خيلي وقت است كه خواب نمي بينم. البته مگر مي شود كسي خواب نبيند؟ مي بينم و فراموش مي كنم. صبح ها، انگاركه رفته باشم مسافرت وسوغاتي نياورده باشم، خشك، با خجالت و اندوه فراوان مي ايستم جلوي آينه، به موهاي چرب و آشفته ام دلم نمي آيد دست بزنم، عقم مي گيرد.
مي گويد: خواب نداري؟
مي گويم: چيز در خوري نبود حتمن وگرنه ته مانده اش مي ماند، مي آوردم برايت.
مشت كوچكي آب مي ريزم روي صورتم، چندشم مي شود. گوشه ي چشم ها را با انگشت مي مالم. او هم مي كند. وظيفه ي صبح هايش است - و آن قدر تكراري كه بي حوصله تر از من، ماشين وار و بدون هيچ احساسي انجام شان مي دهد.
مي گويد: آن خروس را يادت هست؟ خروس جنگي.
فقط يادم مي افتد.
مي گويد: خوابش رانداري؟
مي گويم: خيلي وقت است كه پاكش كرده ام.
دوباره بق مي كند. دست هايم را خيس مي كنم، مي كشم روي گله مويي كه رفته است هوا. باز هم چندشم مي شود. او هم دست مي كشد، هميشه سرش را كمي كج تراز من نگه مي دارد. همان طور بي حالت ايستاده سرتا پاي مرانگاه مي كند.
نمي دانم اين لنگه ي دمپايي پاي راستم چرا هر صبح با انگشت كوچكم دعوا مرافعه دارد؟
مي گويم: اين لنگه دمپايي تو هم اذيتت مي كند؟
مي گويد: اين لنگه دمپايي تو هم اذيتت مي كند؟
حالا معلوم مي شود كه قهر كرده است.
مي گويم: لنگه ي راستي است. روبه روي من كه ايستاده اي، نسبت به من مي شود لنگه ي چپ مال تو. اذيتت مي كند؟
مي گويد: لنگه ي راستي است. روبه روي من كه ايستاده اي، نسبت به من مي شود لنگه ي چپ مال تو. اذيتت مي كند؟
قهر كرده است. قهر كرده است. قهر كرده است.
مي دانم كه حداقل تا فرداصبح آشتي نخواهد كرد. ديروز هم قهر بود تا امروز صبح. پريروز هم و الان شايد يك هفته است كه صبح ها قهر مي كند. چند شب پيش گوشه ي قابش را با جامسواكي سنگي شكستم. صبحش كه آمد گفت بازويش گرفته به شكسته گي گوشه ي قاب و الان زير آستين لباسش يك زخم گنده است، آن وقت بلا فاصله حرف ها، حركت ها، چشم چرخاندن ها و- به طرز غريبي چندش شدن هايم را هم- تكرار كرد.
****
خيلي وقت است كه خواب نمي بينم.
آن شب كه گوشه ي قاب آينه راشكستم. در حقيقت مي خواستم جا مسواكي را درست بزنم وسط آينه. مي خواستم خانه خرابش كنم. مي خواستم صبح ها...
اما حيف كه دستم عرق مي كند. جامسواكي خورد گوشه ي قاب آينه. بيدار شد. يك آن آمد تا نيمه ي قاب، سرك كشيد. دستم را خواند و سريع غيبش زد.
حالا ديگر شب ها از توي قاب جم نمي خورد. مي داند نمي توانم نگاه كنم توي نگاهش كه قهر است. نشسته است درست وسط قاب. خواب هم كه نمي بينم تا برايش بگويم. خروس را هم كه به دست فرامو شي داده ام.
بايد يك راهي پيدا كنم... بايد راهي باشد تا بتوان يك آينه ي ديواري را بدون آنكه صاحبش، آدم تويش، بفهمد، بدون آنكه نگاهت كند، با ضربه ي يك جامسواكي سنگي خورد و خاكشير كرد.