غم نامه ي كهنه ي ماليخوليا

همه ي ما را در بر دارد.
به خاطره ي خوش اين روز هاي ن
من را، مي نويسم روي كاغذ هاي چركين
آن گاه كه خيره شده ام به ديوار هاي آبي
و هيچ .
بسيار وقت ها با ماليخوليا خو گرفته ام
كه
برمي خوريم به هم مثل
دوستان قديمي.
حالا پانزده دقيقه اندوه ام را به جا مي آورم
براي موقرمز
* گمراه،
كه قول اش را داده بودم به خدايان.
به جايش مي آورم و كاملن
بد هستم و ناراحت.
برمي خيزم به
تطهير
اگرچه هيچ
گشايش اي حاصل نشده است.
اين است كه لگد مي زنم
در كون دين.
بايد موقرمز را هم
مي زدم در كونش
جايي كه مغزش، نانش و
كره اش
آنجا هستند...
اما، نه، حالم گرفته است
راجع به همه چيز:
موقرمز گمراه هم فقط يك درهم شكستن ديگر است
در باخت سرتاسري
زندگي...
به صداي درام هايي كه از راديو در مي آيند گوش مي كنم
و نيشخند مي زنم.
مشكل ديگري دارم
به غير از
ماليخوليا.
چارلز بيكافسكي برگردان: آقاي خازييل* يك جور فرشته است