تبليغاتX
وبلاگ خازییل
87/10/30
رفیق
این تنها چیزی است که برای آقای خازییل مانده و تقدیمش می‏کند به ن عزیزش.



" تمام شخصیت‏های این داستان حقیقی هستند و حالا بعد از مدت‏ها فهمیده‏ام که هرگونه شباهت آن‏ها با افراد خیالی مایه‏ی ننگ افراد خیالی است.  "


  آن زمان که دوره‏ی بیا و بروشان بود و خرشان می‏رفت و به قول خود‏شان توی جماعت نفوذ داشتند، نقد‏شان می‏کردیم، با‏هاشان می‏نشستیم و مباحثه و مجادله و سرآخری هم توی سر هیچ کدام‏مان نمی‏خورد.
هفته به هفته، یا اگر خیلی می‏شد، هفته‏ای دو سه بار می‏دیدیم‏شان و جلسه‏ای اگر بود و بحثی و... یا مگر توی سالن غذا خوری از دور قیافه‏ای آشنا می‏زد و تکان سر و دستی و همین.
آن سال‏ها، آن قدر کله‏مان داغ بود و نگاه مان تیزرو، که من و جهان جمع دو نفره‏مان را هم جزئیات‏اش را به خاطر نمی‏آوریم، چه رسد به آن صورت‏ها که اگر ذره ای هم می‏کاویدیم‏شان، به دنبال عوامل شخصیت ساز وجودی صاحب‏اش بودیم و نمود‏های عینیت یافته‏ی تفکرهای‏شان.
انگار حالا که به صرافت نوشتن‏شان افتاده‏ایم، می‏فهمیم که چقدر چیز‏ها هست که هنوز ندیده‏ایم، یا مثلن صورت انسان تنها همان چشم، چشم، دو ابروی کودکی نیست.
حالا است که گاهی به جهان می‏گویم: " بهتر است برویم سراغ نقاشی، یا این‏که اصلن برویم و دنبال عکس‏های قدیم بگردیم و هی نگاه‏شان بکنیم، شاید یاد‏مان بیاید. "
توی عکس‏ها هم که نگاه کردیم، تنها صورت آفتاب سوخته‏اش را دیدیم، پیراهنِ سفید و شلوار جینی که همیشه به پا داشت. جهان این را هم یادش بود که یارو- اسم‏اش را هم نمی‏دانستیم - ته ریشش را هر هفته دو بار اصلاح می‏کرده، آن هم با ماشین موزر.
یا آن یکی که قدش بلند بود و مو های بلند و بهم ریخته داشت، و من یادم می آمد که چند بار روی نیمکت خوابش برده بود.
تنها همان یک عکس بود و هرچه بود توی ذهن‏مان همین‏ها بود.
سوفی را هم یادم هست، یک بار کنار لبش را بوسیده بودم، دستم را گذاشته بودم روی ران‏اش و مشت کرده بودم، پارچه‏ی لباس‏اش لغزیده بود میان مشتم. اما، به صرافت نوشتن او هم که می‏افتم، قلم زه می‏زند ‏و جز این حوادث ندارد که بنویسد.
و باز می‏فهمم که ما کم دیده‏ایم توی عمر‏مان، از سوفی گرفته تا قطار آن‏ها که در جلسات‏شان می‏نشستیم. همه را کم دیده‏ایم. کودک بوده‏ایم شاید که یک گردو می‏کشیدیم به گرد چند عضو و می‏بستیمش؛ " خوب، این صورت طرف است، رفیق! "

+ لینک مستقیم
87/10/27
آقای Dylan




آه٬ این که چطور می شود یک ملت شصت هفتاد میلیونی را از دیدن یک همچه چیزی محروم کرد...
نتوانم٬ نتوانم!


تکمله:
این را هم ببینید، دیگر کاملن رستگار خواهید شد.

+ لینک مستقیم
87/10/27
غیر طبیعی

 وقتی در مدرسه‏ی ابتدایی بودم، معلم‏مان داستانی راجع به یک ملوان برایمان تعریف کرد که به کاپیتان گفت:
"پرچم؟ دلم می‏خواد دیگه هیچ وقت اون پرچم رو نبینم."
و کاپیتان گفت: "خیلی خوب، به آرزوت خواهی رسید! "
و آن‏ها ملوان را توی انبار کشتی بادبانی انداختند و همان‏جا نگهش داشتند. غدایش را برایش می‏فرستادند پایین و ملوان همان پایین مُرد، بدون آن‏‏که هیچ وقت پرچم را دوباره ببیند.
این قضیه برای بچه‏های دیگر واقعن وحشت‏انگیز بود و روی آن‏ها تاثیر زیادی می‏گذاشت. اما روی من آن‏قدر‏ها هم تاثیری نداشت.
من می‏نشستم آن جا و فکر می‏کردم، دوباره ندیدن پرچم خیلی بد است. اما خوبیش این بود که مجبور نبود آدم های دیگر را ببیند.
هیچ وقت دستم را بلند نمی‏کردم که چیزی راجع بهش بگویم، در حقیقت معنی کارم این بود که نمی‏خواهم آن‏ها را ببینم.
که درست هم بود.
صاف به تخته سیاهِ رو به رویم نگاه می‏کردم، که خیلی بهتر از هرکدام از آن‏ها به نظر می‏رسید.

چارلز بیکافسکی / برگردان: آقای خازییل


پ ن:
حالا که اوج امتحانات و بدبختی های آقای خازییل است و نمی تواند از زندگی لذت ببرد، لااقل شما لذت وافر ببرید.

+ لینک مستقیم
87/10/27
forrest


 

 I’m not a smart man jenny, but l know what love is.

Forrest Gump / Tom Hanks

+ لینک مستقیم
87/10/26
دقت، ها ها، دقت!

 تا به حال دقت فرموده‏اید که خودمان چه همانند خوبی برای این کلمه‏ی پدر سوخته‏یِ انگلیسیِ Rest Room  داریم؛ مستراح!
+ لینک مستقیم
87/10/25
امیـد

«نه چراغی است در آن پایان
هر چه از دور نمایان است

شاید آن نقطه نورانی
چشم گرگان بیابان است»


خانوم فرخزاد / یادآوری: شازده

+ لینک مستقیم
87/10/24
سعدیـــــآ
خوب، یک سری مسائلی هست که خیلی ها دوست ندارند باور کنند، نمونه اش؛
فی الحال اگر آقای سعدی زنده بودند، بلا شک وبلاگ نویس می شدند و گلستان هم وبلاگ می شد.

+ لینک مستقیم
87/10/22
زندگی ١٠
بعله، زندگی یک کتاب داستان کودکانه بود که مادرم، آن سال ها، با مبلغِ تخفیفی که روی خرید چرخ خیاطی‏اش گرفت، برایم خرید.
قضیه‏ی کتاب، قصه‏ی یک دکتر بود توی جنگل. آن کتاب خیلی زود گم شد.
+ لینک مستقیم
87/10/22
کــــــــــــــــــاف
نمی دانیم تعبیرش چیست، نمی دانیم. اما دیشب در خواب مشاهده فرمودیم که یک سری چاپ جدید از کارهای کافکا بیرون آمده است که ممیزین محترم اداره ی ارشاد، نام فرانتس را بنا به دلایلی به فرانک تغییر داده اند و شخصیت آقای کاف را هم با آقایی به نام غین تعویض نموده اند... و باقی ماجرا.
+ لینک مستقیم
87/10/21
زندگی ٩
بعضی مواقع، خوب، زندگی یک ساعت بزرگِ دنگ‏دنگیِ قدیمی است که پاندولش خراب شده وعقربه‏هایش دیگر نمی‏چرخند.
البته در برخی نسخ معتبر دیگر هم آمده است، که زندگی یک ساعت دیجیتال مدرن است، که سازنده‏اش در کمال حماقت، هیچ جایی برای باتری‏اش تعبیه نکرده است.

+ لینک مستقیم
87/10/19
زندگی ٨
 این روزها زندگی یک دسته‏ی بزرگ عزاداری آقای امام حسین است، که به‏جای سینه‏زن و طبال و زنجیر‏زن و عشاق سینه چاک، یک مشت آدمِ عینکی روشن فکر و آرام دارد که از بالای عینک‏شان هم‏دیگر را نگاه می‏کنند و هیچ گریه‏شان نمی‏آید.
+ لینک مستقیم
87/10/18
آدمی‏زاد‏ها ٢

آدمی‏زاد‏ها را از روی بو‏هایی که در هوا می‏پراکنند نیز می توان دسته‏بندی کرد.

بعضی ها بوی عطر یا اسانس خاصی می‏دهند. حالا عطرها ممکن است طبیعی باشند یا شیمیایی، وطنی باشند یا فرا وطنی، بوی سیگار باشند یا بوی گل و سبزه، اما به هر حال عطر‏اند.
یک سری دیگر، بوی عرق آدمی‏زادی می‏دهند که خوب ،این وضعیت خیلی هم خوب و محترم است.
و نهایتن یک سری دیگر هم هستند، انگار که توی سلاخ خانه کار بکنند بوی گوشت تازه‏ی تازه می‏دهند.

و هرسه‏ی این گروه‏ها، قابل احترام، موجه و در نهایت آدمی‏زاد‏اند.

+ لینک مستقیم
87/10/18
طرح خام ٣

 
 این سری های طرح خام که آقای خازییل این جا قرار می دهد٬ صرفن یک سری طرح خام هستند که استفاده ازشان برای عموم - حتا خود آقای خازییل - آزاد است. همین.

 از در پشتی دانشگاه می‏زنم بیرون. یک در کوچک فلزی زنگ زده که همیشه ی خدا باز است. تا خانه مان راه زیادی نیست. تند که بروی، پنج دقیقه‏ی بعد نشسته‏ای کنار بخاری و سیگارت را می‏کشی. هوا سرد است. کمی باد هم چاشنی دارد که می‏خزد توی یقه و می‏رود پایین، تا پدر سینه‏ات را در بیاورد. از سالن کلاس‏ها که آمدم بیرون دلم خوش بود که می روم زیر سایه‏ی آفتاب. آفتاب هم رمق ندارد. خدا لعنتش کند. کم‏خواب که می‏شوم همین طور است، زمین و زمان را فحش می‏دهم. احوالاتم می‏ریزد به هم. الآن هم همین طورم.
پیش خودم خیال می‏کنم، الآن یک دوربین کار گذاشته اند پشت در خانه‏مان. کلید می‏اندازم. در را هُل می‏دهم – دور بین فیلم می‏گیرد – حالا انگار که خودم نشسته باشم و از آن سوی در نگاه کنم، می‏بینم که آن‏قدر آرام می‏خزم تو، انگار دزدی چیزی باشم. پرده را می‏زنم کنار. علی خوابیده است روی فرشِ توی پارکینگ، یک پتو پیچیده دور خودش و درس می‏خواند. نگاهم می‏کند. ابرو‏هایش را بالا می‏اندازد. بعد می‏گوید: " برو بخواب رنگت یه جوری شده. "
امتحان شکل دادن فلزاتِ خزعبل را از توی ذهنم می‏اندازم بیرون و می‏خوابم.

+ لینک مستقیم
87/10/17
طرح خام ٢

نشسته‏ام پشت کامپیوتر. بی‏حوصله. دختری نشسته‏است جلوی رویم. قیافه‏اش داد می‏زند که از اهالی جنوب شرق قاره‏ی خودمان است. موی لَخت بلند سیاه دارد که ریخته است روی شانه‏اش. لباس راحتی پوشیده و پاهایش را آورده است بالا، به میز کامپوتر جلوی رویش تکیه‏شان داده است. پشت سرش یک کنج اتاق پیداست که آفتاب زده و سخت روشنش کرده. یک در هم هست.
از لباس دختر و آفتابی که توی خانه‏شان است می‏شود فهمید که روزِ گرمی است. هوس یک روز گرم می کنم. یک بچه‏ی خیلی کوچک هست که پشت سر دخترک وول می‏خورد. می‏پرسم بچه‏اش است؟ می‏گوید : "my brother"
یک مرد هم هست که هر از گاهی توی تصویر ظاهر می‏شود. از در می‏رود بیرون، کنار پنجره می‏ایستد. آفتاب می‏زند توی صورتش و هیچ چیز از جزئیات صورتش را نمی‏شود دید؛ "? who is that man "
می گوید: “ my grandfa, boe ne “
زیاد حرف نمی‏زند. حواسش بیشتر به صفحه‏ی موبایل توی دستش است. حواس من هم به آفتاب گرم پشت سر او. دستش را می آورد جلو. صفحه تاریک می شود.
+ لینک مستقیم
87/10/17
طرح خام ١
 
شده‏ام جغد. تازگی ندارد هان. خیلی وقت‏ها این طور بوده‏ام. گفتم جغد، جغد آدم را یاد خیلی چیز‏ها می‏اندازد. یکی اش همین بی‏خوابی شبانه مثلن. راستش جغد من را یاد چشم هم می‏اندازد. چشم. تصویری توی ذهنم از یک کارمند محیط زیست کرج مانده است که یک جغد را گرفته بود توی دستش، می‏گفت:" بالش شیکسته، حالاهم که جوش خورده خیلی بد جوش خورده. " همین طور جغد را گرفته بود توی دستش و حرف می‏زد. می‏گفت: " نمیشه کاریش کرد. باید بُکشیمش. "
جغد اما عین خیالش نبود. آرام گرفته بود توی دست های مرد و زُل زده بود به من. این که می گویم زُل زده بود، یعنی واقعن زُل زده بود. آن موقع‏ها -  بچه بودم شاید - فکر می‏کردم جغد هیچ چیز جز چشم‏هایش ندارد. یعنی هرچه هست و نیست که جغدش می‏کند همین چشم‏هاست و گرنه جغد چه دارد که به آن ببالد؟
کارمند محیط زیست دست‏هایش را برد زیر بال‏های جغد، خواست بیاورد‏شان بالا که یک بالش نیامد. گفت: " آسون ترین راهش اتاق گازه. میزاریش توی یه اتاق، گاز رو باز می کنی، نیم ساعت بعدش تموم کرده. "
+ لینک مستقیم
87/10/16
یقین
در نواختن ساز های بادی رازی هست، که تنها سینه ی برخی آن را می داند.
+ لینک مستقیم
87/10/14
آدمی‏زاد ها ١

آدم‏ها را می‏توان اغلب مواقع و در شرایطی بسیار متفاوت و پیش‏پا افتاده‏، در دسته‏ بندی‏های کلی و عجیبی جای داد؛

 به نظر آقای خازییل آدم ها دو دسته اند. یکی آن‏ها که بعد از خوردن یک وعده ی غذایی سنگین و مفصل، حال‏شان از هرچه غذا است به‏هم می‏خورد و دیگری، دسته‏ای که بعد از خوردن همان غذا می گویند: "عجب غذایی بود".
+ لینک مستقیم
87/10/14
سال نو / لباس نو

باید تنها و تنها از دوست عزیزم، سید تشکر کنم. که زحمت لباس جدید خازییل را کشیده است.

+ لینک مستقیم
87/10/13
با صدای پرنده ها

با صدای پرنده‏ها شروع می شود که نمی‏فهمم چه می‏گویند. اما از صداشان معلوم است که روی درخت های بلندی نشسته اند، انگار که گنجشک باشند یا سار. بعد انگار که کسی روی برگ ها قدم بزند صدای خرد شدن برگ‏ها به گوش می رسد.
آن‏وقت است که فرهاد زمزمه می کند:

بازم صدای نی میاد
آواز پی در پی میاد
لطف‏علی خانم کی میاد
لطف‏علی خانِ بوالهوس
زن و بچه‏ش رو بردن طبس
طبس کجا، این‏جا کجا
بازم صدای نی میاد
آواز پی در پی میاد
لطف‏علی خانم کی میاد
لطف‏علی خانم کی میاد...

+ لینک مستقیم
87/10/12
inter-net

دیگر مطمئن شده ام، اینترنت یک موجود دیوانه است. نباید سر به سرش گذاشت.

+ لینک مستقیم
87/10/12
پیرامون یک چیز بد

 ۱/ حالا که اذهان عمومی متوجه غزه است و جوانان پرشور و انقلابی باغ قلهک تسخیر می کنند( + ) و بنتون آتش می زنند( + ) و نمی دانم می روند توی فرودگاه ها بست می نشینند( + ) تا یک دیوانه ی دیگر( + ) اجازه صادر فرماید تا آقایان بشتابند به سمت و سوی شهادت، آقای خازییل فرصت را مناسب دید که یک بحث اساسی را  مطرح کند.

۲/ جنگ شوم ترین دستاورد بشری است و - در هر کجای دنیا - باید به سرعت متوقف شود.

۳/
 یک راست برم سر اصل مطلب. سیگار. آقاجان این شنیده ها - و البته دیده ها - ی ما حاکی از آن است که این سیگار بهمن انواع مختلفه ای دارد که تحت نام بهمن سوییسی، بهمن پاکستانی، بهمن تقلبی، بهمن انتر و خلاصه این جور اسم ها عرضه می شود. وجه تمایز این ها - به غیر از بسته بندی تابلو شان - را اگر می دانید به ما بگویید حتمن. البته این جا( + ) تا حدودی رمز و رازش را حل کرده(لینک را زیر و رو کرده و رستگار شوید). اما نمی دانیم چیزی به اسم بهمن سوییسی هنوز هم موجودیت دارد یا خیر. خلاصه اطلاعات می خواهیم.

۴/ کشیدن سیگار بد است. این را بدانید.

۵/ در این که بعضی از اقسام بهمن کوچک تقلبی و گند مزه هستند شکی نیست. لطفن در اصل موضوع تشکیک نکنید.
 
 
+ لینک مستقیم
87/10/11
خاطرات ارنست
خیلی وقت است که سعی می کنم به بهترین شکلی که می توانم بنویسم. خیلی وقت ها هم خوش شانس هستم و بهتر از آنی که می توانم می نویسم.


ارنست همینگوی
+ لینک مستقیم
87/10/11
رفتن


سه سال پیش که برای اولین بار دیدمش اصلن به نظر نمی آمد آدمی باشد که بتواند بمیرد. اما در کمال ناباوری مرد.
زندگی است که این طور می کند. لعنت بر این زندگی که تنها توهم ِ بودن است. لعنت.

داستان "این همه دیر" را در ادامه ی مطلب بخوانید.


ادامه‌‌ی مطلب
+ لینک مستقیم
87/10/10
Sister

          

خواهر محترم آقای خازییل.
+ لینک مستقیم
87/10/10
All - Every

همه جاکشید...

ادامه‌‌ی مطلب
+ لینک مستقیم
87/10/09
زندگی 7
 
 

عجب! وقتی دو تا سیستم مجزای موسقی، کنار گوشت، یکی ادیث پیاف پخش کند و از زبان فرانسوی اش هیچ سر در نیاوری، آن یکی هم زده باشد توی خط پیمان یزدانیان عزیزت، می فهمی زندگی تنها توهم بودن است عزیز جان. توهم بودن.
و این مسائل سخت به هم ربط دارند. سخت.
+ لینک مستقیم
87/10/08
زندگی 6

عجیب است، گمان کنم یک بیماری عصبی جدید باشد که آدمیزاد هی ویرش بگیرد که هی بیاید و فرت و فرت از این جور پست ها بگذارد.
 خوب، به هر حال الآن فکر می کنم که زندگی یک اسب آبی نقره ا ی کوچولو باشد که از توی داستان های پریان آمده، اما یادش رفته است که بوی گند لجن زار را باخودش نیاورد.

+ لینک مستقیم
87/10/08
زندگی 5
اَه. اصلن فکر می کنم زندگی یک توپ رنگ رنگی کوچک بوده باشد که توی بچگی هایم رفت زیر ماشین و پقی ترکید.

+ لینک مستقیم
87/10/08
زندگی 4

البته عزیز جان، در برخی روایات هم آمده است که زندگی یک چاله ی پر از گِل بوده است در ملکوت، که آدم و حوا پای شان می رود تویش و رد پای شان همه جا پخش و پلا می شود.

+ لینک مستقیم
87/10/08
زندگی 3
این را دیگر مطمئنم که زندگی، خیلی وقت ها یک غول بی شاخ و دم است که هیبت مهیبش را فراموش کرده و می خواهد با یک شکلات گولت بزند.
+ لینک مستقیم
87/10/08
زندگی 2
خوب، زندگی یک چیز دیگر هم هست؛ یک طعمه ی گنده که برای یک گرگ گرسنه گذاشته اند.

+ لینک مستقیم
87/10/08
زB ان

آقای دکتر کمی مکث می کند٬ زبانش چند بار می گیرد٬ معلوم است کلمه ای را توی ذهنش گم کرده.
حالا است که یکهو کلمه ی "تغییر شکل ابیلیتی" * متولد می شود.



کلمه و ترکیب

   تغییر شکل ابیلیتی : در این جا یعنی قابلیت شکل پذیری.


آپدیت: بعضی ها باورشان نمی شود یک استاد چرند این قدر احمق باشد.
+ لینک مستقیم
87/10/08
زندگی 1

یک بار از یک جسد شنیدم که گفت: زندگی یک آشی بود که دادند ما خوردیم٬ حالا تمام شد٬ می رویم کاسه هاشان را پس بدهیم.
+ لینک مستقیم
87/10/07
شنیده ها

آدم گاهی اوقات چیز هایی می بیند که شاخ در می آورد، آن هم کجا!

+ لینک مستقیم
87/10/03
مردِ خدا

حول و حوش ده یازده سال‏مون بود که رفتیم کشیش رو ببینیم.
در زدیم. یک خانم شلخته‏ی چاق دم در اومد. پرسید: "هان؟"
یکی‏مون گفت: "می خواستیم کشیش رو ببینیم." گمون کنم فرانک بود که این حرف رو زد.
"پدر"، زن سرش رو چرخوند. "چند تا پسر بچه می خوان شما رو ببینن."
کشیش گفت: " بهشون بگو بیان تو."
خانم شلخته‏ی چاق گفت: "دنبال من بیاین."
دنبالش رفتیم. کشیش سرش تو کتاب بود. نشسته بود پشت میزش. چند تا کاغذ رو کنار زد.
"چیه پسرا؟"
خانمه اتاق رو ترک کرد.
من گفتم: "خوب"
فرانک گفت: "خوب"
"چیه پسرا؟ ادامه بدین."
فرانک گفت:" خوب"
" ما موندیم، که خدا واقعن وجود داره؟"
پدر لبخند زد.
"معلومه، البته که هست."
من پرسیدم: " حالا کجا هست؟"
"شما پسرا کتابای دینی تون رو نخوندین؟ خدا همه جا هست."
فرانک گفت: " اوه"
من گفتم: "خیلی ممنون پدر، ما فقط می‏خواستیم مطمئن بشیم."
"خیلی خوبه پسرا، خوشحالم که پرسیدین."
فرانک گفت: "خیلی ممنون پدر."
اون وقت، یه ذره تعظیم کردیم. برگشتیم از اتاق اومدیم بیرون.
خانم شلخته ی چاق منتظر بود. ما رو به سمت پایین سرسرا و بعدش به سمت در فرستاد.


همین طور توی خیابون راه می رفتیم.
فرانک پرسید: " نمی‏دونم زنه رو می‏گائه یا نه؟"
دور و برم رو دنبال خدا گشتم. بعد جواب دادم: " معلومه که نه."
فرانک پرسید: " خوب پس وقتی تحریک می‏شه چیکار می کنه؟"
گفتم: " شاید نماز می‏خونه."
فرانک گفت: " این که اون نمیشه."
من گفتم: " اون خدا رو داره، دیگه به اون احتیاجی نداره."
فرانک گفت: " من که فکر می‏کنم می گائدش."
"اوه، جدی؟"
"آره،
چرا اصلن نریم و ازخودش نپرسیم؟"
من گفتم: " می تونی بری و ازش بپرسی، تویی که دلت می خواد بدونی."
فرانک گفت: " من می‏ترسم بپرسم."
من گفتم: " تو از خدا می‏ترسی."
پرسید: "خوب، تو نمی‏ترسی؟ "
"معلومه که می ترسم."

همون جا بود که پشت یه چراغ قرمز وایسادیم تا ماشینا رد شن.
ماه‏ها بود که هیچ کدوم‏مون کلیسا نرفته بودیم.
خسته کننده بود.
حرف زدن با کشیش خیلی جالب تر بود.
چراغ سبز شد و رفتیم اون‏ور خیابون.


چارلز بیکافسکی      
   برگردان:آقای خازییل

+ لینک مستقیم
87/10/01
یاد ‌داشت

نشریه ی دانشجویی پرسه/ توضیح:   تمایل زیادی به یاد ‌داشت نویسی و سر مقاله نویسی ندارم. جوابیه نویسی را هم که اصلن خوش ندارم. اما خوب، آدمیزاد گاهی با چنان تصاویر پوچ و سطحی انگارانه ای مواجه می شود که خودش را نا گزیر از انجام کار هایی می بینید که هیچ دوست ندارد. راستش را بخواهید این پرسه ای که دست شماست اصلن جای این جور خزعبلات هم نیست. من را ببخشید.

١. نمی دانم چند نفرتان شماره ی یازدهم نشریه ی حرف ربط خوانده‌اید.
در مقامی نیستم که توصیه ای به شما بکنم، اما این بار را دوستانه از من بپذیرید، بروید و نشریه ی یاد شده را مطالعه بفرمایید.
مطلبی در نشریه ی یاد شده آمده است، زیر عنوان " هرزه نگاری در نشریات دانشجویی، با چه هدفی؟ " که نگارنده ی آن، شماره ی اخیر نشریه ی پرسه را هدف قرار داده و به قول خودش فهمیده است که ما- دست اندر کاران پرسه - چه هدف شومی در سر داشته ایم.  تا این جای ماجرا خیلی بد شد. ما لو رفتیم رفقا. خوب شد از فعالیت مان در اسرائیل چیزی دست گیرشان نشد.
٢. جسارت نمی کنم، اما گویا رفیق نکته سنج وعزیزمان- نگارنده ی مقاله- با مسائلی از قبیل ادبیات، مبانی نقد، مطبوعات، فرهنگ، رسانه، داستان کوتاه، شعر و روشن فکری، هیچ آشنایی خاصی - حتا در سطح ابتدایی - ندارند. خوب این به خودی خود هیچ ایرادی ندارد، اما قضیه آنجایی دردناک می شود که ایشان به خودش اجازه می دهد همین طور هِرهِری و بر هر مطلبی، نقدی سطحی و متعصبانه بنویسد و تا آن جا پیش برود که کار کردهای ادبیات، داستان و شعر را ساده انگارانه، نادیده گرفته و به سادگی هر آن چه را که نمی پسندد هرزه نگاری بخواند*. کارتان بامزه بود عزیزان.  :)
٣. من یک چیزی را همین جا اعتراف کنم. چون ممکن است یادم برود؛ نه تنها مطالب شماره ی گذشته، بلکه مطالب تمام شماره های پرسه با وسواس و دقت بسیار انتخاب می شوند و گردانند گان این نشریه از درج هر مطلب، هدف و منظور خاصی را دنبال می‌کنند. اما متاسفانه یا خوش بختانه اهداف گردانندگان پرسه به هیچ وجه با اتهاماتی در تخریب این نشریه گفته شد مطابقت ندارد. واقعن حیف شد.

 این ها را خدمت قشر همیشه بیدار دانشجو عرض می نمایم، همان قشری که نشریه ی حرف ربط از ایشان سخن می گوید، همان قشری که به  پرسه هشدارداده است که در صورت تکرار چنان مضامینی در این نشریه عکس العمل نشان خواهد داد. خدمت آقای مهاجر عرض می کنم که از به کار بردن لغت "پستان" - عضو شیر دهی- در متن شان اِبا دارند و نگرانند که مبادا با به کار رفتن این لغتِ مسموم در یک داستان کوتاه جوانان پاک دامن و با عفت مرز و بوم عزیزمان از وجود این عضو با خبر شده و از دست بروند.
شرایط پیش آمده، این شبهه را در من تقویت می کند که گویا این دوستان عزیزمان از وضعیت جامعه شان به طرز اسفناکی بی خبرند، گویا نمی دانند که همین قشر همیشه بیدار! آگاه! و پویا!ی دانش جویانی که دوستان از عکس العمل شان دم می زنند، الفاظ پورنوگرافیک آن چنان بیمار گونه لقلقه ی زبان شان شده است که اگر لحظه ای هر کدام از این "کاف ها" را ازشان بگیری، واژه نامه ی ذهنی شان فلج می‌شود – دیگر چه مجال اندیشیدن؟  این ها واقعیت هایی است که خیلی ها نمی بینند. خوب حق هم دارند که نبینند. چه‌‌کارشان داری آقا؟!
٤. یک موضوع مسخره ی دیگر هم هست که  فکر ما را به شدت مشغول می کند؛ داستان های کوتاه انتخاب شده از آقای بیکافسکی (به نام های  شاعر بزرگ و سیاست)، به صورت مستقیم و دست نخورده از کتابی با نام "موسیقی آب گرم" و با ترجمه ی جناب "بهمن کیا رستمی" آورده شده بودند و جالب تر آن که این کتاب در زمان استقرار دولت نهم و وزارت صفار هرندی مجوز چاپ و انتشار گرفته است. حالا بنده به این دوست مان پیشنهاد می کنم، مقاله ای هم با عنوانِ "هرزه نگاری در وزارت ارشاد، با چه هدفی؟" نگارش بفرمایند تا بساط هرزه نگاری از بیخ و بن بر چیده شود. و در ادامه قشر بیدار را دعوت می کنم تا به جای یقه ی بنده، یقه ی وزارت ارشاد را بچسبند که بنده از فرط عدالت ورزی های مکرر به همین یک دست لباسی که دارم و مخصوصن به یقه ی آن سخت محتاجم.

٥. من امید وارم همه ی ما رستگار شویم رفقا.  باور کنید من سخت امیدوارم.

پی نوشت:
* کاملن واضح است که نگارنده ی مقاله ی مورد نظر دچار ضعف اطلاعاتی فراوان است و متوجه تفاوت های عیان میان اِروتیسمِ هنریِ موجود در داستان های بیکافسکی و پورنوگرافی وقیحی که جامعه را انباشته است، نمی شود. که البته به خاطر ندانستن این موضوع ایرادی به ایشان وارد نیست.

+ لینک مستقیم