت،آن دسته از دانش آموزان كه خواندن من را از روي متن دنبال مي كردند،هربار كه من دچار اشتباهي در خواندن مي شدم،انگار كه شوك الكتريكي به آنها واردشده باشد از جا مي پريدند.

خط برجسته ي روايي رمان،فرجام محاكمه ي سياه پوست بي گناهي به نام "تام روبينسون" و به اتهام تجاوز به يك دختر سفيد است. آتيكوس شخصيت سفيد پوست رمان كه از طرف قاضي براي دفاع از او تعيين شده،در نطق پاياني اش براي ههيئت منصفه لحظاتي تكان دهنده از رمان را خلق مي كند.
وقتي خواندن اين قسمت از متن تمام شد بعضي از بچه ها ازهراس و خشم ناگهاني شان فرياد كشيدند. اينجابود كه شاهكار ادبي قدرت نمايي مي كرد.
 

 همين طور كه روزها درون هفته ها غلتيدند،كمك معلم  سياه پوست براي رهايي از اين حس كه در كلاس اضافي است در برنامه ما شركت كرد. در قسمتي كه در ارجاعات رمان به برده داري ابهاماتي احساس مي شد،آن ها را توضيح مي داد. همچنين در مورد جنگ داخلي آمريكا و آلاباماي سال هاي 1930 توضيحاتي داد. حتي بارها در مورد تربيت انسان ها به عنوان برده وچنيدين بار نيز در مورد قدرت زبان بحث كرديم. بعضي از دانش آموزان كلاس از اينكه شخصيت هاي رمان به بچه هاي آتيكوس مي گفتند: پدرشان طرفدار"كاكا سياه" هاست. بسيار ناراحت بودند به همين خاطر در مورد تبعيض نژادي هم صحبت كرديم،موضوعي كه هركدام از ما به شيوه ي خودش روي آن بحث مي كرد.

 

2. وقتي كه فيلم متعلق به مارتين لوتر كينگ در سال  1963 را پخش مي كردم،همه ساكت بودند. گفت: من يك رويا دارم.

به تك تك بچه ها اشاره كردم وهمه شان را مجبور كردم تا هركدام رويايي را با بقيه قسمت كند. يكي گفت دوست دارد نجار شود،ديگري مي خواست به دانشگاه برود. سرانجام همه رويا هايشان را گفتند و دراين ميان نه كسي خنديد ونه كسي تقليدكرد و درست مثل بچه هاي آتيكوس

وقتي كه تمام هيات منصفه ي سفيد پوست،تام روبينسون را به اتهام تجاوز گناهكار تشخيص داد،تمام شان سخت عصباني شدند.  مفهوم كلي اشد مجارات و اعدام با صندلي الكتريكي آنها را سخت آزار مي داد و خشمگين مي كرد. آنها به درك عميقي از مفاهيم خوب و بد رسيده بودند. ما در مورد شخصيت هايي در رمان صحبت كرديم كه به نظر نمي رسيد تا كنون در زندگي شكست خورده باشند از طرفي آن هايي را بررسي كرديم كه هرگز هيچ ارتقاي سطحي نداشته اند به همين خاطر بود كه بحث مان كشيد به جاه و مقام.

در يك چشم به هم زدن دانش آموزان كلاس ده پايه ي من با يد در كلاس هاي سطح دو شركت مي كردند و من بايد پيشرفت آنها را مي سنجيدم. بعد از هر چند فصل كوتاه،چند سوال كوتاه پاسخ و بر اساس طرح "كتاب- باز" طرح مي كردم. كساني كه براي تكميل امتحان به زمان بيشتري نياز داشتند را تشويق مي كردم كه امتحان را با خود به خانه ببرند و آنجا تمامش كنند. بعضي ها آن قدر در امتحانات رد شده بودند كه به رد شدن عادت كرده بودند و امتحان ندادن را بهتر از يك نمره ي ردي ديگر مي دانستند. بنابراين از شركت دراولين امتحان طفره رفتند.

با ديدن چنين شرايطي، به آنها حقه زدم. كساني كه قادر بودند تنها نصف سوالات امتحان را پاسخ دهند،تمام نمره شان تنها ازهمان نصف پاسخ داده شده محاسبه مي شد و من تمام سعي خودم را مي كردم تا به تمام اشارات درستي كه به حل مسائل كرده بودند - هرچند كوچك - نمره دهم. هركس سعي كرده بود سوالات را حل كند،در امتحان قبول شده بود.

وقتي كه برگه هاي امتحان را به دانش آموزان برگرداندم،موفقيت شان را جشن گرفتم. با جوهر قرمز دور نمره ي قبولي شان را يك دايره ي بزرگ كشيدم و گفتم تا برگه را به اوليا و تمام آشنايان شان نشان دهند.

طي برنامه ي روزمره ي كلاسي كه در نظر گرفته بودم،هرروز از آنها مي خواستم كه درحد 15-10 دقيقه يك متن از وقايع روزمره شان بنويسند. تا زماني كه روي ميزشان خم شده بودند و مشغول نوشتن بودند،من مثل مرغ مادري بودم كه دور تا دور اتاق راه مي افتد و قربان صدقه ي بچه هايش مي رود. بعضي از متن هايشان را مي توانستم بخوانم،بعضي هاي ديگر را نه اما مهم نبود،من تنها بايد تلاششان را تحسين مي كردم و بهشان تبريك مي گفتم.

متنهايي كه مي نوشتند اغلب صادق و نيش دار بودند. يكي شان نوشته بود:

مادرم، مرا از خانه بيرون كرده. حالا بايد با پدرم زندگي كنم. تنها چيز اميدوار كننده اي كه وجود داره اينه كه پدرم هروز با ماشينش از جلوي مدرسه رد مي شه و من اميدوارم كه هرروز بتونه من رو تا مدرسه برسونه.

يا يكي ديگر كه نوشته بود:

مادربزرگ مادرم صبح شنبه مرد. الآن نمي توانم چيز زيادي راجع بهش بنويسم چون اورا در اين چند سال اخير هيچ نديده بودم. دقيقا نمي دانم چه حسي داشته باشم.حتي نمي دانم كه بايد برايش عزا داري كنم يا نه؟ تنها چيزي كه مي دانم اين است كه حسابي گيج شده ام و به زمان نياز دارم تا بهش فكر كنم. درضمن اصلا در شرايطي نيستم كه هيچ معلمي سرم داد بكشد. هرچه بيشتر داد و هوار راه بيندازند، كمتر اطاعت مي كنم.

 

3. آيا ما دنيا را با خواندن "كشتن مرغ مقلد" تغيير داديم؟  البته كه نه.

آيا ما چيزي ياد گرفتيم؟  شايد.

تنها موضوعي كه مي توان از آن با قطعيت صحبت كرد اين است كه در پايان سال تحصيلي همه ي اعضاي كلاس،از جمله معلم،به شركت در كلاس علاقه نشان مي داند.

روزي يكي از ناظم ها از من پرسيده بود: چرا هيچ يك از داش آموزان كلاس شما به خاطر رفتار نا مناسب به دفتر فرستاده نمي شوند؟

من پاسخ دادم كه واقعا مطمئن نيستم . اما گمان مي كنم اين كاري باشد كه يك رمان با آن ها كرده است.

و حالا، اين روزها من به "عنوان" رمان زياد  فكر مي كنم. عنواني كه از يك قسمت داستان    مي آيد، زماني كه پسر بچه ي دوازده ساله ي آتيكوس فكر شليك كردن تفنگ جديدش را در سر مي پروراند:
  

آتيكوس: "ترجيح مي دادم به قوطي حلبي هاي توي حياط پشتي شليك كني، اما حالا مي بينم كه دنبال پرنده ها هستي. به هر ساري كه خواستي شليك كن. حتي مي تواني زخمي شان كني. اما هميشه يادت باشد ، كشتن  مرغ مقلد  گناهه ".

و همسايه ي آتيكوس اضافه مي كند: " مرغ هاي مقلد جزخوشحال كردن ما با آهنگ هايشان هيچ كاري نمي كنند. آن ها كاري نمي كنند، تنها نغمه هاي قلبشان را براي ما مي خوانند".

 

+ نوشته شده در خازييل