فریبرز نشسته بود٬ پشتش را به دیوار داده بود و همان طور که با نوک ناخن هایش لب پایینی اش را پوست پوست می کرد٬
می گفت : "دنیا خیلی کوچک است. چند روز پیش سر همین چهار راه احمدی خودمان ٬ رفتم توی یک مغازه ی دو در سه ی خیاطی. یک دخمه ی تاریک که وقتی وارد شدم فکر کردم اینجا شاید اصلا سوراخ دنیا باشد. مثل همین سوراخ هایی که گوشه و کنار هر جایی هستند و آخر سر هم می شوند محل انباشته شدن چرک و کثافت. می خواستم پاچه ی شلوارم را درست کنم ٬دیدم یک آقای دیگر هم ایستاده که ی خواهد پاچه ی شلوارش را درست کند.
روایت اول: خوب ایستادم و تماشایش کردم ٬مرا نمی دید ٬پشتش به من بود و حواسش جمع پاچه ی شلوار بود. وقتی کار خیاط تمام شد. راحت رفت به خانه اش و من هم با شلوار صحیح و سالم از سوراخ دنیا در آمدم.
روایت دوم: یادم افتاد به فاریاب توت. خودم ٬ او و مدرسه ی روستایمان. چشم هایم گرد شد.زیر چشمی نگاهش افتاد به صورتم وباز زل زد به پاچه ی شلوار.از سوراخ دنیا زدم بیرون و پاچه ی شلوارم هنوز معیوب بود.
لامصب دنیا هیچ جور حساب کتاب ندارد٬ هیچ جور... هر جور حساب کنی کوچک است٬ خاک بر سر.