تبليغاتX
وبلاگ خازییل
87/06/30
آدم هاي بستني اي

بانويي
مجبورم كرد يك هويي بطري و الكل را تعطيل كنم
وحالا اين يارويَم
بهتر راست مي شود.
درهر حال، اوضاع شبانه هم عوض مي شود --
به جاي شوستاكوويچ  و
موتزارت گوش كردن
 از ميان مه اي دود آلود
شب ها تغيير كردند،
دل مشغولي هاي جديد:
سوار ماشين، رانديم تا بسكين - رابينز
31 جور طعم:
راكي رود**، آدامس بادكنكي، زردآلو يخي، توت فرنگي،
كيك پنير، شكلات نعنايي...

من  و بانويي بيرون پارك كرديم و زل زديم به
آدم هاي بستني اي
آدم هايي خيلي شاداب و خشنود،
بدون حالت خود كشانه اي بي خاصيت توي نگاه شان
(حتا شايد توي انتخابات هم شركت كنند)
و به بانويي گفتم:
-" اگر پسرها ببينند كه دارم مي رم اون تو؟ به نظرت
فكرشم مي كنن كه به خاطر بستني هلويي با مغز گردو دارم مي رم اون تو؟
بانويي خنديد:
-" دس وردار پسر "
و رفتيم تو و آن جا مثل آدمهاي بستني اي ايستاديم.
هيچ كدام شان بد و بيراه نمي گويند يا
متصدي ها را اذيت و آزار نمي كنند.
انگار آن جا هيچ جور خماري  و
شكايتي نيست.
من هراسان ام در ميان موجي از آسودگي و آرامش
كه در اطراف گسترده شده.  احساس يك جذامي را دارم
درميانه ي گفت وگويي زيبا. سر آخر بستني گردويي ها مان را مي گيريم
و مي نشينيم توي ماشين و مي خوريم شان.

بايد اقرار كنم آن ها واقعن خوب بودند. يك دنياي غريبِ
جديد. ( همه ي دوست هام بهم مي گفتند
بهتر به نظر مي رسم. " خوب به نظر مي رسي، مرد، يه مدت بود
فكر مي كرديم رو به موت شدي...")
--  آن 4500 شب تيره، زندان ها،
بيمارستان ها...

و بعد از آن شب
اين يارويَم به يك دردي مي خورد،
عشق به يك دردي مي خورد، و اين با شكوه است،
طولاني است و حقيقي،
و از آن به بعد من و بانويي  راجع به چيزهاي ساده
صحبت مي كنيم؛
سرهامان كنار پنجره ي باز با نور ماه
كه از ميانش مي تابد،  
ميان بازو هاي هم ديگر مي خوابيم.

آدم هاي بستني اي حال خوشي به من دادند،
درونم و بيرونم.

چارلز بيكافسكي
  برگردان: آقاي خازييل

* بسكين رابينز _ نام يك فروشگاه بستني فروشي زنجيره اي است در آمريكا.
** راكي رود _ نام يك جور طعم بستني است كه آن را با مخلوط شير و شكلات و بادام و اين جور چيز ها مي سازند.


بسیارخوب٬ گمانم حالا که قرار است این آخرین برگردان باشد که آقای خازییل از آقای بیکافسکی این جا می گذارد٬ بهتر است لینک تمام مطالب مرتبط با این حضرت - که در خازییل آمده است - را یک جا در این پست جمع کند براتان:

آدم هاي بستني اي
شعرها كه مي روند
حالا
و ماه وستارگان و جهان
بيگانه ها
پرنده آبي
Trapped
ماليخوليا
خواب
Short order
How Is Your Heart
مقاله: نوشته ها یی برای گنجشک سیاه
نابغه
کفش ها
دگردیسی
نیروانا
و
شاعر بزرگ
مرگ پدرم

+ لینک مستقیم
87/06/28
شعرها كه مي روند

شعر ها كه مي روند تا هِزاران شوند
تازه مي فهمي كه
چه كم آفريده اي.
شعر با باران فرو مي ريزد، با نور خورشيد،
ازميان عبور و مرور ماشين ها، از لا به لاي روزها و شب هاي
سال، توي چهره ها.
آسان تراست رهايش كني تا اين كه
با آن زندگي كني،
حالا يك خط ديگر تايپ مي كني
 پابه پاي مردي كه توي راديو
پيانو مي نوازد،
بهترين نويسنده ها
خيلي كم گفته اند
و بد ترين ها،
بافته اند و بافته اند.

  چارلز بیکافسکی - از مجموعه ي on the bus  - 1992
  برگردان:آقای خازییل

پ ن: بيكافسكي هزاران قطعه شعرسروده است.


 برگردان پیمان خاکسار هم از اشعار آقای بیکافسکی توسط نشر چشمه به بازار آمد.
بروید و بخوانید و پر از لذت شوید و  هی نیشتان را وا کنید به خنده های کیف آلود.

+ لینک مستقیم
87/06/27
Arabian nights
به روح آقاي پازوليني بزرگ

روزگاري، ديرزماني پيش، آن وقت ها كه مخمل پارچه اي بود گران قيمت و اشرافي و زيارتش دهان مردم پايين دست را وا نگه مي داشت، جوانكي بي چيز دلش بند دختري از ديار ديگر شد.
جوانك ننه اي داشت؛ عجوزه اي طماع  و پول پرست كه گرچه ظاهرش عين بي بي هاي مهربان اصفهاني بود اما دلش از فرط سياهي به پركلاغ مي مانست. عجوزه از حيث عادات هم به كلاغ رفته بود؛  صندوق اي داشت و تويش را پر كرده بود از دُر كبود و دندان طلاي مرده و تكه پاره هاي ترمه ي كفن و قاليچه ي حضرت سليمان و شيشه رنگي هاي لب پرشده ي همدان و اين جور خرت و پرت ها.
اما آن چه بيشتر ازهمه شده  بود مايه ي دلخوشي عجوزه، تكه پاره هاي مخمل هاي رنگي بود از بساط عروسي دختر عنبرالسادات برداشته بود. مخمل ها كه مايه ي افتخار خانواده ي عروس بودند را زير بساط اصلي عروسي چيده بودند كه عجوزه توي درهم  و برهمي و غوغايي كه راه افتاده بود، لغزانده بودشان زير چادرش و زده بود بيرون.
دخترها كه مي رفتند خانه ي شوهر مادر خانه خشتك شلوار پسرها را مي كند و مخمل ها را مي دوخت جايش تا هرچه زودتر زن بگيرند. اين طوربود كه جوانك كه فهميده بود توي صندوق ننه اش پر از آن مخمل هاست آن ها را ازميان صندوق ننه ي عجوزه اش كش رفت. رفيق خياطش مخمل ها را دوخت جاي خشتكش و جوانك شبانه راه افتاد تا به ديار دختر برسد.
ميانه هاي راه بود كه شب و خستگي معجوني تلخ و سياه ساختند و به حلق جوانك ريختند.  جوانك از پا در آمده  و كوفته بر كناره ي راه  دراز كشيد،  سرش را گذاشت روي سنگي و رفت به خواب.

 راه زن ها نيمه هاي شب، آنوقت كه جوانك توي روياهاي عشق آلودش بود خشتك مخملش را در آوردند و بردند.

آفتاب نزده جوانك بيدارشد. پريشان، انگار كه گناه بزرگي كرده باشد، انوهناك ازاين كه به خواب رفته بود، باعجله  و شوري بي پايان به راه افتاد.
ظهر نشده بود كه به ديار دختر رسيد. يك راست رفت در دكان پدر دخترك محبوبش. روي تخت روبه روي دكان دار،  طوري كه خشتك مخملينش پيدا شود نشست و با جسارت خواسته اش را مطرح كرد. دكان دار كه با خشم وتعجب نگاهش مي كرد، رفقايش راصدا زد و خشتك جوانك رانشان شان داد. جوانك باز خواسته اش را مطرح كرد و درحالي كه پيروز مندانه مي خنديد گفت: اين كه چيز زيادي نيست، ميان صندوق ننه ام پر از اين هاست.
اهالي بازار ديار دختر، جوانك را گرفتند و از بحر ديوانگي زياد، از بيضه آويزانش كردند و آن قدر با چوب كتكش زدند تا جانش تباه شد.

 

+ لینک مستقیم
87/06/22
ظلم آباد


علي اشرف درويشيان/  از مجموعه ي  همراه آهنگ هاي بابام/ نشر چشمه

آنجا روي تنها درخت دهكده نشسته بود. دلگير، گرفته و بغضناك. با چهره اي سوخته از آفتاب و اشك.
راديوي كهنه ي پدرش به بالاترين شاخه آويزان شده بود و او گاه گاه  براي رهايي از تنهايي آن را روشن   مي كرد. گلويش پر از بغض و درد بود. دلش شور مي زد.كف دست هاش هنگام بالا كشيدن از درخت خراشيده بود. نا آرام و دلواپس كت پاره و خيس پدرش را به خود مي پيچيد. گرسنه بود و بي حال. نمي دانست چه بكند. سرش از افكاري بي بند و بار و دلش با غصه و درد انباشته بود.
نگاهش از روي سيل خروشاني كه درخت و او را در بر گرفته بود و تا پاي تپه هاي دور، دامن گسترده بود مي لغزيد. مي رفت و مي رفت تا آنجا كه پدرش از آب بيرون رفته بود و براي كمك خود را به جاده اي كه به دهات ديگر و شهر مي رسيد كشانده بود.
خودش هم درست نمي دانست چه اتفاقي افتاده بود. با پدرش پشت بام خانه شان را بانگلان (بام غلتان)        مي كردند تا درز و دروزي را كه از باران هاي چند روز پيش درست شده بود به هم بياورند. مادرش با خواهر و دوبرادر كوچكش  در اتاق نشسته بودند و او از سوراخ پشت بام صداي هوره ي(نوعي آواز كردي)  دلگير مادرش را مي شنيد. آوازي كه هميشه دل ار را به درد مي آورد. يك بار هم از همان سوراخ كه نور براي اتاق مي برد مادرش را ديد كه پشت دار قالي نشسته بود و با انگشتان لاغر و كمر خميده به كار مشغول بود. اين را هم مي دانست كه پنج ماه تمام بود كه مادرش روي آن قاليچه كار مي كرد. كاري كه مزدش را هم قبلا خورده بودند.
پدرش راديوي كوچك دست دومش را كه خيلي دوست مي داشت و با صرفه جويي و بريدن از شكم آن ها خريده بود، به گردن او آويخته بود وبه آهنگ هايي كه پخش مي كرد گوش مي داد.
آن وقت آسمان كه ازصبح نا آرام بود، تيره تر شد. برق زد و آسمان غرنبه اي دهكده را لرزاند و سراسر   ظلم آباد يكسره سياه شد. "بوره" سگ پشمالوي آن ها از پايين زوزه كشيده. مرغ ها قدقد كردند و پدرش صلوات فرستاد و صداي شكستن و هياهو، بع بع و غرش و ريزش از راه دور به گوش رسيد و باراني چون لوله ي آفتابه بر دهكده  فرو ريخت.
از روي تپه ها پنجعلي و پسرش كه چوپان ظلم آباد بود با شتاب بالا دويدند. فريادشان با همهمه  و آسمان غرنبه در هم آميخت و نا گهان همه جا را آب فرا گرفت. او و پدرش تا آمدند به خودشان بجنبند خانه تكان خورد.  فقط پدرش توانست او را بغل كند و با شتاب به پشت بام خانه ي محبعلي ببرد و از آنجا خود را به درخت توت برسانند و از آن بالا بروند.  پدرش ابتدا او را به بالاي درخت فرستاد و خودش را كه تا كمر در امواج گل آلود وخروشان دست و پا مي زد با تقلا بالا كشيد. به عقب كه نگاه كردند نه خانه اي و نه اثري. ديوار خانه ي محبعلي كه بالاتر از خانه ي آن ها بود در آب فرو مي رفت.
 از بالاي درخت از دور دهكده را مي ديدند كه چگونه مثل غريقي نا اميد عقب مي نشست و حباب هايي كه شايد از دهان مادر يا خواهر يا برادر هايش بيرون مي آمد روي آب مي تركيدند. ازظلم آباد جز خانه باغي كه در كنار موستان بالاي تپه قرار داشت و خانه ي اربابي و انبار گندم جهانگير خان كه كه از سنگ و سيمان ساخته شده بودند ديگر چيزي نمانده بود.  چند نفر زن و بچه از دور كنار موستان شيون مي كردند و خود را غرق گل و لاي مي ساختند وگونه هاشان رامي خراشيدند. روي آب پر از كاه  و تير و چوب و پشكل بود.  گاه سرو كله ي آدم هايي كه دست و پا مي زدند و فرومي رفتند،  سگ هايي كه خود را به سوي تپه ها مي كشاندند، گوسفندهايي كه سنگين مي شدند و غرق مي گشتند و گاوها و اسب هايي كه شنا كنان رو به تپه ها مي شتافتند ديده مي شدند.
براي آخرين بار از دور قيافه ي هراسناك مادرش را ديد.  سربند از سرش باز شده بود و گيسوان پريشان سياهش روي صورتش ريخته بود. نگاه نا اميدش به او دوخته شده بود ودست هايش بيهوده در هوا دنبال پناهگاهي مي گشت.  موج خروشاني او رادر خود فرو برد و كاه ها پشكل ها در نقطه اي كه او بود رويش را پوشاندند.  خواست خودش را به آب بيندازد. اما پدرش كه نفس نفس مي زد و كبود و گيج  و منگ به نظر   مي رسيد او را گرفت و روي شاخه اي نشاند.
راديو را كه در كشاكش فرار سالم مانده بود از گردن پسرك گرفت و به بلند ترين شاخه آويخت. سپس چشم هايش را بست و گشود و از ديدن آنچه بر آن ها گذشته بود ناله ي سوزناكي كشيد و با دو دست به سرش كوبيد و هاي هاي دلخراشي را سر داد و او با بغض با صورتي خيس و داغ  با پدرش هم نوايي كرد.
چنان گريه اي كه فقط يك بار ديگر از پدرش ديده بود و آن زماني بود كه گاوشان از گرسنگي مرد. ياد برادرش نصرت افتاد كه آن روز صبح چايش را موقع خوردن صبحانه ريخته بود.
نصرت بي تقصير بود. مي خواست كه تكه اي نان بكند و چون سفت بود دستش ناگهان به استكان چاي خورد و آن را ريخت. پدرش با سيلي صورتش را گل انداخت و مادرش فحشش داد. ديگربه او چاي ندادند. هميشه اين طوربود. هركس چايش را مي ريخت ديگر به او چاي نمي دادند. نصرت نان بيات را با غصه و بغض جويد و خورد. هنوز قيافه اش رابه ياد اشت كه چگونه براي بلعيدن نان رگ هاي نازك وظريف گردنش راست مي ايستاد و چشمانش را مي بست.
پسرك با خودش زمزمه كرد: " چه آرزويي در دل نصرت ماند! آرزوي يك چاي شيرين."
چشمانش را بست و با خودش گفت:" شايد خواب ديده ام. اي خدا خواب باشد. خواب باشد."
اما بودن او روي آن درخت. سرما و باد و باران. آن همه آب كه ظلم آباد را پوشانده بود و تنهايي او. نه اين خواب نبود. پرنده اي تنها پركشان به درخت نزديك شد. خواست بنشيند. چون او را ديد پرگشود و درخت و او را تنها گذاشت. پسرك سر و صورتش راكه خيس از باران بود با آستين كتش پاك كرد و گريه را سرداد.

پدرش او را آنجا گذاشته بود و براي كمك گرفتن خود را به آب زده بود  و رفته بود. آخرين گريه ها و بوسه ها و دعا هايش را به ياد داشت.  با پلك هاي قرمز و چهره اي زرد با دست هايش كه مثل دهن اره زبر و خشن بود.  او را نوازش كرد و بوسيد و رفت. تا شايد چيزي به دست بياورد و او را از گرسنگي و مرگ برهاند.
شب سياه و سنگين و سرد مي آمد. نه عوعوي سگ هاي گله و نه صداي ريز و يكنواخت بازگشت گله ها از چرا و نه بانگ جاجاي مادرش كه مرغ ها را به لانه مي كرد. فقط صداي باد و ريزش باران بود كه در شاخه هاي درخت توت مي پيچيد. يك لحظه تصور كرد كه مادرش ازوسط آب ها، چراغ لامپا به دست دارد و پيش مي آيد.  چشمانش رابا اشتياق گشود. اما هيچ كس نبود. تنها شعله هاي آتشي كه مردم روي تپه هاي دور افروخته بودند در آب افتاده بود. تنهايي او را به ياد راديو انداخت. آن را روشن كرد:
- خانم وگوش شما به چه غذايي علاقه داريد؟
راديو را بست و آب دهانش را قورت داد. ازسرما لرزيد و كت پاره و خيس پدرش را محكم به خود پيچيد و دوباره براي  فرار از تنهايي راديو را گرفت.
- خانم گوگوش چرا به پرچم آمريكا علاقه داريد؟  مي بينم كه به پشت لباستان يك پرچم آمريكا     دوخته ايد.
- خب ديگه اين مده. در فرانسه كه بودم...
راديو را بست و به شعله هايي كه در آب مي رقصيدند چشم دوخت. خودش هم از بزرگي آن همه فاجعه خبر نداشت. باور نمي كرد كه مادر و دو برادر و خواهرش ديگر وجود ندارند.
ياد بوره افتاد كه قبل از سيل زوزوه ي  وحشتناكي كشيده بود.  نمي دانست بوره كجا رفته است. در آن تاريكي كه باد هو مي كشيد ناگهان بغضش تركيد.
سررا روي شاخه ي توت گذاشت  و هاي هاي گريست.  هق هق گريه اش با خروش سيل  درمي آميخت.  باد صداي گريه مي آورد.  صداي كودكي گرسنه مي آورد.  صداي بع بع  و عوعو مي آورد  و او خودش را محكم به درخت چسبانده بود. دوباره به راديو پناه برد:
" زردي من ازتو.  سرخي تو ازمن.  بچه ها كف بزنيد.  بچه ها كف بزنيد.  بچه ها برقصيد.  شادي كنيد.
بله شنونده ي عزيز با وجود اينكه امسال براي جلوگيري از پيشروي  كوير و حفظ بوته ها،  بوته ي چهارشنبه سوري  وجود نداشت با اين وجود بوته هاي قاچاق بزم همه ي مردم را گرم كرد."
جيغ و فرياد بچه ها يك لحظه بي خودش كرد. اما وزش بادي سرد و گرسنگي او را به خود آورد. پاهايش يخ زده بو د  و باران روي پوست بدنش نفوذ كرده بود.  دست هايش چنان كرخت و بي حال شده بودند كه نتوانست راديو را ببندد. از دور شعله ها روبه خاموشي مي رفتند. دردي در شكم خاليش مي پيچيد.  و اين درد از گلويش بالا مي آمد  و دهانش را پر از آب مي كرد.  آب دهانش را با لذت فرو برد.
دست هايش را به زور به شاخه ي درخت گرفته بود.  جز نان و چاي صبح تا آن وقت چيزي نخورده بود. گرسنه و بي حال و سرمازده.  چشمانش را گشود.  تصور كرد كه پدرش از دور با سفره اي  نان و پشته اي بوته ي خشك مي آيد.  و مادرش سماور را آتش مي اندازد. برادر كوچكش نصرت چاي شيرين ديگري      مي خورد  و خواهرش بر سرنان به برادر ديگرش پريده است.  دست هاي يخ زده اش براي گرفتن نان در تاريكي دراز شد اما نتوانست چيزي را بگيرد. از شاخه ليز خورد. توانايي آن را نداشت كه شاخه را بچسبد. از همان بالا با سر در تاريكي سقوط كرد.  آب دهان گشود و او رادر خود فرو برد. دست وپا زد. بالا آمد. فرياد كشيد.  و براي هميشه فرو رفت.
جغدي از دور به درخت نزديك شد و كنار راديو نشست.  سپس از سر و صداي  راديو رميد و فرار كرد.

 مرد خسته با دردي كشنده  در دل  و بغضي در سينه  برمي گشت.  دوباره به آب زد. از دور درخت توت را ديد كه تنها در آب نشسته بود.  خيلي به چشمش فشار آورد تا پسرش را ببيند، كت خودش را مي ديد كه از شاخه اي آويزان شده. با خود انديشيد كه شايد پسرش پشت كت نشسته است.
خورشيد بالا مي آمد. تكه هاي بزرگ ابر اينجا و آنجا در آسمان پهن شده بودند. مرد به هرجا كه سر كشيده بود آب بود و آب. تپه ها پراز مردم گرسنه بودند.  سيل همه چيز را برده بود. جاده اي كه به شهر مي رفت خراب شده بود و آب آن را گرفته بود.
گرسنگي آزارش مي داد. اما اميد به نجات تنها پسرش او را به تلاش وامي داشت.  با تقلا خود را به درخت رساند.  بالا رفت كتش را با شتاب از شاخه كند.  هيچ كس آن جا نبود.  مويه كرد و ناليد و چشمانش سياهي رفت.  راديو با صداي ضعيفي اخبار پخش مي كرد:
" سيل در چند روستاي اطراف كرمانشاه جاري شده. اما تلفات جاني نداشته است. اين دهات قبلا از سكنه خالي شده بودند. از طريق هوا براي روستايياني كه درسيل محاصره شده اند خرما و آرد ريخته شده است.  چند هليكوپتر به نجات مردم شتافته اند."
مرد با خشم و كين به طرف راديويي كه آن همه دوستش داشت حمله برد. بلندش كرد و با فحش و نا سزا در حالي كه كف به دهان آورده  بود به تنه ي درخت كوبيدش. كوبيد و كوبيد تا به صورت مشتي آشغال در آمد. دودستي آن را به دهان برد و جلد راديو را گاز گرفت و دوباره  به تنه ي درخت كوبيد و با تمام قدرت آن را در آب پرت كرد و فرياد زد:
- دروزن. دروزنيل داله خيز. داله خيزيل دروزن.*
در آن حال به تپه هاي دور نگريست و چنين به نظرش آمد كه تمام مردمي كه روي تپه ها سرگردان و گرسنه و سرمازده  جمع شده بودند و مادرهايي كه بچه هاي مرده شان رادر آغوش مي فشردند.  همه فحش مي دهند. و هركه راديو دارد آن را با لگد خرد و خاكشير مي كند.


*  دروغ گو! دروغ گوهاي مادر قحبه! مادر قحبه هاي دروغگو!

 



علي اشرف درويشياندرباره ي علي اشرف درويشيان هيچ نمي توان نوشت كه عاري از كم گذاري يا زياده پردازي هاي شخصي  باشد، بنابر اين، مصاحبه ی زیر را بخوانيد، مگر رستگار شويد:  اینجا و  اینجا 
  و اینجا


 

+ لینک مستقیم
87/06/18
حالا
 اين جا نشسته ام توي طبقه ي دوم
قوز كرده ام روي
پيژامه ي زردم
و هنوز انگار مي كنم كه يك
نويسنده ام.
مشتي تاول لعنتي،
توي هفتاد و يك سالگي
سلول هاي مغزم
با چنگال زندگي،
هپلي هپو شده اند.
رديف رديف كتاب
پشت سرم،
مو هاي نازكم را مي خارانم،
خرت خرت
و دنبال واژه مي گردم.
الان ده ها سال است
كه زن ها،
منتقد ها،
و وزغ هاي دانشگاهي را
كفري مي كنم.
آن ها به زودي
جشن شان را خواهند گرفت.
"سخت پر اهميت ..."
"ستبر و سترگ ..."
"نو آور..."
دست هايم
توي كيبرد
مكينتاش ام
غرق مي شوند.
آن اطمينان قديمي است
كه مي كشدم پايين توي خيابان ها
و روي نيمكت پارك ها
همان امتداد ساده اي
كه توي آن اتاق هاي ارزان
ياد گرفتم.
نمي شود ول اش كنم
برود.
نشسته ام اينجا
توي اين طبقه ي دوم
قوز كرده ام روي
پيژامه ي زردم
و هنوز انگار مي كنم كه يك
نويسنده ام.
خداوند به پايين لبخند مي زند،
خداوند به پايين لبخند مي زند،
خداوند به پايين لبخند مي زند.

چارلز بيكافسكي
  برگردان: آقاي خازييل

پ ن: از مجموعه ي ديد و بازديد سال نو New Year's Greeting) 1992)_انتشارات گنجشك سياه

 
+ لینک مستقیم
87/06/17

1

 توجه شما را به يك سوال اساسي جلب مي كنم:

چرا لوگوي تمام اين مرورگر ها كه ما ديده ايم، يك جور هايي قرار است نشانگر حالت چرخش باشند؟

 

و به آقاي گوگل رنگینک:

  به گفته بودند كه با ما به از ايني!

2
بلبل زار خسته
                 دوركلام نشسته
لاي لا لا لاي لا لاي لاي
                             لاي لا لا لاي لا لاي لاي


                 

+ لینک مستقیم
87/06/12
... قبریست که ویران نشود
                                             

 * سنگ قبري كه در حاشيه ي پارك فداييان اسلام - گورستان مسگر آباد سابق - پيدايش كردم.


روي سنگ نوشته شده است:

احمد ولد محمدي بيجاري
متولد سال 1302 دراثر ظلم[و] ستم در بيست[ و] ششم تير ماه 1324 خودكشي نموده است.


پ ن: عکس را در ذخیره کرده و در سایز بزرگ ببینید.

+ لینک مستقیم
87/06/11
و ماه وستارگان و جهان

گردش هاي طولاني شبانه -
اين است خوبي اين جستجو ها:
سرك كشيدن توي پنجره ها
ديدزدن كدبانو هاي خسته
آن وقت كه مي كوشند
شوهرهاي ديوانه از آبجوشان را
بنشانند سرجاشان.

                                 

                                   چارلز بيكافسكي
                                     برگردان: آقاي خازييل
+ لینک مستقیم
87/06/09
بيگانه ها

شايد باورتان نشود
اما هستند مردماني
كه با غم و غصه اي اندك
توي مسير زندگي مي روند.
خوب مي پوشند، خوب
مي خورند، خوب مي خوابند.
در زندگي
خانوادگي شان
خرم و شادند.
لحظه هاي اندوه ناك دارند
اما
جان به جان شان كني
مختل نمي شوند
و اغلب مواقع
خوب خوب هستند.
و هنگامي كه مي ميرند،
مرگشان،
مرگ راحتي است،
و معمولن
توي خواب شان.
شايد باورتان نشود
اما اين جور آدم ها
وجود دارند.
من يكي ازشان
نيستم.
آه  نه، ازشان نيستم.
حتا
ممكن نيست
يكي از شان شوم.
اما آن ها
آن جا هستند
و من
اين جايم.

                      چارلز بيكافسكي
                       برگردان: آقاي خازييل

پ ن:
فعلن كه آتش آقاي بيكافسكي افتاده است در خرقه ي آقاي خازييل.


+ لینک مستقیم
87/06/07
Son of a king
                                               
چند تا خانه آن طرف تر عروسي است. همين كه آمدم و نشستم پشت كامپيوتر، قبل از اين كه زبان سيستم را عوض كنم،  يك فايل جديد بازكردم. اسمش را گذاشتم uv,sd . به خودم آمدم و صفحه را نگاه كردم. شاه كار را ديدم. "عروسي" به زبان انگليسي كيبرد بود. d  اش را پاك كردم. Uv,s مي شود عروس. به زبان انگليسي كيبرد.

سه شب است كه چند تا خانه آن طرف تر عروسي است. از نوع خوشي شان مي شود فهميد از چه قماشي اند.
آن كه مي زند و مي رقصاند  يك دفعه مي خواند:  با من نموندي برو حالشو ببر .و جماعت سر شوق مي آيند. همه دادمي زنند مي ريزند توي هم: با من نموندي برو حالشو ببر. بعد نمي دانم چه مي شود كه ناگهان مود عوض مي كنند و يك آهنگ فوتبالي مي زند، جمعيت دو دسته مي شوند. مخالف هم شعار مي دهند.  و همه توي عروسي.  شادند ديگر.  بعد خودم ياد آن مردك بوقي مي افتم كه تا توي استاديوم ديدمش بي اختيار گفتم: شيپورچي.  يك بوق دستش بود كه قدر يك گوزن نر آفريقايي شاخ داشت. و آن قدر توي بوقش فوت كرده  بود كه شكمش افتاده بود بيرون.  يك طبال هم بغلش ايستاده بود و بي رمق روي طبل بزرگش مي زد.  قيافه اش به كارمند هاي خسته  و وامانده مي ماند. گفتم:  بيرون از اين جا اگر ديده بودمش با آقاي محترمي همسايه مان اشتباه مي گرفتمش. يك بچه جقله چرك  گرفته كه پرچم دور خودش پيچيده بود از پشت سرم داد زد: ننه جنده.
از فكر هايم زدم بيرون. بچه هنوز به مربي تيم محبوبش فحش مي داد.
عروس و داماد را براي سومين بار آوردند.

خواننده ي اركستر عروسي: من برات بيس مي زنم تا تو رو برقصونم. رقاص.
زبان عربي را از بيخ عربم. چند روز پيش سيد مي گفت: " فاعل يعني اين كاره. اما وقتي به كسي مي گن
فعال، يعني طرف خيلي اين كارس."  بحث ساتر و ستار بود گمانم.  فكر كردم خوب وقتي رقاص داريم، راقص هم بايد باشد.  بعد ديدم خوب اكثر اين زن هايي كه توي مهماني ها بلند مي شوند و قنبل تكان مي دهند راقص اند نه رقاص. بعد از ازاين فكر كمي احساس رضايت كردم.
حياط شان را كه ديد مي زنم دلم غنج مي رود. من برات بيس مي زنم را خواننده چه پر شور مي خواند  و جمعيت چه معصومانه باور مي كنند كه اين بابا دارد يك آهنگ عاشقانه را برايشان مي خواند.
دمتان گرم دوستتان دارم.

داستان هاي كودكي: ... و عروسي پسر پادشاه را هفت روز و هفت شب جشن گرفتند و ...
نكند پسر همسايه ي چند تا خانه آن طرف ترمان پسر پادشاه باشد.

+ لینک مستقیم
87/06/05
بُرش

مردي لا به لاي كاغذ پاره ها و دست نوشته هاي انبوه تازه عروسش نامه اي عاشقانه به معشوقي بيگانه پيدا مي كند;
مناسبات اجتماعي اين روزها مي گويد كه عيبي ندارد، لحظه اي دمق مي شود، بعد صدا مي كند: پريسا ... و ماجرا را تعريف مي كند.
پريسا مي گويد كه به اين خاطر چيزي به او نگفته است چون ماجرايي كاملا خيالي يا بي اهميت بوده است و بعد قسم مي خورد كه او را در اين دنيا بيش از هرچيز ديگر دوست مي دارد و ...
هيچ كدام ترمز نمي گيرند. خل نمي شوند. مختل نمي شوند، غم باد نمي گيرند  از او كه مي دانند حكم هم خانه شان رادارد.


+ لینک مستقیم
87/06/02
پرنده آبي
تقديم به جني كه در آقاي مودت حلول كرد و خانم ملكوت.

پرنده اي آبي در قلب من هست
كه مي خواهد پر بگيرد
اما درون من خيلي تنگ و تاريك است براي او،
مي گويم اش، آن جا بمان، نمي گذارم
كسي ببيند ات.
پرنده اي آبي در قلب من هست
كه مي خواهد بيرون شود
اما ويسكي ام را سر مي كشم رويش
و دود سيگارم را مي بلعم
و فاحشه ها و مشروب فروش ها
 و بقال ها
هرگز نمي فهمند كه او
آن جاست.

پرنده اي آبي در قلب من هست
كه مي خواهد بيرون شود
اما درون من خيلي تنگ و تاريك است براي او،
مي گويم اش،
همان پايين بمان،
مي خواهي آشفته ام كني؟
مي خواهي كار ها را قاطي پاتي كني؟
مي خواهي در حراج كتاب هايم توي اروپا
غوغا به پا كني؟
پرنده اي آبي در قلب من هست
كه مي خواهد بيرون شود
اما من بيش از اين ها زيرك ام، فقط اجازه مي دهم
شب ها گاهي بيرون برود،
وقت هايي كه همه خوابيده اند.
توي چشم هايش نگاه مي كنم.
مي گويم اش، مي دانم كه آن جايي،
پس
غمگين نباش.
آن وقت فرو مي دهم اش،
اما او آن جا
كمي آواز مي خواند،
نمي گذارم اش
تا كاملن
بميرد.
و ما با هم به خواب مي رويم
انگار كه
با عهد نهاني مان.
و اين آن قدر نازنين هست
كه مردي را
بگرياند، اما من
نمي گريم،
تو چطور؟

                               چارلز بيكافسكي
                                 برگردان: آقاي خازييل

+ لینک مستقیم
87/06/01
بند انگشتی ها - 6
بدون شرح اضافی داستان زیر را بخوانید٬ فعلن


روزي روزگاري  در سرز مين  دو ري كود كي بنام سامي كوپر زند گي ميكرد.سا مي يك گربه به نام  فيليپسد داشت.روزي سا مي وفيليپس به گردش رفتند .در راه گربه ي ديگريرا ديد ند.نميدا نمم مثل اينكه
فيليپس زبان گربه را ميفهميد
صحنه ي خيلي قشنگي بود.چي چي چي
 انگارتو خواب بود گربه ها با هم حرف ميزد ند.بلا فا صله هردو تا گربه را بغل كرد به صمت وسايل
بازئ برد گربه ها را بازئ داد . همه سامي را نگا ه مي كردند اما سا مي . تو جهي  نكرد.دويد به مغا زه رفت برائ كه اين ميخواست برائ گربه يك قلاده بخرد.قلا ده راخريد به گردن گربه بست ...وگر به ها روز هائ خوبي را با هم گز راندند مثل اين كه خيلي همديگر را دو ست داشتند
  سا مي هم يك دوست پيدا كرد گر به ها صبح ها و عصر ها با هم با زي
ميكردند. از اين به بعد،  هردو گر به با هم  به پارك مي رف تند.وروز ها ي خو بي را در كنار هم گز را ندند.


پ ن:
نوشته شده توسط یک کودک.
+ لینک مستقیم