Beautiful, sobbing
high-geared fucking
and then to lie silently
like deer tracks in the
freshly-fallen snow beside
the one you love.
That's all.
Richard Brautigan
پ ن:
سر انجام پس از تلاش های بسیار زیاد آقای خازییل مفتخر به کسب عنوان هرزه نگار از سوی جنبش عدالت خواه دانشجویان شهید باهنر کرمان شد! تبریک می گویم آقای خازییل. مبارک باشد.
ای عشق من ای زیبا نیلوفر من
در خواب نازی شبها نیلوفر من
در بستر خود تنها خفته ای تو
ترک من و دل ای مه گفته ای تو
ای دختر صحرا نیلوفر آه نیلوفر آه نیلوفر
در خلوتم باز آ نیلوفر آه نیلوفر آه نیلوفر
تویی نامهربان یا من
نکن جور و جفا با من
روم در کوه و صحرا
بلکه بین سبزه ها
ای نوگل دیر آشنا
یابم تو را یابم تو را
تویی نامهربان یا من
نکن جور و جفا با من
روم در کوه و صحرا
بلکه بین سبزه ها
ای نوگل دیر آشنا
یابم تو را یابم تو را
آسمانی دلبر من
عشق من نیلوفر من
ای عشق من ای زیبا نیلوفر من
در خواب نازی شبها نیلوفر من
در بستر خود تنها خفته ای تو
ترک من و دل ای مه گفته ای تو
ای دختر صحرا نیلوفر آه نیلوفر آه نیلوفر
در خلوتم باز آ نیلوفر آه نیلوفر آه نیلوفر
ای عشق من ای زیبا نیلوفر من
در خواب نازی شبها نیلوفر من
در بستر خود تنها خفته ای تو
ترک من و دل ای مه گفته ای تو
ای دختر صحرا نیلوفر آه نیلوفر آه نیلوفر
در خلوتم باز آ نیلوفر آه نیلوفر آه نیلوفر
تویی نامهربان یا من
نکن جور و جفا با من
روم در کوه و صحرا
بلکه بین سبزه ها
ای نوگل دیر آشنا
یابم تو را یابم تو را
تویی نامهربان یا من
نکن جور و جفا با من
روم در کوه و صحرا
بلکه بین سبزه ها
ای نوگل دیر آشنا
یابم تو را یابم تو را
آسمانی دلبر من
عشق من نیلوفر من
ای عشق من ای زیبا نیلوفر من
در خواب نازی شبها نیلوفر من
در بستر خود تنها خفته ای تو
ترک من و دل ای مه گفته ای تو
ای دختر صحرا نیلوفر آه نیلوفر آه نیلوفر
در خلوتم باز آ نیلوفر آه نیلوفر آه نیلوفر
پ ن:
موسیقی را از اینجا دانلود کرده٬ گوش فرا دهید و رستگار شوید.

۱/ بشر خیال می کند تا به حال همه جوره اش را امتحان کرده. همه ی انواع مرگ را چشیده: تصادف کرده٬ خودکشی نموده٬ غرق شده٬ گرگش دریده٬ از گرسنگی مرده٬ ...
بشر باید یک جور جدید بمیرد دیگر، بس است.
۲/ امتحان داشتم. امروز. خراب شد. برگه را تقریبن سفید تحویل دادم. آمدم سالن پایین که بنشینم سر کلاس پودر تا موضوع ارائه ی مزخرفم را مشخص کنم- که سید را دیدم. در باز بود. ایستاده بود بیرون و با دست اشاره کرد که بروم پیشش. رفتم.
تذکر: صفحه ی نمایش موبایل ام سوخته است. اس ام اس ندهید لطفن. آدم هایی که این را نمی فهمند الاغ اند.
گفت: مهدی بناگر را فهمیدی؟
سید این ها امروز توی تالار برنامه داشتند. یک کارگردان دعوت کرده بودند که بیاید فیلم هایش را نشان بدهند.
گفتم: برنامه چه طور بود؟ چند نفر آمده بودند؟
گفت: بد نبود.
نیشم باز شد که: پس چرا گرفته ای؟
گفت: مهدی بناگر را فهمیدی؟
نفهمیدم. پرسیدم چه شده؟ فکر کرده بود می دانم.
...
ناتمام
و بدون ویرایش٬
رها می شود٬
منتشر می شود٬
درست مثل مرگ٬
ناگهانِ ناگهان.
وقتی توی خیابان راه می رویم از کجا باید بفهمیم سایه ی ما روی سایه ی تیر های برق می افتد یا سایه ی تیر های برق روی سایه ی ما؟
۱. یک آقای مقدس
اینجا، منظورم توی شهر کرمان است، اگر کسی دنبال یک کتاب درست و درمان گشته باشد و دلش خواسته باشد روز های بیرمق و سنگین و کسل کننده اش را با یک کتاب بخزد کنج دور از آفتابی و سرش را توی آن کتاب فرو بکند،
حتمن مستر نکویی و کتاب فروشیاش- کتابِ خانه – را میشناسد.
کتاب فروشی اش لنگه ندارد، یک جور هایی می شود گفت که شاید نمونه اش را به عمرتان هم ندیده اید. اغراق می کنم؟
نمی دانم.
درست است ممکن است آن قدر که کتاب فروشی های راسته ی انقلاب به روز و پربارند، کتابِ خانه نباشد، اما خوب، چه می شود کرد، یک کرمان است و یک کتابِ خانه.
خلاصه این که رفیق مان، حضرت نکویی منظورمان است، اخلاقیات خاص خودش را دارد. می روی توی مغزه اش و می بینی تا نیم ساعتی پیدایش نمی شود، بعد که خوب منتظر ماندی و مغازه را زیر و رو کردی، یک بار می بینی که آقا سر و کله اش سلانه سلانه پیدا می شود که دارد پیاده از ته خیابان بالا می اید یا نشسته است روی زین دوچرخه ی کوهستانش و آهسته آهسته رکاب می زند.
یادم هست وقتی، یکی از آشنا هایش که توی مغازه منتظر مانده بود، برگشت و گفت: "این جوری مغازه رو می زاری می ری کتاباتو می برنا..."
مستر کلن اخلاقیاتش این طور است، گفت: "آقا دزدی که بخواد کتاب ببره، بزار ببره."
کات.
۲.در جستجوی امری قدسی، کاملن قدسی
گفتم: برویم؟
یک سری گفتند: اوه، بنده ی خدا شلوغ است و شب است و می بندند و ای آقا، می گویند چیز دندان گیری ندارد.
گفتم: برویم حالا، فوقش برمی گردیم.
یک سری گفتند: نه، سینما "به همین سادگی" آورده برویم ببینیم.
گفتم:نه، برویم؟
یک سری گفتند: برویم.
و رفتیم.
تا چند روز پیش اینجا، منظورم توی شهر کرمان است، یک نمایشگاه کتاب برقرار بود. بخش ها و کتاب های هرز و پرت تا دلت بخواهد داشت، اما خوب، مثل هر نمایش گاه دیگری بالاخره کتاب هم تویش پیدا می شد. مستر نکویی هم توی نمایش گاه بود. توی غرفه ی نشر نیلوفر کتاب می فروخت.
قرار خروج مان را گذاشته بودیم یک ربع به هشت. با سید جلوی در نمایشکاه منتظر ایستاده بودیم تا بقیه برسند، کتاب های مان را که خریده بودیم نگاه می کردیم.
پول نداشتم، از سید قرض کرده بودم و یک "عقاید یک دلقک"- که توی بازار تهران، ترجمه ی شریف لنکرانی اش گیرم نیامده بود – خریده بودم. داشتم ورقش می زدم که سالومه پیدایش شد. یک دفعه طوری از میان جمعیت آمد بیرون که یاد دیدنی های تلویزیون و دلفین هایی که از آب بیرون می پریدند افتادم. کتاب دستش بود، خیلی هم دستش بود.
گفتم: مگر نگفتی پول ندارم؟
گفت: نداشتم.
مرتضا هم عین ماهی قرمز هایی که از تنگ بیرون می افتند، از جمعیت رها شد و آمد طرف مان. یک کاسه آش دستش بود و یک کتاب.
گفت: نخریدم، باور کن.
نخریده بود. حق هم داشت البته. چند جلد را از مستر عزیزمان و بقیه را هم از این ور و آن ور، همین طور برداشته بود٬ و بدونه هیچ گونه مداخله ی اقتصادی.
شور و شعفی حاصل شد و پشت سرش افسو س و صد افسوس که:
بندگانی که در امری قدسی کوتاهی ورزند، از نادمان خواهند بود.
حالا من یک نسخه از کتاب " البته واضح و مبرهن است که..." دارم که ابتدایش نوشته شده است:
برای م ح ف/ سرقت و اهدا سالومه شایگان.