تبليغاتX
وبلاگ خازییل
87/04/31
دندان بازي
قبول دارم كه خيلي كار مزخرفي است؛ كه شبها وقتي توي اتوبوس جا گيرت نمي آيد، بايستي ميان مردم و دزدكي با چشم هاي بابا قوري پشت عينكت صفحه هاي موبايلشان را نشانه بروي كه دارند search for more device  مي كنند. تازه حس خيلي مزخرف تري مي شود وقتي كه مي بيني ده پانزده تا اسم - بنا به عقده هاي صاحبان گوشي ها- روي صفحه ي موبايل شان ظاهر مي شود و طرف شروع مي كند به فرستادن فايل هاي معمولن ص.كسي و به دنبالش چشم مي گرداند ميان جمعيت جنس دومش تا ببيند كدام كَس است كه دارد فايلهايش رادريافت مي كند.
قبول دارم، خيلي كار مزخرفي است كه همان طورايستاده، دستت را قلاب كني به ميله ي وا مانده ي اتوبوس، پيشاني ات را بچسباني به امتداد همان ميله و با خودت هي فكر كني آيا اين عقده هاي ديرينه دست از سر آدميزاد بر خواهند داشت يا نه؟ يا اينكه بيانديشي به اين موضوع كه آيا اين مردك كه موهايش يك به سه مهتابي شده اند و در پي فرستادن هر فايل نگاهش را توي قسمت زنانه مي گرداند- تاببيند كه آيا زني با موبايلش ور مي رود؟- توي خانه اش چطور آدمي است؟ يا اينكه حتا با خودت فكر كني آن پسربچه اي كه آن طرف تر ايستاده، با يك اسم تقلبي براي دندان آبي اش، دارد صاحب چه گنجينه هايي براي امشبش مي شود... قبول دارم، اين ها كار هاي مزخرفي است. اصلن اي طور فضولي ها از هيچ كس جز خاله زنك هاي قهار كه توي مهماني هاي خاله خانباجي ها تربيت شده باشند، بر نمي آيد. اين ها همه رامي دانم و راستش رابخواهيد تا همين امشب، بارها بابتش خودم را سرزنش كرده ام، فحش داده ام و تو سري زده ام، كه نتيجه اش شده است اين جمله :" اما خوب چه مي شود كرد بعضي ها ذاتن اين طورند!"
به اين جور صحنه هاي عريان كه مي رسم- مثلن همان مردي كه موهايش يك به سه مهتابي  شده است و دارد براي دختركي يك دندان آبي عريان مي فرستد- چندشم نمي شود، عقم نمي گيرد از هيكلش، دستم بالا نمي آيد كه بزند توي توي گوشش وحتا زبانم بند مي رود كه لااقل متلك سبكي بارش كنم تا خجالت بكشد، آخر...
اگر قاضي مي شدم مي دادم يك جفت چشم بند درست كنند تا بگذارم هميشه ي خدا روي ميزم باشد. هر شاكي و متهمي كه آمد، بدهم بگذارند روي چشم هايشان تا چشم هايم نيفتد به آن چيز مظلوم كوچكي كه توي نگاه هر آدميزادي هست. همان چيزي كه مي گذارد به راحتي براي سنگدل ترين جاني دنيا كه فجيع ترين جنايت ها برايش آب خوردن است، به راحتي دل بسوزاني. اين "چيز" كه نمي دانم دقيقن چيست را پيش خودم "حيوان چشم ها" صدا مي كنم. حيواني كه در نهايت اهلي بودن لم دادهاست توي چشم هاي هر آدميزادي ، پاهايش را جمع كرده است توي شكمش و بروبر نگاهت مي كند.
دلم مي سوزد براي آن يك سومي از موهايش كه مهتابي شده اند، قنج مي رود تابدانم در جواني اش چطور روي هم شانه مي خورده اند. زير چشم هايش كه عرق كرده است، كمي بالا آمده و حسابي برق مي زند. دوست دارم يك دستمال بردارم و بيافتم به جان صورتش تا عرقش را خشك كنم. بيچاره.
 بچه هايش چگونه اند؟ زنش چطور؟ شك ندارم آنوقت ها كه دندان آبي نبوده، سر و گوشش مدام توي پروپاي زن همسايه شان بوده است. آدم دلش مي سوزد براي آن چشم ها، براي چشم هايي كه حيوان تويشان مدام نگاهت مي كنند.
بعد آدم مي نشيند، كلاهش را قاضي مي كند و آن وقت مي فهمد كه او هم با آن يك به سه موي مهتابي، درست همان قدر گه است كه ديگران- همان آدم هاي سر به زيري كه كاري به كار دندان آبي و ناموس مردم ندارند-.
  و ديگران هم ، همواره، همان قدر لجن هستند كه او در هنگام دندان بازي.
بعد چشم هايت را مي بندي، تصوير را يك پله بالا مي آوري، دوباره چشم هايت را باز مي كني. خودت را  مي بيني كه نشسته اي و درباره ي مردي كه موهايش يك به سه مهتابي شده است مي نويسي و مي گويي كه به اندازه ي ديگران گه است. اين با چشم هايت را نمي بندي، تصوير يك پله بالا مي رود، لازم نيست چشم هايت را باز كني. خودت را مي بيني كه ايستاده اي ميان گروهي كه "ديگران" هستند.

+ لینک مستقیم
87/04/28
همان خسرو
به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری٬ شاخه ای از آن را همین امروز به من هدیه کن.                                                                                                "شکسپیر" 

 
خسرو شکیبایی بازیگر عزیزی بود٬ آن قدر که حس کردم امروز وبلاگ نویس هایی که دغدغه شان چیز دیگریست٬ برای من حداقل آدم های غریبی هستند. این را اگر نمی نوشتم دق می کردم.

همراه با ا ندوهی سنگین٬خاص و زبان بُر.                                                          

+ لینک مستقیم
87/04/22
هوم
خيلي وقت است كه خواب نمي بينم. البته مگر مي شود كسي خواب نبيند؟ مي بينم و فراموش مي كنم. صبح ها، انگاركه رفته باشم مسافرت وسوغاتي نياورده باشم، خشك، با خجالت و اندوه فراوان مي ايستم جلوي آينه، به موهاي چرب و آشفته ام دلم نمي آيد دست بزنم، عقم مي گيرد.
مي گويد: خواب نداري؟
مي گويم: چيز در خوري نبود حتمن  وگرنه ته مانده اش مي ماند، مي آوردم برايت.
مشت كوچكي آب مي ريزم روي صورتم، چندشم مي شود. گوشه ي چشم ها را با انگشت مي مالم. او هم مي كند. وظيفه ي صبح هايش است - و آن قدر تكراري كه بي حوصله تر از من، ماشين وار و بدون هيچ احساسي انجام شان مي دهد.
مي گويد: آن خروس را يادت هست؟ خروس جنگي.
فقط يادم مي افتد.
مي گويد: خوابش رانداري؟
مي گويم: خيلي وقت است كه پاكش كرده ام.
دوباره بق مي كند. دست هايم را خيس مي كنم، مي كشم روي گله مويي كه رفته است هوا. باز هم چندشم مي شود. او هم دست مي كشد، هميشه سرش را كمي كج تراز من نگه مي دارد. همان طور بي حالت ايستاده  سرتا پاي مرانگاه مي كند.
 نمي دانم اين لنگه ي دمپايي پاي راستم چرا هر صبح با انگشت كوچكم دعوا مرافعه دارد؟
مي گويم: اين لنگه دمپايي تو هم اذيتت مي كند؟
مي گويد: اين لنگه دمپايي تو هم اذيتت مي كند؟
حالا معلوم مي شود كه قهر كرده است.
مي گويم: لنگه ي راستي است. روبه روي من كه ايستاده اي، نسبت به من مي شود لنگه ي چپ مال تو. اذيتت  مي كند؟
مي گويد: لنگه ي راستي است. روبه روي من كه ايستاده اي، نسبت به من مي شود لنگه ي چپ مال تو. اذيتت  مي كند؟
قهر كرده است. قهر كرده است. قهر كرده است.
 مي دانم كه حداقل تا فرداصبح آشتي نخواهد كرد. ديروز هم قهر بود تا امروز صبح. پريروز هم و الان شايد يك هفته است كه صبح ها قهر مي كند. چند شب پيش گوشه ي قابش را با جامسواكي سنگي شكستم. صبحش كه آمد گفت  بازويش گرفته به شكسته گي گوشه ي قاب  و الان زير آستين لباسش يك زخم گنده است، آن وقت  بلا فاصله حرف ها، حركت ها، چشم چرخاندن ها و- به طرز غريبي چندش شدن هايم را هم- تكرار كرد. 
                                                                                       ****
خيلي وقت است كه خواب نمي بينم.
 آن شب كه گوشه ي قاب آينه راشكستم. در حقيقت مي خواستم جا مسواكي را درست بزنم وسط آينه. مي خواستم خانه خرابش كنم. مي خواستم صبح ها...
اما حيف كه دستم عرق مي كند. جامسواكي خورد گوشه ي قاب آينه. بيدار شد. يك آن آمد تا نيمه ي قاب، سرك كشيد. دستم را خواند و سريع غيبش زد.
حالا ديگر شب ها از توي قاب جم نمي خورد. مي داند نمي توانم نگاه كنم توي نگاهش كه قهر است. نشسته است درست وسط قاب. خواب هم كه نمي بينم تا برايش بگويم.  خروس را هم كه به دست فرامو شي داده ام.
بايد يك راهي پيدا كنم... بايد راهي باشد تا بتوان يك آينه ي ديواري را بدون آنكه صاحبش، آدم تويش، بفهمد، بدون آنكه نگاهت كند، با ضربه ي يك جامسواكي سنگي خورد و خاكشير كرد.

+ لینک مستقیم
87/04/17


می گویند گوشت خروس دیرپز است٬ ریش می شود و لای دندان گیر می کند.

+ لینک مستقیم