تبليغاتX
وبلاگ خازییل
87/03/28
نظام خان
 "دو قطره ی لزج چکانده اند توی گودگاه کبود صورتش٬ میان آن همه چروک و پوست پلیسه شده٬ که مثلن:چشم. باهاشان که نمی بیند٬ تنها این سمت و آن سمت می گرداندشان تا حال همه را به هم بزند". این ها را آقا نظام می گفت.
ما فقط دزدکی گوش می ایستادیم و می شنیدیم. می دانستیم که چشم دوخته توی صورت زن های ساختمان و دارد تعریف می کند.
بعد خم می شد و دوباره دستمالش را از توی آب چرک سطل قرمز بیرون می کشید٬ می چلاند و پرت می کرد روی سنگ کف پله ها و باز می گفت: "از دست من خسته شده".

گمان کنم بعد ها میثم یک بار پرتره ی لیدی آقا نظام را دیده بود٬ دزدکی. و باز با همان لرز همیشگی گفته بود: شبیه یکی از عکسای آدامس مدله.

 

+ لینک مستقیم
87/03/18
هشدار
هیچ چیز به قدر مطالعه‌ی فیزیک و ریاضیات، ذهن آدم را خرف و زود باور بار نمی‌آورد.
+ لینک مستقیم
87/03/17
یادگار
این را می نویسیم تا یادمان بماند که شیخ پیرمان، روزی غرق در اندوه با خود گفت:
" هیچ چیز به قدر یک جفت کفش سفید و پاخورده ی دخترانه مقدس نیست."
+ لینک مستقیم
87/03/12
ابعاد دنیا
 فریبرز  نشسته بود٬ پشتش را به دیوار داده بود و همان طور که با نوک ناخن هایش لب پایینی اش را پوست پوست می کرد٬
می گفت :  "دنیا خیلی کوچک است. چند روز پیش سر همین چهار راه احمدی خودمان ٬ رفتم توی یک مغازه ی دو در سه ی خیاطی. یک دخمه ی تاریک که وقتی وارد شدم فکر کردم اینجا شاید اصلا سوراخ دنیا باشد. مثل همین سوراخ هایی که گوشه و کنار هر جایی هستند و آخر سر هم می شوند محل انباشته شدن چرک و کثافت. می خواستم پاچه ی شلوارم را درست کنم ٬دیدم یک آقای دیگر هم ایستاده که ی خواهد پاچه ی شلوارش را درست کند.

روایت اول:
 خوب ایستادم و تماشایش کردم ٬مرا نمی دید ٬پشتش به من بود و حواسش جمع پاچه ی شلوار بود. وقتی کار خیاط تمام شد. راحت رفت به خانه اش و من هم با شلوار صحیح و سالم از سوراخ دنیا در آمدم.

روایت دوم:
یادم افتاد به فاریاب توت. خودم ٬ او  و مدرسه ی روستایمان. چشم هایم گرد شد.زیر چشمی نگاهش افتاد به صورتم  وباز زل زد به پاچه ی شلوار.از سوراخ دنیا زدم بیرون و پاچه ی شلوارم هنوز معیوب بود.

لامصب دنیا هیچ جور حساب کتاب ندارد٬ هیچ جور...  هر جور حساب کنی کوچک است٬ خاک بر سر.

+ لینک مستقیم
87/03/04
Mr. moustache
         



یک بار که خواستم به سبیل هایش دست بزنم. دستم را پس کشید٬توی چشم هایم نگاه کرد  و گفت: شاخ سوسک ندیدی؟ اینم مثل اونه.
بعد رفت توی آینه خودش را نگاه کرد و هی به سبیلش دست کشید. 

+ لینک مستقیم