

علی و افشین.
پ ن: امیدوار باشید، راجع بهشان چیزی برایتان بنویسم تا رستگار شوید.

اونوقت دیدیم یه ماشین همین جوری اومد و
کنار جدول وایساد.
در باز شد و یه خانوم خم شد بیرون و
شروع کرد توی خیابون بالا آوردن.
یه بارگی و سریع کارشو کرد.
اونوقت از ماشیننش پیاده شد
و اومد توی پارک.
یکم تلو تلو می خورد.
نورمن گفت:" خورده، بریم بگاییمش!"
من گفتم:"باشه"
بلدی گفت: "باشه"
خانومه یه جوری تو پارک راه می رفت
انگار داره رو اَبرا می ره.
معلوم بود وزنش سنگینه
اما جوون بود،
سینه های خوبی هم داشت،
پاهاشم که حرف نداشت،
روی کفشای پاشنه بلندش بند نمی شد.
بلدی گفت: " من خوب می گیرمش."
نورمن گفت: " خودم خوب می گیرمش"
همین وقتا بود که خانومه
ما رو دید که روی نیمکت نشستیم.
از همون دور گفت: اِ
همین طور که به ما خیره شده بود
اومد جلو.
"به به، چه پسرای خوبی..."
اوضاع باب دلمون پیش نمی رفت.
نورمن پرسید: یکمی باهامون می خوری جیگر؟
"نه بابا،خیلی خوردم،حالم داره به هم می خوره، تازه با دوست پسرم هم دعوام شده...."
همین طور که وایساده بود، توی نور ماه تلوتلو میخورد.
نورمن بهش گفت: " آخه اون چی داره که من ندارم؟"
" پر رو نشو! "
بلدی گفت: " بیا اینجا جیگر. یه چیزی دارم که می خوام نشونت بدم."
خانومه راه افتاد که بره، گفت: من دیگه دارم می رم.
بلدی از جا پرید(اون موقع نیمه مست بود)و افتاد دنبالش.
" یه چیزی واست دارم جیگر."
خانومه شروع کرد به دویدن.
بلدی هم پشت سرش دوید.
اونوقت بلدی سعی کرد از پشت بگیردش،
نتونست و از پشت کون گندش افتاد توی علفا.
خانومه فرار کرد توی ماشین،
روشنش کرد و ماشینو توی خیابون از جا کند.
بلدی برگشت سمت ما.
"ریدم بهش،جنده!"
نشست پیش ما روی نیمکت،
قوطی آبجوش رو برداشت و یه قلپ گنده رفت بالا.
گفت: خودش می خارید. خودش بد می خارید.
گفتم: بد آوردی بلدی.
نورمن گفت: فکرشو بکن که برگرده.
بلدی گفت: "مطمئن باش.
دلش پیش بوقلمون منه."
فکر نمی کنم که هیچ کدوم از ما واقعن
فکر می کرد که خانومه ممکنه برگرده
اما ما اونجا نشستیم، آبجو هامون رو خوردیم و
منتظر شدیم.
همه مون باکره بودیم.
اما اونوقت ها خیلی احساس قدرت می کردیم.
می نشستیم اون جا و سیگار دود می کردیم،
قوطی قوطی آب جو خالی می کردیم.
بعدش همه مون باید می رفتیم خونه
و جلق می زدیم
و به خانوم توی پارک فکر می کردیم،
که دهنش که مزه ی ویسکی می داد و
اون پاهای بلندش رو توی نور ماه می بوسیدیم،
درست همون وقتی که بابا ننه مون،
خسته از همدیگه، هرکدوم توی یه اتاق خوابشون برده بود،
آب از شیر پارک فواره می زد.
چارلز بیکافسکی
برگردان: آقای خازییل
دیروز که استاد داد زد: " برو آقا، بیشتر از اینا که نمی تونیم بهت نمره بدیم، اگه بخوایم بدیم باید درشو گل بگیریم." و در اتاقش را رویم بست، فهمیدم که کلاهم پس معرکه است.
پ ن :
پاهایم لرزید، صدایم سست شد و نتوانستم با مشت بکوبم روی در اتاقش و داد بزنم: " خیلی وقت پیش باید درش رو گل می گرفتی احمق! "
![]()
پ ن:
یک بانویی توی پست گذشته کامنت گذاشت، که قدم اش بر سر چشم های ما.