بسیارخوب٬ گمانم حالا که قرار است این آخرین برگردان باشد که آقای خازییل از آقای بیکافسکی این جا می گذارد٬ بهتر است لینک تمام مطالب مرتبط با این حضرت - که در خازییل آمده است - را یک جا در این پست جمع کند براتان:
آدم هاي بستني اي
شعرها كه مي روند
حالا
و ماه وستارگان و جهان
بيگانه ها
پرنده آبي
Trapped
ماليخوليا
خواب
Short order
How Is Your Heart
مقاله: نوشته ها یی برای گنجشک سیاه
نابغه
کفش ها
دگردیسی
نیروانا
و
شاعر بزرگ
مرگ پدرم
چارلز بیکافسکی - از مجموعه ي on the bus - 1992
برگردان:آقای خازییل
پ ن: بيكافسكي هزاران قطعه شعرسروده است.
برگردان پیمان خاکسار هم از اشعار آقای بیکافسکی توسط نشر چشمه به بازار آمد.
بروید و بخوانید و پر از لذت شوید و هی نیشتان را وا کنید به خنده های کیف آلود.
روزگاري، ديرزماني پيش، آن وقت ها كه مخمل پارچه اي بود گران قيمت و اشرافي و زيارتش دهان مردم پايين دست را وا نگه مي داشت، جوانكي بي چيز دلش بند دختري از ديار ديگر شد.
جوانك ننه اي داشت؛ عجوزه اي طماع و پول پرست كه گرچه ظاهرش عين بي بي هاي مهربان اصفهاني بود اما دلش از فرط سياهي به پركلاغ مي مانست. عجوزه از حيث عادات هم به كلاغ رفته بود؛ صندوق اي داشت و تويش را پر كرده بود از دُر كبود و دندان طلاي مرده و تكه پاره هاي ترمه ي كفن و قاليچه ي حضرت سليمان و شيشه رنگي هاي لب پرشده ي همدان و اين جور خرت و پرت ها.
اما آن چه بيشتر ازهمه شده بود مايه ي دلخوشي عجوزه، تكه پاره هاي مخمل هاي رنگي بود از بساط عروسي دختر عنبرالسادات برداشته بود. مخمل ها كه مايه ي افتخار خانواده ي عروس بودند را زير بساط اصلي عروسي چيده بودند كه عجوزه توي درهم و برهمي و غوغايي كه راه افتاده بود، لغزانده بودشان زير چادرش و زده بود بيرون.
دخترها كه مي رفتند خانه ي شوهر مادر خانه خشتك شلوار پسرها را مي كند و مخمل ها را مي دوخت جايش تا هرچه زودتر زن بگيرند. اين طوربود كه جوانك كه فهميده بود توي صندوق ننه اش پر از آن مخمل هاست آن ها را ازميان صندوق ننه ي عجوزه اش كش رفت. رفيق خياطش مخمل ها را دوخت جاي خشتكش و جوانك شبانه راه افتاد تا به ديار دختر برسد.
ميانه هاي راه بود كه شب و خستگي معجوني تلخ و سياه ساختند و به حلق جوانك ريختند. جوانك از پا در آمده و كوفته بر كناره ي راه دراز كشيد، سرش را گذاشت روي سنگي و رفت به خواب.
راه زن ها نيمه هاي شب، آنوقت كه جوانك توي روياهاي عشق آلودش بود خشتك مخملش را در آوردند و بردند.
آفتاب نزده جوانك بيدارشد. پريشان، انگار كه گناه بزرگي كرده باشد، انوهناك ازاين كه به خواب رفته بود، باعجله و شوري بي پايان به راه افتاد.
ظهر نشده بود كه به ديار دختر رسيد. يك راست رفت در دكان پدر دخترك محبوبش. روي تخت روبه روي دكان دار، طوري كه خشتك مخملينش پيدا شود نشست و با جسارت خواسته اش را مطرح كرد. دكان دار كه با خشم وتعجب نگاهش مي كرد، رفقايش راصدا زد و خشتك جوانك رانشان شان داد. جوانك باز خواسته اش را مطرح كرد و درحالي كه پيروز مندانه مي خنديد گفت: اين كه چيز زيادي نيست، ميان صندوق ننه ام پر از اين هاست.
اهالي بازار ديار دختر، جوانك را گرفتند و از بحر ديوانگي زياد، از بيضه آويزانش كردند و آن قدر با چوب كتكش زدند تا جانش تباه شد.
پدرش او را آنجا گذاشته بود و براي كمك گرفتن خود را به آب زده بود و رفته بود. آخرين گريه ها و بوسه ها و دعا هايش را به ياد داشت. با پلك هاي قرمز و چهره اي زرد با دست هايش كه مثل دهن اره زبر و خشن بود. او را نوازش كرد و بوسيد و رفت. تا شايد چيزي به دست بياورد و او را از گرسنگي و مرگ برهاند.
شب سياه و سنگين و سرد مي آمد. نه عوعوي سگ هاي گله و نه صداي ريز و يكنواخت بازگشت گله ها از چرا و نه بانگ جاجاي مادرش كه مرغ ها را به لانه مي كرد. فقط صداي باد و ريزش باران بود كه در شاخه هاي درخت توت مي پيچيد. يك لحظه تصور كرد كه مادرش ازوسط آب ها، چراغ لامپا به دست دارد و پيش مي آيد. چشمانش رابا اشتياق گشود. اما هيچ كس نبود. تنها شعله هاي آتشي كه مردم روي تپه هاي دور افروخته بودند در آب افتاده بود. تنهايي او را به ياد راديو انداخت. آن را روشن كرد:
- خانم وگوش شما به چه غذايي علاقه داريد؟
راديو را بست و آب دهانش را قورت داد. ازسرما لرزيد و كت پاره و خيس پدرش را محكم به خود پيچيد و دوباره براي فرار از تنهايي راديو را گرفت.
- خانم گوگوش چرا به پرچم آمريكا علاقه داريد؟ مي بينم كه به پشت لباستان يك پرچم آمريكا دوخته ايد.
- خب ديگه اين مده. در فرانسه كه بودم...
راديو را بست و به شعله هايي كه در آب مي رقصيدند چشم دوخت. خودش هم از بزرگي آن همه فاجعه خبر نداشت. باور نمي كرد كه مادر و دو برادر و خواهرش ديگر وجود ندارند.
ياد بوره افتاد كه قبل از سيل زوزوه ي وحشتناكي كشيده بود. نمي دانست بوره كجا رفته است. در آن تاريكي كه باد هو مي كشيد ناگهان بغضش تركيد.
سررا روي شاخه ي توت گذاشت و هاي هاي گريست. هق هق گريه اش با خروش سيل درمي آميخت. باد صداي گريه مي آورد. صداي كودكي گرسنه مي آورد. صداي بع بع و عوعو مي آورد و او خودش را محكم به درخت چسبانده بود. دوباره به راديو پناه برد:
" زردي من ازتو. سرخي تو ازمن. بچه ها كف بزنيد. بچه ها كف بزنيد. بچه ها برقصيد. شادي كنيد.
بله شنونده ي عزيز با وجود اينكه امسال براي جلوگيري از پيشروي كوير و حفظ بوته ها، بوته ي چهارشنبه سوري وجود نداشت با اين وجود بوته هاي قاچاق بزم همه ي مردم را گرم كرد."
جيغ و فرياد بچه ها يك لحظه بي خودش كرد. اما وزش بادي سرد و گرسنگي او را به خود آورد. پاهايش يخ زده بو د و باران روي پوست بدنش نفوذ كرده بود. دست هايش چنان كرخت و بي حال شده بودند كه نتوانست راديو را ببندد. از دور شعله ها روبه خاموشي مي رفتند. دردي در شكم خاليش مي پيچيد. و اين درد از گلويش بالا مي آمد و دهانش را پر از آب مي كرد. آب دهانش را با لذت فرو برد.
دست هايش را به زور به شاخه ي درخت گرفته بود. جز نان و چاي صبح تا آن وقت چيزي نخورده بود. گرسنه و بي حال و سرمازده. چشمانش را گشود. تصور كرد كه پدرش از دور با سفره اي نان و پشته اي بوته ي خشك مي آيد. و مادرش سماور را آتش مي اندازد. برادر كوچكش نصرت چاي شيرين ديگري مي خورد و خواهرش بر سرنان به برادر ديگرش پريده است. دست هاي يخ زده اش براي گرفتن نان در تاريكي دراز شد اما نتوانست چيزي را بگيرد. از شاخه ليز خورد. توانايي آن را نداشت كه شاخه را بچسبد. از همان بالا با سر در تاريكي سقوط كرد. آب دهان گشود و او رادر خود فرو برد. دست وپا زد. بالا آمد. فرياد كشيد. و براي هميشه فرو رفت.
جغدي از دور به درخت نزديك شد و كنار راديو نشست. سپس از سر و صداي راديو رميد و فرار كرد.
مرد خسته با دردي كشنده در دل و بغضي در سينه برمي گشت. دوباره به آب زد. از دور درخت توت را ديد كه تنها در آب نشسته بود. خيلي به چشمش فشار آورد تا پسرش را ببيند، كت خودش را مي ديد كه از شاخه اي آويزان شده. با خود انديشيد كه شايد پسرش پشت كت نشسته است.
خورشيد بالا مي آمد. تكه هاي بزرگ ابر اينجا و آنجا در آسمان پهن شده بودند. مرد به هرجا كه سر كشيده بود آب بود و آب. تپه ها پراز مردم گرسنه بودند. سيل همه چيز را برده بود. جاده اي كه به شهر مي رفت خراب شده بود و آب آن را گرفته بود.
گرسنگي آزارش مي داد. اما اميد به نجات تنها پسرش او را به تلاش وامي داشت. با تقلا خود را به درخت رساند. بالا رفت كتش را با شتاب از شاخه كند. هيچ كس آن جا نبود. مويه كرد و ناليد و چشمانش سياهي رفت. راديو با صداي ضعيفي اخبار پخش مي كرد:
" سيل در چند روستاي اطراف كرمانشاه جاري شده. اما تلفات جاني نداشته است. اين دهات قبلا از سكنه خالي شده بودند. از طريق هوا براي روستايياني كه درسيل محاصره شده اند خرما و آرد ريخته شده است. چند هليكوپتر به نجات مردم شتافته اند."
مرد با خشم و كين به طرف راديويي كه آن همه دوستش داشت حمله برد. بلندش كرد و با فحش و نا سزا در حالي كه كف به دهان آورده بود به تنه ي درخت كوبيدش. كوبيد و كوبيد تا به صورت مشتي آشغال در آمد. دودستي آن را به دهان برد و جلد راديو را گاز گرفت و دوباره به تنه ي درخت كوبيد و با تمام قدرت آن را در آب پرت كرد و فرياد زد:
- دروزن. دروزنيل داله خيز. داله خيزيل دروزن.*
در آن حال به تپه هاي دور نگريست و چنين به نظرش آمد كه تمام مردمي كه روي تپه ها سرگردان و گرسنه و سرمازده جمع شده بودند و مادرهايي كه بچه هاي مرده شان رادر آغوش مي فشردند. همه فحش مي دهند. و هركه راديو دارد آن را با لگد خرد و خاكشير مي كند.
* دروغ گو! دروغ گوهاي مادر قحبه! مادر قحبه هاي دروغگو!
درباره ي علي اشرف درويشيان هيچ نمي توان نوشت كه عاري از كم گذاري يا زياده پردازي هاي شخصي باشد، بنابر اين، مصاحبه ی زیر را بخوانيد، مگر رستگار شويد: اینجا و
اینجا
و اینجا
1
* سنگ قبري كه در حاشيه ي پارك فداييان اسلام - گورستان مسگر آباد سابق - پيدايش كردم.
روي سنگ نوشته شده است:
احمد ولد محمدي بيجاري
متولد سال 1302 دراثر ظلم[و] ستم در بيست[ و] ششم تير ماه 1324 خودكشي نموده است.
پ ن: عکس را در ذخیره کرده و در سایز بزرگ ببینید.

سه شب است كه چند تا خانه آن طرف تر عروسي است. از نوع خوشي شان مي شود فهميد از چه قماشي اند.
آن كه مي زند و مي رقصاند يك دفعه مي خواند: با من نموندي برو حالشو ببر .و جماعت سر شوق مي آيند. همه دادمي زنند مي ريزند توي هم: با من نموندي برو حالشو ببر. بعد نمي دانم چه مي شود كه ناگهان مود عوض مي كنند و يك آهنگ فوتبالي مي زند، جمعيت دو دسته مي شوند. مخالف هم شعار مي دهند. و همه توي عروسي. شادند ديگر. بعد خودم ياد آن مردك بوقي مي افتم كه تا توي استاديوم ديدمش بي اختيار گفتم: شيپورچي. يك بوق دستش بود كه قدر يك گوزن نر آفريقايي شاخ داشت. و آن قدر توي بوقش فوت كرده بود كه شكمش افتاده بود بيرون. يك طبال هم بغلش ايستاده بود و بي رمق روي طبل بزرگش مي زد. قيافه اش به كارمند هاي خسته و وامانده مي ماند. گفتم: بيرون از اين جا اگر ديده بودمش با آقاي محترمي همسايه مان اشتباه مي گرفتمش. يك بچه جقله چرك گرفته كه پرچم دور خودش پيچيده بود از پشت سرم داد زد: ننه جنده.
از فكر هايم زدم بيرون. بچه هنوز به مربي تيم محبوبش فحش مي داد.
عروس و داماد را براي سومين بار آوردند.
خواننده ي اركستر عروسي: من برات بيس مي زنم تا تو رو برقصونم. رقاص.
زبان عربي را از بيخ عربم. چند روز پيش سيد مي گفت: " فاعل يعني اين كاره. اما وقتي به كسي مي گن
فعال، يعني طرف خيلي اين كارس." بحث ساتر و ستار بود گمانم. فكر كردم خوب وقتي رقاص داريم، راقص هم بايد باشد. بعد ديدم خوب اكثر اين زن هايي كه توي مهماني ها بلند مي شوند و قنبل تكان مي دهند راقص اند نه رقاص. بعد از ازاين فكر كمي احساس رضايت كردم.
حياط شان را كه ديد مي زنم دلم غنج مي رود. من برات بيس مي زنم را خواننده چه پر شور مي خواند و جمعيت چه معصومانه باور مي كنند كه اين بابا دارد يك آهنگ عاشقانه را برايشان مي خواند.
دمتان گرم دوستتان دارم.
داستان هاي كودكي: ... و عروسي پسر پادشاه را هفت روز و هفت شب جشن گرفتند و ...
نكند پسر همسايه ي چند تا خانه آن طرف ترمان پسر پادشاه باشد.