تبليغاتX
وبلاگ خازییل
87/11/29
زندگی ١٤- بچه‏های آسایش‏گاه فیاض بخش


آقای خازییل به همراه رفیق تازه‏اش علی.

علی و افشین.



پ ن: امیدوار باشید، راجع بهشان چیزی برای‏تان بنویسم تا رستگار شوید.

+ لینک مستقیم
87/11/29
صبح عجیبِ بیرون بار
 برای س.ر.رضایی و شرلی جکسون، هردو به خاطر لاتاری.


 قبلن همچین چیزی اتفاق نیفتاده بود و کسی نمی‏دونست
این چیزا چه طور می‏تونه اتفاق بیفته.

دور و بر یازده صبح بود و من بیرون وایساده بودم تا یه‏کمی هوا بخورم.
دنی قدم زنون اومد و من و دنی شروع کردیم به حرف زدن.
همون‏موقع هری اومد پیش ما که یه گوشه وایساده بودیم.

بعد متوجه دو تا مرد دیگه شدم
که چند متر اون‏ورتر وایسادن و باهم دیگه صحبت می‏کردن.

به دنی و هری گفتم:
" بیاین بریم تو، یه‏کم مشروب بریم بالا. "
"دنی گفت:
" نه همین بیرون خوبه، یه‏کم گپ بزنیم."

خوب وایسادیم و گپ زدیم.

بعد دیدم که چندتا مرد دیگه رسیدن.
بعضیا شون حرف می‏زدن، بعضیا هم فقط وایساده بودن.

خیلی آروم اتفاق افتاد.

هی مردهای بیشتری رسیدن و اون گوشه وایسادن.
داشت شلوغ می شد.
بیشتر داشت خنده دار می‏شد.

یه‏چیز عجیب توی هوا بود،
می‏تونستی حس‏اش کنی.

حالا دیگه کلی صدا اون‏جا بود.
و بازم مردای بیشتری اومدن.
معلوم نبود از کجا می‏آن.

همون دور و بر وایسادن
حرف می‏زدن،
می‏خندیدن و سیگار دود می‏کردن.

جیم، صاحب‏بار سرش رو از در آورد بیرون و پرسید:
" هی، اون بیرون چه خبره؟ "

یکی خندید.
جیم برگشت توی بارِ خالی.

حس کردم کل قضیه خیلی عجیبه،
انگار که دنیا یه‏هو تصمیم گرفته کلن عوض بشه.

توی هوا یه حسی مثل لذت قمار کردن بود.
فکر می‏کنم همه اینو فهمیدن.

یه انرژیه پرقدرت بود که می‏ذاشت روش لم بدی و به کارات برسی.

بعد، جک که پلیس بود، اومد.
" هی، با شمام یاروا،
متفرق شین. چه الم شنگه‏ایه که راه انداختین؟ "

همه‏مون جک رو می‏شناختیم.
شبا باهاش مشروب می‏خوردیم.

خیلی زود جک هم همون‏جا وایساد و با بقیه حرف می‏زد و حرفاشون رو می‏شنید.

دنی نیشش باز شد:
" یا مسیح، خیلی عجیبه."
گفتم: " من که خوشم می‏آد."

تمام اون گوشه‏ای که ما وایساده بودیم پر از آدم شد،
وِل و راحت وایساده بودن و می‏خندیدن.

ماشینا سرعت‏شون رو کم می‏کردن و راننده‏ها،
حیرونِ بیرون می‏شدن که چی شده.
ما هم نمی‏دونستیم.

آخرسر من گفتم:
" دیگه نمی‏تونم این‏جا وایسم،
من می‏رم تو یه‏چیزی بندازم بالا."

دنی و هری دنبال من اومدن تو.
خیلی زود چند نفر دیگه هم اومدن.

صاحب‏بار گفت:
" کلی آدم اون بیرونه."

هری گفت:
" آره، اما زنا کجان؟"
دنی گفت:
" زنا با مفت خورای بی سر و پایی مثل ما هیچ کاری ندارن که بکنن."
هر کدوم مون چند تایی رفتیم بالا.
شاید بیست دقیقه‏ای طول کشید.

بعد رفتم سمتِ در و یه نگاهی به بیرون انداختم.
برگشتم و نشستم.

" عجیبه، کجا رفتن؟ "
دنی گفت:
"  عجیب‏ترین صبح زندگی‏م."
هری گفت:
" آره"

نشستیم اون‏جا و راجع بهش فکر کردیم.
بعد، دنی شروع کرد راجع به این حرف زد که
پدر مادرش چه‏جوری به خاطر بد مستی می خواستن از خونه پرتش کنن بیرون.

جیم، صاحب‏بار، همون‏جا وایساده بود و
لیوانا رو برق می‏انداخت
و همه چیز به حالت طبیعی برگشته بود،
حتا این‏که منتظر بودیم ببینیم
کی می‏خواد پول دور بعد رو حساب کنه.


چارلز بیکافسکی
برگردان: آقای خازییل

+ لینک مستقیم
87/11/28
دعوت‏نامه‏ای برای بادهای بهاری کویر

به باد گفتند کجا خونه داری؟
گفت: یه کلبه خرابه‏ای دارم، اون هم بَردسیره.


پ ن: باد دارد به خانه‏اش بر می‏گردد.

+ لینک مستقیم
87/11/28
دل درد!

دخترهای توی تاکسی فکر می‏کنند که پسرهای توی تاکسی نمی‏دانند "هیوسین" چیست!

+ لینک مستقیم
87/11/28
نهیب

نام مستعاری که محافظه کاری هم‏خانه‏اش باشد، دو زار نمی‏ارزد. می‏فهمی آقای خازییل؟ می‏فهمی؟!

+ لینک مستقیم
87/11/27
درس‏های کوچک ١

نویسنده‏ای که یک ذره طنز نتوانی توی کارش پیدا کنی، کلن مرخص است.

 

+ لینک مستقیم
87/11/24
زندگی ١٣


هم اکنون زندگی این است؛
خداحافظ تهران، سلام جنون بی پایان.

+ لینک مستقیم
87/11/23
وِروِر
پدرم یه آدمی بود پر از خورده حرف:
" زود بخواب و زود پاشو... "
" یه احمق و پولش ... "
" ارزش هر رخت خواب به کسیه که توش می‏خوابه، پس بخواب توش... "
" هر قرونی که پس‏انداز کنی... "
" کاری که می‏گم رو بکن، نه کاری رو که کردم... "
" اگه موفق نشی، بهتره بری تخم مرغ لیس بزنی... "

چیزهای دیگه‏ای هم بود
اما فراموش‏شون کرده‏م.
چه‏طور می‏تونست همه‏ی اونا رو
پشت سر هم بلغور کنه!

وقتی مرد،
رفتم تا یه نگاهی بهش توی تابوت بندازم.
همه راجع به این حرف می‏زدن که چه‏قدر خوب به‏نظر می‏رسه.
" خیلی آرومه! نگاش کن، چه‏قدر راحت خوابیده!
واقعن که خیلی خوب بهش رسیده‏ن. "

من فقط بهش نگاه کردم،
بیش‏تر منتظر بودم یکی از اون حرفاش رو بپرونه:
" کون یه مرده، بهتر از اینه که هیچ کونی تو کار نباشه..."
" تعجب نکردی که این نرگسای زرد رو از کجا آوردم؟ "

اما هیچ اتفاقی نیفتاد،
رفتم اون‏ور دنبال عموم که گفت:
" هی هنری بیا بریم یه چیزی بخوریم. "
گفتم: " یه جایی سراغ دارم. "
" بیا بریم..."

تقریبن هنوز می‏تونستم صداش رو
از تو تابوت بشنوم که می‏گفت:

" راه قلب یه مرد،
از توی معده‏شه..."


چارلز بیکافسکی
برگردان: آقای خازییل
+ لینک مستقیم
87/11/23
آدمی‏زاد‏ها ٤

بعضی آدمی‏زادها نمی‏فهمند؛
آن‏جور زیبایی که در نقص‏های کوچک خصوصی موج می‏زند، هرگز در کمال‏های عمومی قابل رویت نیست.
بعضی آدمی‏زاد‏ها هرگز نمی‏فهمند.
+ لینک مستقیم
87/11/22
فرزند افسردگی
 
هیچ وقت پول و پله‏ای نداشتم اما
یه دوچرخه داشتم
گرچه برای تابستون‏ها خیلی کم بود،
اما هی با دوچرخه می‏رفتم تا ساحل و بر می‏گشتم.
البته با این کار فقط کونم رو هی از لس‏آنجلس تا 
ونیز می‏بردم و بس‏
اما خوب، هیچ کار دیگه‏ای نبود که بکنم.
یه چیزی اما برام داشت این رفت و آمدها؛
 که حسابی پاهام رو ساخت.
چارده ساله بودم و قوی‏ترین پا‏ها رو
توی سرتاسر جنوب داشتم، شاید.

چیزی که سواری رو باحال‏تر می‏کرد،
این بود که هر دفعه سعی می‏کردم زودتر برم و بیام.
هر بار رکورد خودم رو می‏شکستم و به یه
رکورد تازه فکر می‏کردم.

من تندتر و تندتر پا می‏زدم.
و اوضاع همیشه ردیف بود،
به جز یک روز آفتابی،
که وقتی داشتم توی مسیر سخت عرق می‏ریختم،
یه یارو سوار یه ماشین مسابقه‏ای قرمز
سرم داد کشید:
" هی، بچه، جلوتو نگا کن کدوم قبرستونی می‏ری! "
بهش نگاه کردم.
 یارو یه پیرمرده بود، توی یه ماشین لگن،
داشت سیگار دود می‏کرد و یه دختر جوون و موبور هم باهاش بود.

سرش نعره زدم: " صاف تو کون تو! "

 دوچرخه رو که کشیدم کنار، سرعت ماشینش رو کم کرد.
یه نگاه بهم انداخت و گفت: " می‏تونی دوباره تکرارش کنی؟ "

تکرارش کردم.
دختر که باد داشت موهاشو می‏برد
بهش نگاه کرد و
خندید.

"دلم می‏خواد نگه دارم و
دهنت رو صاف کنم. "

- هوار کشیدم:
" نگه دار! نگهش دار! "

همین طور که داد و بیداد می‏کرد،
کنار جدول نگه داشت.
دوچرخه‏م رو گذاشتم و رفتم سمتش.
هیچ ترسی نداشتم.
احساس فوق العاده‏ای بود.

یک راست رفتم سمت ماشین.
از توی ماشین نگاهم کرد.
پیاده نشد.
دختره داشت یه چیزی بهش می‏گفت.
یک‏دفعه ماشین رو روشن کرد
و از جا کند.

سر چهارراه پیچید سمت راست.
برگشتم سر وقت دوچرخه‏م.
سوار شدم و شروع کردم به پازدن.

اون وقت دوباره از پشت سرم برگشت.
یک بلوک رو دور زده بود.
صورتش رو دیدم که نگاهم می‏کرد.
هم‏چین نفرتی رو کم‏تر دیده بودم.

بعد، همین طور بلوار رو
اون قدر رفت پایین، که با دختره محو شد.

توی مسیر پا می‏زدم.
دیگه هیچ عجله‏ای نداشتم.

رکورد باید می‏رفت به جهنم.
فاتحه‏ی یارو رو خونده بودم و
دختره با اون موهای بلند،
داشت به من
فکر می‏کرد.

من،
مرد شده بودم.


چارلز بیکافسکی
برگردان:آقای خازییل

+ لینک مستقیم
87/11/22
خواب نما
 
 تمام جمعیت را از بالا می‏دیدم انگار، اما خودم هم در میان‏شان بودم. جمعیت سخت متاثر بود. درست نمی‏دانم از چه چیز. زیر فشار له می‏شدم. خیال می‏کردم دیگر نباید بشود که نفس بکشم. می‏کشیدم اما. یک آقایی آن گوشه چیز غمگینی را با صدای بلند برای جمعیت می‏خواند، شاید نوحه‏ای چیزی بود، درست نمی‏فهمیدم. یک خر عروسکی هم میان جمعیت بود که این سمت و آن سمت می‏رفت. مال بچه ای بود. گم‏اش کرده بود. آقای نوحه‏خوان خرِ عروسکی را گرفت بالا؛
- ببینین این بچه با این اومده.
 و همه انگار که قلب‏هاشان تنگ شده و گرفته باشد، سخت می‏گریستند.
 ٢٢ بهمن بود گمان کنم.
+ لینک مستقیم
87/11/22
باز هم تز!

ادبیات بدون کامپیوتر می‏میرد!
این جمله را این‏گونه هم می‏توان باز نویسی کرد شاید؛
هرگونه آفرینش ادبی بدون کامپیوتر محال است آقا!

+ لینک مستقیم
87/11/21
زندگی ١٢
    

این جور زندگی دیگر شرح ندارد!
+ لینک مستقیم
87/11/19
classical

معلم انگلیسی مان توی سال‏های اول دبیرستان،
خانم گردیس، نمی نشست پشت میزش،
میز اول را خالی نگه می داشت،
می نشست بالای میز و پاهایش را می انداخت روی هم.
و ما می دیدم آن پاهای بلند ابریشمی را، آن پهلو های جادویی  را،
- وقتی قوزک هایش را می گرداند و
 این پایش با آن کفش پاشنه بلند سیاه را
 روی آن یکی می انداخت و
از هاوتورن، ملویل، پو و بقیه صحبت می کرد -
که هوس گرمی ازشان می تابید.
ما پسر‏ها گوش مان بدهکار درس نبود،
اما انگلیسی موضوع مورد علاقه مان بود
و هیچ وقت پشت سر خانم گردیس بد نمی گفتیم.
حتا راجع بهش بین خودمان حرف نمی زدیم.
ما فقط توی آن کلاس می نشستیم
و زل می زدیم به خانم گردیس
و می دانستیم مادرها مان،
یا دخترهای کلاس،
یا هر زن دیگری توی خیابان،
مثل او نیستند.
هیچ کس مثل خانم گردیس نبود
و خانم گردیس هم خودش این را می دانست،
می نشست آن‏جا روی آن میز رو به رویی،
یله می داد رو به روی بیست تا پسر چهارده ساله
که توی جنگ ها و گذر سال ها هیچ وقت فراموشش نمی کردند،
هیچ وقت یک خانم همین طور که حرف می زد نگاه‏مان نمی کرد،
نگاه‏مان می کرد که زل زده بودیم بهش،
توی چشم هاش خنده بود،
به ما لبخند می زد.

همه اش پاهاش را روی هم می انداخت، از این ور به آن ور
و از آن ور به این ور،
همین طور که از هاوتورن، ملویل و پو حرف می زد،
دامنش با ظرافت، ذره ذره، بالا و بالا تر می رفت
تا این که زنگ مدرسه کلاس را تمام می کرد،
سریع ترین ساعت روزمان.
ممنونم خانم گردیس، به خاطر جالب ترین سیستم آموزشی تان،
شما درس خواندن را خیلی آسان تر کردید،
ممنونم خانم گردیس، ممنونم.


چارلز بیکافسکی
برگردان: آقای خازییل
+ لینک مستقیم
87/11/18
پدر
  


می‏گوید: "آن وقت‏ها حاجی بازاری‏ها سینما‏ها را می‏خریدند، خراب‏شان می‏کردند، جاش مسجد می‏ساختند."
سکوت می‏کند. بعد ادامه می‏دهد: " حالا باید یک کسی پیدا شود که مسجدها را بخرد، خراب‏شان کند و جاش سینما بسازد."
اندیشه‏اش را تقریبن برای اولین بار تحسین می‏کنم.

پ ن: عکس مربوط به سینما مهتاب کرمان است.
+ لینک مستقیم
87/11/14
خانوم استفراغ


دور و بر چارده سال‏مون بود،
بلدی، نورمن و من.
حول و حوش ده شب
 نشسته بودیم توی پارک محله‏مون.
داشتیم آبجو هایی که دزدیده بودیم رو می خوردیم.

اون‏وقت دیدیم یه ماشین همین جوری اومد و
کنار جدول وایساد.
در باز شد و یه خانوم خم شد بیرون و
شروع کرد توی خیابون بالا آوردن.
یه بارگی و سریع کارشو کرد.
اون‏وقت از ماشیننش پیاده شد
و اومد توی پارک.
یکم تلو تلو می خورد.

نورمن گفت:" خورده، بریم بگاییم‏‏‏ش!"
من گفتم:"باشه"
بلدی گفت: "باشه"
خانومه یه جوری تو پارک راه می رفت
انگار داره رو اَبرا می ره.
معلوم بود وزنش سنگینه
اما جوون بود،
سینه های خوبی هم داشت،
پاهاشم که حرف نداشت،
روی کفشای پاشنه بلندش بند نمی شد.

بلدی گفت: " من خوب می گیرمش."
نورمن گفت: " خودم خوب می گیرمش"

همین وقتا بود که خانومه
ما رو دید که روی نیمکت نشستیم.

از همون دور گفت: اِ

همین طور که به ما خیره شده بود
اومد جلو.

"به به، چه پسرای خوبی..."

اوضاع باب دل‏مون پیش نمی رفت.

نورمن پرسید: یکمی باهامون می خوری جیگر؟

"نه بابا،خیلی خوردم،حالم داره به هم می خوره، تازه با دوست پسرم هم دعوام شده...."

همین طور که وایساده بود، توی نور ماه تلو‏تلو می‏خورد.
نورمن بهش گفت: " آخه اون چی داره که من ندارم؟"
" پر رو نشو! "
بلدی گفت: " بیا این‏جا جیگر. یه چیزی دارم که می خوام نشونت بدم."

خانومه راه افتاد که بره، گفت: من دیگه دارم می رم.
بلدی از جا پرید(اون موقع نیمه مست بود)و افتاد دنبالش.
" یه چیزی واست دارم جیگر."

خانومه شروع کرد به دویدن.
بلدی هم پشت سرش دوید.

اون‏وقت بلدی سعی کرد از پشت بگیردش،
نتونست و از پشت کون گندش افتاد توی علفا.

خانومه فرار کرد توی ماشین،
روشنش کرد و ماشینو توی خیابون از جا کند.

بلدی برگشت سمت ما.
"ریدم بهش،جنده!"

نشست پیش ما روی نیمکت،
قوطی آبجوش رو برداشت و یه قلپ گنده رفت بالا.
گفت: خودش می خارید. خودش بد می خارید.

گفتم: بد آوردی بلدی.

نورمن گفت: فکرشو بکن که برگرده.
بلدی گفت: "مطمئن باش.
دلش پیش بوقلمون منه."

فکر نمی کنم که هیچ کدوم از ما واقعن
فکر می کرد که خانومه ممکنه برگرده
اما ما اون‏جا نشستیم، آب‏جو هامون رو خوردیم و
منتظر شدیم.
همه مون باکره بودیم.
اما اون‏وقت ها خیلی احساس قدرت می کردیم.
می نشستیم اون جا و سیگار دود می کردیم،
قوطی قوطی آب جو خالی می کردیم.

بعدش همه مون باید می رفتیم خونه
و جلق می زدیم
و به خانوم توی پارک فکر می کردیم،
که دهنش که مزه ی ویسکی می  داد و
اون پاهای بلندش رو توی نور ماه می بوسیدیم،
درست همون وقتی که بابا ننه مون،
خسته از همدیگه، هرکدوم توی یه اتاق خوابشون برده بود،
آب از شیر پارک فواره می زد.


 چارلز بیکافسکی
 برگردان: آقای خازییل



پ ن:
عکس: کاوه گلستان


+ لینک مستقیم
87/11/14
شما، خودت بخوان حدیث از این مهمل!
ای میلی برای ما آمده است مبنی بر معرفی وبلاگ زیر:
این است.


پ ن:
مومنین بر این باورند که...
+ لینک مستقیم
87/11/14
Memorial

گمان كنم هنوز يادتان باشد رازي را كه يك بار براي تان فاش كردم؛
زندگي گاهي وقت ها زبان آدم را مي برد، مي اندازد جلوي سگ.

+ لینک مستقیم
87/11/14
I just can post the title with my mobile phon!
+ لینک مستقیم
87/11/11
Tehran

و اینک تهران؛ شهر غصه های من.


 


پ ن:
چيزي شبيه به اين ساختمان بلند را در خواب ديده ام.

+ لینک مستقیم
87/11/08
شیطانِ آقای شاملو

نمی‏دانم شیطان است یا آقای شاملو، که مدام زیر گوشم زمزمه می‏کند:

" واپسین شعاع آفتاب شامگاهی،
نشان دهنده‏ی راهی‏ست
که خواهان در نوشتن آن‏ام.
ابرهایی که با وزش باد در حرکت است،
نشان دهنده‏ی راهی ست
که خواهان در نوشتن آن‏ام.
خش خشِ برگ‏ها زیر قدم‏هایم می‏گویند:
 بگذار تا فرواُفتی، آن‏گاه راه آزادی را باز خواهی یافت. "
+ لینک مستقیم
87/11/07
"رادیو بچگی"

  خیلی وقت بود که نغمه‏های شب های کودکی‏ام را فراموش کرده بودم، با این که شیفته‏ی رادیو هستم، این روزها و شب‏ها کمتر پیش می آید که بتوانم هیچ کدام از برنامه‏هایش را گوش کنم و به آن دل‏بسپارم. حتا نمی دانم این برنامه‏ی شب بخیر کوچولو که آن خانوم مهربان با آن صدای گرم و دلچسب‏اش اجرا می‏کرد، هنوز زنده است یا نه.
امشب، با پیدا کردن فایل صوتی برنامه دلم کمی خوش شد. چشم‏هایم را بستم، مادرم دست کشید روی سرم، به صدای آن خانوم مهربان گوش دادم و ...


گنجشک لالا، سنجاب لالا،
آمد دوباره مهتاب لالا
لالا لالایی لالا لالایی،
لالا لالایی لالا لالایی،
لالا لالایی لالا لالایی.

گلدون خوابید مثل همیشه،
قورباغه ساکت، خوابیده بیشه،
گلدون خوابید مثل همیشه،
قورباغه ساکت، خوابیده بیشه،
لالا لالایی لالا لالایی،
لالا لالایی لالا لالایی.
جنگل لا لالا،
برکه لا لالا،
شب بر همه خوش، تا صبح فردا،
شب بر همه خوش، تا صبح فردا،
لالا لالایی لالا لالایی،
لالا لالایی لالا لالایی،
لالا لالایی لالا لالایی،
لالا لالایی لالا لالایی...



 پ ن:
 موسیقی را از 
این جا دانلود کنید.
+ لینک مستقیم
87/11/07
چه کسی کلاه مرا پس معرکه گذاشته است؟

  آن وقت ها که بچه بودم، پدرم می گفت: "درس اگر نخوانی کلاهت پس معرکه است." درس می خواندم. اما نمی فهیدم "کلاهت پس معرکه است" یعنی چه. با این حال این ترکیب را دوست داشتم.

  دیروز که استاد داد زد: " برو آقا، بیشتر از اینا که نمی تونیم بهت نمره بدیم، اگه بخوایم بدیم باید درشو گل بگیریم." و در اتاقش را رویم بست، فهمیدم که کلاهم پس معرکه است.


پ ن :
پاهایم لرزید، صدایم سست شد و نتوانستم با مشت بکوبم روی در اتاقش و داد بزنم: " خیلی وقت پیش باید درش رو گل می گرفتی احمق! "

+ لینک مستقیم
87/11/07
maybe

شاید نیم ساعت پس از مرگ تان در بهشت باشید، اگر شیطان نفهمد که مرده اید.

+ لینک مستقیم
87/11/05
زندگی ١١
جالب است که بدانید، گاهی وقت ها زندگی چیزی است توی مایه های این:


+ لینک مستقیم
87/11/05
تـــــز

یک تزی هست که اخیرن در رابطه با موسیقی مطرح شده، البته مخالفان زیادی دارد؛
موسیقی هرچه از لحاظ روشن‏فکرها کم ارزش‏تر و درب‏ و‏ داغان‏تر باشد، غنی‏تر است.

+ لینک مستقیم
87/11/04
kill, kill ,kill zombies

 قرار است دستور بدهیم از چهار پنج روز دیگر، پوستر زیر را در جای جای شهر نصب کنند.

  


+ لینک مستقیم
87/11/03
Reality

می‏دانید، یک حقیقتی را می‏خواهم آهسته کنار گوش‏تان بگویم، امیدوارم باورش کنید؛
بعد از جنگ، "امتحان گرفتن" شوم‏ترین دستاورد بشری است.

+ لینک مستقیم
87/11/03
آدمی‏زاد‏ها ٣


بعضی آدم‏ها از نوادگان شخصیت‏های کارتونی دوران کودکی من هستند.

+ لینک مستقیم
87/11/03
ایرانسل؛ آقای کَلاشِ توی موبایل من

شاید یک شب مهتابیِ زمستانی بود که آقای خ و دو تا از رفقایش -  که همه از اصحاب اجباری ایرانسل هستند -  نشسته بودند دورِ هم و گل می‏گفتند و گل می‏شنفتند. ناگهان، هیچ‏کدام از این سه شخص موجود نفهمیدند چه شد که موضوع بحث‏شان شد خدماتِ ویترین ایرانسل. در این بین آقای خ متوجه شد که اگر یک شخصِ ایرانسل دار عبارت chead را، به شماره ی 8282 بفرستد، آقای ایرانسل با کم نمودن مبلغ 35 تومان، یک چهره‏ی ادبی را به ایشان معرفی خواهد نمود!

آقای خ همین‏طور خوشحال بود - چون می‏توانست اطلاعات ناچیز خود را، راجع به چهره‏های ادبی کامل‏تر نماید و به دوستانش هم این پیشنهاد را بکند - تا این که اس‏ام‏اس زیر به دستش رسید، نویسنده‏ی مورد نظر آقای ایرانسل صادقِ هدایت بود؛


صادق هدایت:
تولد 1281 تهران.
نویسنده‏ی ایرانی که در سال 1296 ادبیات فرانسه را آموخت،
در 1305 برای ادامه‏ی تحصیل به بلژیک و سپس فرانسه رفت.
در 1309 به تهران بازگشت و در بانک ملی استخدام شد.
وی در 1324 بر اساس دعوت دانشگاه آسیای میانه، عازم تاشکند شد و در همان‏جا در‏گذشت. [!]
از آثار وی می‏توان به بوف‏کور اشاره کرد.


و این طور شد که آقای خ، جناب هدایت را شناخت!


پ ن:
یک بانویی توی پست گذشته کامنت گذاشت، که قدم اش بر سر چشم های ما.

+ لینک مستقیم