تبليغاتX
وبلاگ خازییل
87/12/30
پیشنهاد

خیلی واضح است که کلمه‌ی "پاک‌دامن" یعنی چه و به کجاها اشاره دارد. عجیب است که سانسور مملکت ما شامل‌ حال این کلمه نمی‌شود.


+ لینک مستقیم
87/12/27
دورِ بعد

پیر ما "‌ پیر" نبود،
یک نفر آدم حسرت زده که:
در میان فرق اهل کتاب
بر نظر گاه خودش تکیه زده،
فرقه‌ی خود ساخته بود.

+ لینک مستقیم
87/12/27
آقای رئیس جمهور، ما هم...




پ ن:
تجربه نشان داده است که بد شعاری هم نیست. ظاهرن در فعالیت‌های مملکت داری جواب داده است.
+ لینک مستقیم
87/12/26
سنگ سبز، سنگ آبی
 
وظیفه‌ی اداره‌ی دنیا اگر دست من بود، چند دانش‌مند درجه یک - نه امثال دکتر ش. و دکتر ز. هایی که دور و اطراف خودمان هستند و کثافت‌هایی را که سی سال پیش دانش‌مند‌های احمق‌تر از خودشان، توی فضای غیر آکادمیک، گرد آوری کردند را توی فضاهای آکادمیک به سر و روی بچه‌های مردم می‌مالند - استخدام می‌کردم تا صحت ارتباط یک سری روابط پیچیده، که معتقدم کشف‌شان دنیا را دگرگون خواهد کرد، را تحقیق کنند. از جمله‌ی این روابط می‌شود به موارد زیر اشاره کرد:

١/ والدین پسرهای جوانی که از بلندی هراسی ندارند، از هم طلاق خواهند گرفت.
٢/ بین عقاید یک دلقکِ آقای بُل و قطار تهران - کرمان، یک رابطه‌ی عجیب فرامادی هست که باید کشف شود.( مراجعه شود به آقای س.)
٣/ میان پنچری چرخ‌های تیوب دار و لغت الفرس اسدی طوسی ارتباط جنسی خاصی هست که سه فرزند نامشروع بیچاره در پی داشته است.

و بسیاری موارد دیگر که دوست داشتم با دانش‌مندهای عزیز خودم در میان‌شان بگذارم.
+ لینک مستقیم
87/12/26
آدمی‌زادها ٧ – تز٣


از آدمی‌زادهایی که در زمان کودکی‌، حتا یک بار ندیده‌اند که مادرشان خود را به بغل پدرشان بیاندازد و های‌های گریه کند، باید دل برید. آن‌ها به فناک رفته‌اند.


+ لینک مستقیم
87/12/24
قطار


از خواب می‌پرم. دیرم شده است.

توی خواب یک گدای دوره گرد بودم، تابلویی دستم بود که رویش نوشته بودم:
“I want one more cup of coffee, please 500 tomans”
دور و برم شلوغ بود. کسی نگاهم نمی‌کرد. براثر نمی‌دانم چه حادثه‌ای، دیروزش در بیمارستان بوده‌ام؛ کسی می‌آید جلو، یک ١٠٠ تومانی پرت می‌کند طرفم، مچاله شده است.
آسمان خاکستری، دارد می‌بارد روی سرم.

باید حاضر شوم؛ قطار منتظر کسی نمی‌ماند.

+ لینک مستقیم
87/12/17
لحظه‌های خالیِ خالی ١

ایستاده است پشت سرم، نگاهم را روی کیبرد انداخته‌ام پایین، دارد نتیجه‌ی تایپ کردنم را نگاه می‌کند.
سرم را که می‌آورم بالا، می‌گوید: " همه‌ش چرت و پرت شد."
یادم رفته است که زبان کامپیوتر را فارسی کنم.
می‌گویم: " خیال می‌کنی اگه فارسی بود، چرت و پرت نمی‌شد؟ "
می‌رود.

+ لینک مستقیم
87/12/17
حقیقت

شعرِ محافظه‌کار
و آدم‌های محافظه‌کار
تنها
تا آن‌جا دوام دارند که،
بی آن‌که آسیبی بهشان برسد،
بمیرند.



چارلز بیکافسکی
برگردان: آقای خازییل
+ لینک مستقیم
87/12/17
مشکل

 برای شام، جایی نزدیک بندر
دور هم
جمع شدیم.
پل، زنش،
تینا.
من، زنم،
سارا.

شام‌مان را
تمام که کردیم.
پیشنهاد کردم
همان جا،
چیزی بنوشیم.

آن‌ها با "مرسدس"‌شان،
دنبال ما، با "بی ام و"‌مان،
آمده بودند.

با مشروب‌هایی که خوردیم،
به دین و سیاست
وارد شدیم.
به پل نگاه کردم
و دیدم
که صورتش شده،
عین مقوا،
چشم‌هاش
شده‌اند مرمر.

بعد،
صورت خودم را
توی آینه ی بالای پالتو دیدم.

سرم،
شده بود سر یک تمساح.

باز هم
مشروب بیشتری ریختم.

زندگی پس از مرگ،
سقط جنین
و روس‌ها، شده بودند موضوع  بحث.

بعد، یک نفر،
یک جک نژادی گفت
و آن شب تمام شد.

همراه‌شان تا دم در
رفتیم.
سوار "مرسدس‌"شان شدند
و پشت‌شان را دادند به صندلی‌ها.

دست تکان دادیم،
آن‌ها چراغ زدند.

برگشتیم تو.

با پرویی گفتم: " موندم الان راجع به ما چی دارن می‌گن؟"
سارا پرسید: " ما می‌خوایم راجه بهشون چی بگیم؟"
گفتم: "هیچی،"
پرسید: " تا حالا فهمیدی؟"

- " چی رو؟"
- " بعضی وقتا کله‌ت عین کله ی تمساح می شه."
- "فهمیده‌م."

سارا گفت: " ما هیچ دوستی نداریم."


چارلز بیکافسکی
برگردان: آقای خازییل

+ لینک مستقیم
87/12/16
پیر؟

آگوست که بیاید، می‌شود هفتادوسه سالم.
تقریبن دیگر وقتش است که بار و بندیل‌ام را ببندم
تا بروم پیِ یللی و تللی‌ام توی آن دنیا.
اما دوتا چیز هست
که نگه‌ام می‌دارد:
هنوز آن‌قدرها که باید، شعر ننوشته‌ام
و این پیرمرده‌ای
که در خانه‌ی کناری‌مان زندگی می‌کند.
نود و شش سال اش است
و هنوز زنده است.
با عصا به پنجره‌اش می‌کوبد و
برای زنم بوس می‌فرستد.
کاملن گوش به زنگ،
کمرش صافِ صاف،
و پاهاش فرز است،
تلویزیون هم زیاد نگاه می‌کند
اما همه‌مان نمی‌کنیم؟

من گاهی وقت‌ها می‌بینمش،
پرت و پلا می‌گوید،
جنسش خراب نیست‌ها، بعضی وقت‌ها
مواظب است حرف تکراری نزند،
اما بیشتر وقت‌ها می‌ارزد که
دقیقه‌ای بنشینی پای حرف‌هاش.

یک روز که داشتم می‌نشستم پیشش گفت:
"می‌دونی، تا چند وقت دیگه می‌خام فوتبال رو شروع کنم..."
گفتم: " خوبه، من چیزی از فوتبال سرم نمی‌شه."
گفت: " من می‌شه،
نگاه کن، دوس داری خونه‌ی من رو با یه چیز طاق بزنی؟ "
- "خوب، آره، خوب جاییه."
- " نمی‌دونم اون چیزی رو
که عوضش می‌خام رو می‌تونی بهم بدی یا نه..."
- " خوب، منم نمی‌دونم، امتحانم کن."
گفت: "راستش،
می‌خام با یه جفت خایه‌ی نو عوضش کنم."

وقتی این آدم بمیرد،
جای خالی بزرگی پدید خواهد آمد،
که سخت پر خواهد شد.

منظورم رو که می‌فهمی؟


چارلز بیکافسکی
برگردان: آقای خازییل
+ لینک مستقیم
87/12/16
کوچه‌های سرشار از مواهب ملی - دو قدم آن‌ورتر

+ لینک مستقیم
87/12/15
Vertigo

روس یا انگیس؟
اسکناس یا نوت*؟

* انگار در جنوب کشورمان خیلی‌ها به اسکناس "نوت" می گویند.
+ لینک مستقیم
87/12/13
کوچه‌های سرشار از مواهب ملی - طاهر آباد ما
+ لینک مستقیم
87/12/13
california



آنی: آلوی، این‌جا(کالیفرنیا) واقعن تمیزه.
آلوی: آخه اونا آشغالاشون رو دور نمی‌ریزن، می‌برن تو شوهای تلویزیونی نشون می‌دن.

آنی هال / وودی آلن

+ لینک مستقیم
87/12/12
طرح آب پز ١ - ادامه

 طبق سنتی که در خانواده‌ی خ. شکل گرفته بود، پسرها می‌بایست نان‌آور خانه می‌شدند و پدرها، هرچند پیر و فرتوت و از کار افتاده نبودند، شغل خانه نشینی و روزنامه خوانی و فکر کردن به مسایل سیاسی را به عهده می‌گرفتند. خ. به مسئولیت سنگینی که داشت کاملن آگاه بود و اهمیت کار خودش را حسابی درک می‌کرد. دغدغه‌ی اصلی خ. در زندگی این بود که او نه تنها حقوق زیادی دریافت نمی‌کرد، بلکه طبق توافقی که با رئیس‌اش انجام داده بود، به ازای هر روز غیبت از کار مبلغ هنگفتی جریمه می‌شد. با این حال علت بی‌حالی و حتا شعفی که آن روز به خاطر غیبت، به او دست داده بود را هیچ نمی‌فهمید.
خ. تمام حواس‌اش را جمع صداهایی که از بیرون اتاق‌اش می‌شنید کرد. تمام امور خانه روی روال معمولِ هر روز داشت انجام می‌شد و آن‌طور که معلوم بود، هنوز هیچ کس نفهمیده بود که خ. هنوز خانه را ترک نکرده است. این موضوع از آن‌جا دستگیرش شد که می‌دانست اگر پدرش تا به حال حضور او را توی خانه حس کرده بود، چنان الم شنگه‌ای به پا کرده بود که آن سرش ناپیدا بود.
خ. صبح‌ای را به یاد آورد که - مثل امروز- با توهمِ این‌که به حشره‌ای عظیم تبدیل شده است از خواب پریده بود ولی جز کسالت‌ای که تمام وجودش را بی‌حس می‌کرد هیچ مرض دیگری در خودش نیافته بود. رفتار پدرش را به یاد داشت که آن روز صبح، او را بیرون انداخته بود و پشت سرش سخنرانی بلندی راجع به بی‌مبالاتی نسبت به آینده‌ی کاری‌اش و بی‌تفاوتی خ. نسبت به خانواده‌اش ایراد کرده بود.
خ. گوشی موبایل را با بی‌حالی بالا آورد تا پاسخ احوال پرسی ن. را بدهد - این‌جا بهتر است آن‌هایی که خ. را نمی‌شناسند بدانند که او به خاطر ضعف در مسایل مالی، اپراتور ایرانسل را انتخاب کرده بود - چشم‌هایش را به صفحه‌ی موبایل دوخته بود. برای‌اش تازگی نداشت که ببیند حتا یک خط آنتن هم وجود ندارد و به جای چند ردیف خطی که روی هم - به نشانه‌ی قوت و ضعف آنتن دهی می‌نشستند- عبارت  3Gرا ببیند.

+ لینک مستقیم
87/12/09
طرح آب پز ١ - توهم کافکا بودن

 یک روز صبح همین که آقای خ. سامسا از خوابی آشفته و بی‌معنی پرید، خیال کرد که: نکند مثل جدش تبدیل به یک حشره‌ی تمام عیار شده است. اما هرچه روی شکم‌اش دست کشید و سر و صورت‌اش را لمس کرد، نه خبری از شکم برآمده‌ی قهوه‌ای و گنبد مانندی بود و نه خبری از دست و پای نازک و نحیفِ سوسک مانند. پاهاش را به راحتی بالا آورد و حتی برای این‌که از صحت کارکردشان مطمئن شود، آن‌ها را تا روی سینه‌اش جمع کرد. دست‌هاش را باز کرد و به دو طرف تکان‌شان داد. همه چیز رو به راه بود، سرش را برگرداند، نمونه‌های پارچه‌ای که شب پیش روی میز پر و پخش کرده بود به چشمش آمد - شاگردی تجار پارچه، حالا دیگر شغل آبا و اجدادی‌شان شده بود - قاب‌های روی دیوار به همان حالت قبل پا برجا بودند و همه چیز طبیعی می‌نمود.
خ. دستش را به راحتی زیر تنش برد تا گوشی موبایل‌اش را که فکر می‌کرد هنگام غلت زدن در بستر به زیر تنه‌اش کشیده شده را جستجو کند. دستش را به راحتی از میان گودی کمرش تا میانه‌ی ستون فقرات، در یک قوس ناقص به‌ راحتی گرداند و گوشی موبایل‌اش را چنگ زد.
ساعت آن‌قدر از هشت گذشته بود که خ. دیگر زحمت بلند شدن از روی تخت را به خودش نداد. سه تا اس‌ام‌اس برایش رسیده بود، یکی را خانم ن. دختر عمه‌اش، محض احوال جویی، نیمه‌های شب گذشته فرستاده بود و دو تای دیگر مربوط به هم‌کارانش بود که ساعت هشت ونیم و نه، ابتدا به او راجع به دیر آمدن و توبیخ رئیس هشدار داده بودند و بعد علت غیبت او را خیلی دوستانه پرسیده بودند.
خ. تصمیم گرفت از روی تخت‌اش بلند شود، اما کوفته‌تر از آن بود که این تصمیم را عملی کند و در واقع دوست داشت هنوز مدتی روی تخت دراز بکشد و با خودش به این موضوع فکر کند که چرا هیچ اضطرابی برای غیبت‌اش از خود نشان نمی‌دهد.


پ ن: همان‌طور که خودتان می‌دانید، لازم نیست شخصیت یک داستان از وضعیت "عذب‌اوغلی" بودن بیرون آمده باشد تا بتواند جدِ کسان دیگری باشد؛ آقای گره گور هم از این وضع مستثنا نبود.

 ادامه دارد


متن فوق به روز شده است.
+ لینک مستقیم
87/12/09
اعترافات
عکس (+) را اول ذخیره کنید، بعد ببینید.


پ ن : برای خاطرِ خاطرات.

 سلام ژ ژ روسو ی عزیزم، سلام دانش گا، سلام مردم مهربانِ عوضی سرزمین من. همه تان را می بوسم. از راه دور. خیلی دور.
+ لینک مستقیم
87/12/08
آدمی‌زادها ٦
آن وقت‌ها که بعضی آدمی‌زادها آرزوی مرگِ خودشان را می‌کنند، در حقیقت احساس مرگِ " درک‌شان از موقعیت موجود " را دارند، وگرنه زنده‌گی به خودی خود، برای‌شان چیز شیرینی است؛ البته شاید.
+ لینک مستقیم
87/12/07
In-side

دنیای درون آدم ها، شاید زیبا تر باشد.

+ لینک مستقیم
87/12/07
گمان

گمان کنم وقت‌اش رسیده است که غم‌هامان را جدی‌تر بنویسیم!

پ ن: بعضی‌ها حرمت یک نخ سیگاری که باهم دود کرده‌اند را نگه نمی‌دارند.
+ لینک مستقیم
87/12/06
Caged

حقیقت است چشم‌های آبی و موهای قرمزت؛ که دو گوی‌ آبی کوچک‌اند در محاصره‌ی شعله‌های پریشان سرخ.
+ لینک مستقیم
87/12/05
آدمی‌زادها ٥

بعضی آدمی‌زادها معلوم نیست چه‌شان است!
یا باید پا روی دم‌شان بگذاری یا ازشان تعریف کنی. آن‌ها اساسن از آدمی‌زاد‌های بی‌آزار بدشان می‌آید.
+ لینک مستقیم
87/12/04
دایره ی کامل

سان‌فورد دوست داشت حقه‌های کثیف سوار کنه،
تو بطری‌های شیر می‌شاشید، پاهای عنکبوت‌ها رو آتش می‌زد،
گربه‌ها رو شکنجه می‌کرد، توی مخزن گاز آب می‌ریخت
و از این‌جور کار‌ها.

اون پر از
حقه‌های کثیف بود.
ما با هم بزرگ شدیم.

وقتی جنگ جهانی دوم شروع شد،
رفت توی نیروی هوایی.

به من گفت:
" پسرای پرنده همه‌ی اون آشغالا رو داغون می‌کنن. "

توی ماموریت دوم‌اش بالای کانال انگلیس،
کون‌اش رو تو آسمون پاره کردن.

جسدش هیچ وقت پیدا نشد.

یه حقه‌ی کثیف دیگه، توی دنیای حقه‌های کثیف.


چارلز بیکافسکی
برگردان: آقای خازییل
+ لینک مستقیم
87/12/04
مسایل خصوصی

آقای دکتر!
مدتی است، سوراخی که از آن برای شهر ما اینترنت می‌آورند، تنگ شده است.

+ لینک مستقیم
87/12/03
منوچهر دوید پیش باباش

نشریه پرسه/
  آدمی‌زاد یک جور چشمه است که رود زمان خیلی چیزها را با خود می‌آورد و می‌ریزد تویش. گاهی باورمان نمی‌شود که زمان چه‌گونه بر ما گذشته است. پشت سرمان را که نگاه می‌کنیم، گودال عمیقی از خاطره‌هاست. خاطره‌هایی که کمتر‌ آدمی‌زادهایی پیدا می‌شوند که با آن‌ها زندگی کنند و همواره به خاطر بیاورندشان. اصلن می‌دانید، همین به یاد آوردن خاطره‌ها و یک‌طور غصه خوردن برای‌شان، هنر است. هنری که خیلی‌ها از آن محروم‌اند، یا دوست دارند محروم باشند.
قرار است این شماره این‌جا ستونی باشد که حال وهوای این جور خاطره‌های دوردست را کمی زنده کند. زنده که نه، به صورت بی‌رنگ‌شان رنگی بی حال بزند، همین. خاطره‌هایی که جزئی از حافظه‌ی جمعی‌مان باشند. جزئی از گذشته‌ی شیرین اندوه‌ناک‌مان. که گه‌گاه با به‌یاد آوردن‌شان دل‌مان می‌گیرد، بعضی‌ها‌مان شاید بغض کنیم، بهشان بخندیم یا، قلب‌مان فشرده شود.


١/
  بعضی آدم‌ها حافظه‌ی خوبی دارند، بعضی دیگر نه. گمان کنم من جزو دسته‌ی اول باشم. شواهد زیادی هم بر این مدعا وجود دارد. یکیش همین شعر "حسنی نگو یه دسته گل"  خودمان است که هنوز هم کاملن به خاطر دارمش؛
" توی ده شلمرود
حسنی تک و تنها بود،
تنها روی سه پایه نشسته بود تو سایه، باباش می‌گفت..."
چی؟ دل‌تان نمی‌خواهد شعر را کامل برای‌تان بخوانم؟
چشم.
معلوم است که آن‌وقت‌ها توی عالم دو سالگی، نه منوچهر احترامی را می‌شناختم، نه برایم مهم بود که این عموی سیبیلو که است و چه‌کار می‌کند. الان وقتی حس و حال خودم، هنگام ادا کردنِ " غازه پرید تو استخر" را به یاد می‌آورم و پشت‌بندش یادم می‌آید که فرق غاز و اُردک را نمی‌فهمیدم، دلم می‌خواهد بروم و بنشینم بر مزار آن پیرمرد سبیل از بناگوش دررفته و زار زار گریه کنم.

٢/
  آهای چشم بادامی‌های آن‌ور دنیا، آهای کارگرهای کارخانه‌ی Atari صدایم را می‌شنوید؟ آهای پدرِ یک روز مهربان شده‌ام، از همه‌تان ممنونم.
گمان کنم هفت ساله بودم. بچه‌ی همسایه‌مان آتاری خریده بود- یک دستگاه بزرگ سیاهِ وحشتناک که از تویش بازی‌های جذاب بیرون می‌آمد. آمد و گفت: "آتاری خریده‌ایم". جمعه بود و از صبح تا ظهر توی خانه‌شان آتاری بازی کردیم. برای ناهار که نشستیم سر سفره، یک کلام هم از آتاری حرف نزدم. نمی دانم پدرم چه‌اش شده بود، هرچه بود از او بعید بود، بعدازظهر آن‌روز- وقت فیلم سینمایی- داشتیم آتاری خودم را به تلویزیون چهارده اینچ پارس خودمان- از همان‌هایی که که یک زمانی مهمان خانه‌ی همه‌مان بود- وصل می‌کردیم. " یه سیم رو باید وصل کنی به آنتن هوایی، اون یکی رو به ..."

٣/
  گمان کنم توی پاراگراف قبلی راجع به پدرم بی انصافی کرده‌ام. شاید همیشه همین‌طور بوده است. خیلی‌ها را دیده‌ام که نسبت به این موجودات غمگینِ مهربان، بی انصافی می‌کنند. مهر آن‌ها هم هیچ کم از مهرمادری ندارد، مخصوصن این‌که یک ظهر بهاری، آن وقت‌ها که کلاس پنجم هستی، از مدرسه به خانه بیایی و با یک دوچرخه‌ی بیست و چهارِ کوهستان مواجه شوی که، همان موجود غمگینِ مهربان رویش نوشته باشد : " تولدت مبارک! "
 نمی‌دانم می‌توانید حس کنید یک سال بعد، وقتی دوچرخه‌ام را دزدیدند، چه حالی داشتم یا نه؟!


گمان کنم برای این شماره تا این‌جایش کافی باشد، چرا که بنده یک روده‌ی دراز سخن‌گو دارم که پدربزرگ مرحومم هنگام مرگش به من هدیه داد، پس اگر جلوی زبانم را نگیرم ممکن است سرتاسر زمستان، همه‌تان را بنشانم دور کرسی و یک‌ریز داستان‌های کوچکِ شیرینِ غمگین برای‌تان تعریف کنم.
+ لینک مستقیم
87/12/02
کوچه‌های سرشار از مواهب ملی


 عکس: شازده
+ لینک مستقیم
87/12/02
طرح خام ٤
  انسان، محض خاطر تجربه همه چیزش را به باد نمی‌دهد.
+ لینک مستقیم