نشریه پرسه/ آدمیزاد یک جور چشمه است که رود زمان خیلی چیزها را با خود میآورد و میریزد تویش. گاهی باورمان نمیشود که زمان چهگونه بر ما گذشته است. پشت سرمان را که نگاه میکنیم، گودال عمیقی از خاطرههاست. خاطرههایی که کمتر آدمیزادهایی پیدا میشوند که با آنها زندگی کنند و همواره به خاطر بیاورندشان. اصلن میدانید، همین به یاد آوردن خاطرهها و یکطور غصه خوردن برایشان، هنر است. هنری که خیلیها از آن محروماند، یا دوست دارند محروم باشند.
قرار است این شماره اینجا ستونی باشد که حال وهوای این جور خاطرههای دوردست را کمی زنده کند. زنده که نه، به صورت بیرنگشان رنگی بی حال بزند، همین. خاطرههایی که جزئی از حافظهی جمعیمان باشند. جزئی از گذشتهی شیرین اندوهناکمان. که گهگاه با بهیاد آوردنشان دلمان میگیرد، بعضیهامان شاید بغض کنیم، بهشان بخندیم یا، قلبمان فشرده شود.

١/ بعضی آدمها حافظهی خوبی دارند، بعضی دیگر نه. گمان کنم من جزو دستهی اول باشم. شواهد زیادی هم بر این مدعا وجود دارد. یکیش همین شعر "حسنی نگو یه دسته گل" خودمان است که هنوز هم کاملن به خاطر دارمش؛
" توی ده شلمرود
حسنی تک و تنها بود،
تنها روی سه پایه نشسته بود تو سایه، باباش میگفت..."
چی؟ دلتان نمیخواهد شعر را کامل برایتان بخوانم؟
چشم.
معلوم است که آنوقتها توی عالم دو سالگی، نه منوچهر احترامی را میشناختم، نه برایم مهم بود که این عموی سیبیلو که است و چهکار میکند. الان وقتی حس و حال خودم، هنگام ادا کردنِ " غازه پرید تو استخر" را به یاد میآورم و پشتبندش یادم میآید که فرق غاز و اُردک را نمیفهمیدم، دلم میخواهد بروم و بنشینم بر مزار آن پیرمرد سبیل از بناگوش دررفته و زار زار گریه کنم.

٢/ آهای چشم بادامیهای آنور دنیا، آهای کارگرهای کارخانهی Atari صدایم را میشنوید؟ آهای پدرِ یک روز مهربان شدهام، از همهتان ممنونم.
گمان کنم هفت ساله بودم. بچهی همسایهمان آتاری خریده بود- یک دستگاه بزرگ سیاهِ وحشتناک که از تویش بازیهای جذاب بیرون میآمد. آمد و گفت: "آتاری خریدهایم". جمعه بود و از صبح تا ظهر توی خانهشان آتاری بازی کردیم. برای ناهار که نشستیم سر سفره، یک کلام هم از آتاری حرف نزدم. نمی دانم پدرم چهاش شده بود، هرچه بود از او بعید بود، بعدازظهر آنروز- وقت فیلم سینمایی- داشتیم آتاری خودم را به تلویزیون چهارده اینچ پارس خودمان- از همانهایی که که یک زمانی مهمان خانهی همهمان بود- وصل میکردیم. " یه سیم رو باید وصل کنی به آنتن هوایی، اون یکی رو به ..."
٣/ گمان کنم توی پاراگراف قبلی راجع به پدرم بی انصافی کردهام. شاید همیشه همینطور بوده است. خیلیها را دیدهام که نسبت به این موجودات غمگینِ مهربان، بی انصافی میکنند. مهر آنها هم هیچ کم از مهرمادری ندارد، مخصوصن اینکه یک ظهر بهاری، آن وقتها که کلاس پنجم هستی، از مدرسه به خانه بیایی و با یک دوچرخهی بیست و چهارِ کوهستان مواجه شوی که، همان موجود غمگینِ مهربان رویش نوشته باشد : " تولدت مبارک! "
نمیدانم میتوانید حس کنید یک سال بعد، وقتی دوچرخهام را دزدیدند، چه حالی داشتم یا نه؟!
گمان کنم برای این شماره تا اینجایش کافی باشد، چرا که بنده یک رودهی دراز سخنگو دارم که پدربزرگ مرحومم هنگام مرگش به من هدیه داد، پس اگر جلوی زبانم را نگیرم ممکن است سرتاسر زمستان، همهتان را بنشانم دور کرسی و یکریز داستانهای کوچکِ شیرینِ غمگین برایتان تعریف کنم.