" تمام شخصیتهای این داستان حقیقی هستند و حالا بعد از مدتها فهمیدهام که هرگونه شباهت آنها با افراد خیالی مایهی ننگ افراد خیالی است. "
آن زمان که دورهی بیا و بروشان بود و خرشان میرفت و به قول خودشان توی جماعت نفوذ داشتند، نقدشان میکردیم، باهاشان مینشستیم و مباحثه و مجادله و سرآخری هم توی سر هیچ کداممان نمیخورد.
هفته به هفته، یا اگر خیلی میشد، هفتهای دو سه بار میدیدیمشان و جلسهای اگر بود و بحثی و... یا مگر توی سالن غذا خوری از دور قیافهای آشنا میزد و تکان سر و دستی و همین.
آن سالها، آن قدر کلهمان داغ بود و نگاه مان تیزرو، که من و جهان جمع دو نفرهمان را هم جزئیاتاش را به خاطر نمیآوریم، چه رسد به آن صورتها که اگر ذره ای هم میکاویدیمشان، به دنبال عوامل شخصیت ساز وجودی صاحباش بودیم و نمودهای عینیت یافتهی تفکرهایشان.
انگار حالا که به صرافت نوشتنشان افتادهایم، میفهمیم که چقدر چیزها هست که هنوز ندیدهایم، یا مثلن صورت انسان تنها همان چشم، چشم، دو ابروی کودکی نیست.
حالا است که گاهی به جهان میگویم: " بهتر است برویم سراغ نقاشی، یا اینکه اصلن برویم و دنبال عکسهای قدیم بگردیم و هی نگاهشان بکنیم، شاید یادمان بیاید. "
توی عکسها هم که نگاه کردیم، تنها صورت آفتاب سوختهاش را دیدیم، پیراهنِ سفید و شلوار جینی که همیشه به پا داشت. جهان این را هم یادش بود که یارو- اسماش را هم نمیدانستیم - ته ریشش را هر هفته دو بار اصلاح میکرده، آن هم با ماشین موزر.
یا آن یکی که قدش بلند بود و مو های بلند و بهم ریخته داشت، و من یادم می آمد که چند بار روی نیمکت خوابش برده بود.
تنها همان یک عکس بود و هرچه بود توی ذهنمان همینها بود.
سوفی را هم یادم هست، یک بار کنار لبش را بوسیده بودم، دستم را گذاشته بودم روی راناش و مشت کرده بودم، پارچهی لباساش لغزیده بود میان مشتم. اما، به صرافت نوشتن او هم که میافتم، قلم زه میزند و جز این حوادث ندارد که بنویسد.
و باز میفهمم که ما کم دیدهایم توی عمرمان، از سوفی گرفته تا قطار آنها که در جلساتشان مینشستیم. همه را کم دیدهایم. کودک بودهایم شاید که یک گردو میکشیدیم به گرد چند عضو و میبستیمش؛ " خوب، این صورت طرف است، رفیق! "

آه٬ این که چطور می شود یک ملت شصت هفتاد میلیونی را از دیدن یک همچه چیزی محروم کرد...
نتوانم٬ نتوانم!
تکمله:
این را هم ببینید، دیگر کاملن رستگار خواهید شد.
چارلز بیکافسکی / برگردان: آقای خازییل
پ ن:
حالا که اوج امتحانات و بدبختی های آقای خازییل است و نمی تواند از زندگی لذت ببرد، لااقل شما لذت وافر ببرید.
آدمیزادها را از روی بوهایی که در هوا میپراکنند نیز می توان دستهبندی کرد.
بعضی ها بوی عطر یا اسانس خاصی میدهند. حالا عطرها ممکن است طبیعی باشند یا شیمیایی، وطنی باشند یا فرا وطنی، بوی سیگار باشند یا بوی گل و سبزه، اما به هر حال عطراند.
یک سری دیگر، بوی عرق آدمیزادی میدهند که خوب ،این وضعیت خیلی هم خوب و محترم است.
و نهایتن یک سری دیگر هم هستند، انگار که توی سلاخ خانه کار بکنند بوی گوشت تازهی تازه میدهند.
و هرسهی این گروهها، قابل احترام، موجه و در نهایت آدمیزاداند.
این سری های طرح خام که آقای خازییل این جا قرار می دهد٬ صرفن یک سری طرح خام هستند که استفاده ازشان برای عموم - حتا خود آقای خازییل - آزاد است. همین.
از در پشتی دانشگاه میزنم بیرون. یک در کوچک فلزی زنگ زده که همیشه ی خدا باز است. تا خانه مان راه زیادی نیست. تند که بروی، پنج دقیقهی بعد نشستهای کنار بخاری و سیگارت را میکشی. هوا سرد است. کمی باد هم چاشنی دارد که میخزد توی یقه و میرود پایین، تا پدر سینهات را در بیاورد. از سالن کلاسها که آمدم بیرون دلم خوش بود که می روم زیر سایهی آفتاب. آفتاب هم رمق ندارد. خدا لعنتش کند. کمخواب که میشوم همین طور است، زمین و زمان را فحش میدهم. احوالاتم میریزد به هم. الآن هم همین طورم.
پیش خودم خیال میکنم، الآن یک دوربین کار گذاشته اند پشت در خانهمان. کلید میاندازم. در را هُل میدهم – دور بین فیلم میگیرد – حالا انگار که خودم نشسته باشم و از آن سوی در نگاه کنم، میبینم که آنقدر آرام میخزم تو، انگار دزدی چیزی باشم. پرده را میزنم کنار. علی خوابیده است روی فرشِ توی پارکینگ، یک پتو پیچیده دور خودش و درس میخواند. نگاهم میکند. ابروهایش را بالا میاندازد. بعد میگوید: " برو بخواب رنگت یه جوری شده. "
امتحان شکل دادن فلزاتِ خزعبل را از توی ذهنم میاندازم بیرون و میخوابم.

همین طور توی خیابون راه می رفتیم.
فرانک پرسید: " نمیدونم زنه رو میگائه یا نه؟"
دور و برم رو دنبال خدا گشتم. بعد جواب دادم: " معلومه که نه."
فرانک پرسید: " خوب پس وقتی تحریک میشه چیکار می کنه؟"
گفتم: " شاید نماز میخونه."
فرانک گفت: " این که اون نمیشه."
من گفتم: " اون خدا رو داره، دیگه به اون احتیاجی نداره."
فرانک گفت: " من که فکر میکنم می گائدش."
"اوه، جدی؟"
"آره،
چرا اصلن نریم و ازخودش نپرسیم؟"
من گفتم: " می تونی بری و ازش بپرسی، تویی که دلت می خواد بدونی."
فرانک گفت: " من میترسم بپرسم."
من گفتم: " تو از خدا میترسی."
پرسید: "خوب، تو نمیترسی؟ "
"معلومه که می ترسم."
همون جا بود که پشت یه چراغ قرمز وایسادیم تا ماشینا رد شن.
ماهها بود که هیچ کدوممون کلیسا نرفته بودیم.
خسته کننده بود.
حرف زدن با کشیش خیلی جالب تر بود.
چراغ سبز شد و رفتیم اونور خیابون.
چارلز بیکافسکی
برگردان:آقای خازییل
١. نمی دانم چند نفرتان شماره ی یازدهم نشریه ی حرف ربط خواندهاید.
در مقامی نیستم که توصیه ای به شما بکنم، اما این بار را دوستانه از من بپذیرید، بروید و نشریه ی یاد شده را مطالعه بفرمایید.
مطلبی در نشریه ی یاد شده آمده است، زیر عنوان " هرزه نگاری در نشریات دانشجویی، با چه هدفی؟ " که نگارنده ی آن، شماره ی اخیر نشریه ی پرسه را هدف قرار داده و به قول خودش فهمیده است که ما- دست اندر کاران پرسه - چه هدف شومی در سر داشته ایم. تا این جای ماجرا خیلی بد شد. ما لو رفتیم رفقا. خوب شد از فعالیت مان در اسرائیل چیزی دست گیرشان نشد.
٢. جسارت نمی کنم، اما گویا رفیق نکته سنج وعزیزمان- نگارنده ی مقاله- با مسائلی از قبیل ادبیات، مبانی نقد، مطبوعات، فرهنگ، رسانه، داستان کوتاه، شعر و روشن فکری، هیچ آشنایی خاصی - حتا در سطح ابتدایی - ندارند. خوب این به خودی خود هیچ ایرادی ندارد، اما قضیه آنجایی دردناک می شود که ایشان به خودش اجازه می دهد همین طور هِرهِری و بر هر مطلبی، نقدی سطحی و متعصبانه بنویسد و تا آن جا پیش برود که کار کردهای ادبیات، داستان و شعر را ساده انگارانه، نادیده گرفته و به سادگی هر آن چه را که نمی پسندد هرزه نگاری بخواند*. کارتان بامزه بود عزیزان. :)
٣. من یک چیزی را همین جا اعتراف کنم. چون ممکن است یادم برود؛ نه تنها مطالب شماره ی گذشته، بلکه مطالب تمام شماره های پرسه با وسواس و دقت بسیار انتخاب می شوند و گردانند گان این نشریه از درج هر مطلب، هدف و منظور خاصی را دنبال میکنند. اما متاسفانه یا خوش بختانه اهداف گردانندگان پرسه به هیچ وجه با اتهاماتی در تخریب این نشریه گفته شد مطابقت ندارد. واقعن حیف شد.
این ها را خدمت قشر همیشه بیدار دانشجو عرض می نمایم، همان قشری که نشریه ی حرف ربط از ایشان سخن می گوید، همان قشری که به پرسه هشدارداده است که در صورت تکرار چنان مضامینی در این نشریه عکس العمل نشان خواهد داد. خدمت آقای مهاجر عرض می کنم که از به کار بردن لغت "پستان" - عضو شیر دهی- در متن شان اِبا دارند و نگرانند که مبادا با به کار رفتن این لغتِ مسموم در یک داستان کوتاه جوانان پاک دامن و با عفت مرز و بوم عزیزمان از وجود این عضو با خبر شده و از دست بروند.
شرایط پیش آمده، این شبهه را در من تقویت می کند که گویا این دوستان عزیزمان از وضعیت جامعه شان به طرز اسفناکی بی خبرند، گویا نمی دانند که همین قشر همیشه بیدار! آگاه! و پویا!ی دانش جویانی که دوستان از عکس العمل شان دم می زنند، الفاظ پورنوگرافیک آن چنان بیمار گونه لقلقه ی زبان شان شده است که اگر لحظه ای هر کدام از این "کاف ها" را ازشان بگیری، واژه نامه ی ذهنی شان فلج میشود – دیگر چه مجال اندیشیدن؟ این ها واقعیت هایی است که خیلی ها نمی بینند. خوب حق هم دارند که نبینند. چهکارشان داری آقا؟!
٤. یک موضوع مسخره ی دیگر هم هست که فکر ما را به شدت مشغول می کند؛ داستان های کوتاه انتخاب شده از آقای بیکافسکی (به نام های شاعر بزرگ و سیاست)، به صورت مستقیم و دست نخورده از کتابی با نام "موسیقی آب گرم" و با ترجمه ی جناب "بهمن کیا رستمی" آورده شده بودند و جالب تر آن که این کتاب در زمان استقرار دولت نهم و وزارت صفار هرندی مجوز چاپ و انتشار گرفته است. حالا بنده به این دوست مان پیشنهاد می کنم، مقاله ای هم با عنوانِ "هرزه نگاری در وزارت ارشاد، با چه هدفی؟" نگارش بفرمایند تا بساط هرزه نگاری از بیخ و بن بر چیده شود. و در ادامه قشر بیدار را دعوت می کنم تا به جای یقه ی بنده، یقه ی وزارت ارشاد را بچسبند که بنده از فرط عدالت ورزی های مکرر به همین یک دست لباسی که دارم و مخصوصن به یقه ی آن سخت محتاجم.
٥. من امید وارم همه ی ما رستگار شویم رفقا. باور کنید من سخت امیدوارم.
پی نوشت:
* کاملن واضح است که نگارنده ی مقاله ی مورد نظر دچار ضعف اطلاعاتی فراوان است و متوجه تفاوت های عیان میان اِروتیسمِ هنریِ موجود در داستان های بیکافسکی و پورنوگرافی وقیحی که جامعه را انباشته است، نمی شود. که البته به خاطر ندانستن این موضوع ایرادی به ایشان وارد نیست.