گر خاطرهات چرخ زند بال بگیرد به هوا، بنشیند سر شاخی ز درخت، من روم چنگ زنم خاطرهات را ببرم در قفس تنگ خیالم که مبادا هوس دیدن یارم بنشیند به دل چرک حریفی به دل چرک حریفی، به دل چرک...
در ادبیات، همانقدر حضور خوانندگان حرفهای لازم است، که حضور نویسندگان حرفهای. و بدون شک، خوانندهی حرفهای کسی است که حداقل هشتاد درصد آثار زبان خودش راخوانده و بیست درصد خواندههایش را بازخوانی کرده باشد.
یک وقتی، زمانی که شانزده سالام بود، چند تایی نویسنده تنها فکر و ذکرم بودند.
پدرم از کتابها حالش به هم می خورد و مادرم از کتاب ها بیزار بود.(چون پدرم از کتاب ها حالش به هم می خورد.) و بیش تر از آنهایی که من از کتابخانه می آوردم: دی. اچ. لارنس داستایوفسکی تورگینیف گورکی اِی. هاکسلی سینکلر لویس و بقیه شان.
یک اتاق خواب برای خودم داشتم اما درست هشت شب، همه خیال میکردند که باید خوابید؛ پدرم می گفت: " زود خوابیدن و زود پا شدن، آدمو سالم و عاقل و پولدار میکنه."
داد میزد: " چراغا خاموش! "
آن وقت بود که باید چراغ خواب را بر میداشتم، می گذاشتم اش زیر رواندازم و با گرما و نور مخفی، خواندن را ادامه می دادم: آیبزن شکسپیر چخوف جفرز تربر کونراد اِیکن و بقیه شان.
آنها یکجور امید و راه چاره بودند، در ناامیدی، بی چاره گی، بی احساسی.
من تقلا می کردم. زیر رو اندازها داغ میشد. بعضی وقتها ورقها شروع می کردند به دود کردن آن وقت باید لامپ را خاموش میکردم، بیرون نگه اش می داشتم تا خنک شود.
بدون آن کتابها درست نمیدانم ممکن بود چطور بشوم: دیوانه؛ پدر کُش؛ حماقت؛ ناامیدی.
وقتی پدرم داد می زد: " چراغا خاموش! " مطمئنام میترسید که بهترین نوشتهها برای همیشه ماندگار شوند.
و آن، برای من آن جا بود نزدیک من زیر رو اندازها زن تر از زن، مرد تر از مرد،
همهاش را داشتم و نگهاش داشتم.
همان چارلز خودمان با همان برگردان همیشگی / از مجموعه ی نمی دانم چی چی
آن روز که بر تیرهی پشتم دو هوس بیش نبود، من نه دانستن افسانهی گردون، هم نه فرجام خوش لیلی و مجنون، نه خیالت، نه قد و قامت و خالت، که خودت را، در دل هر هوسی شاید اندازه ی صد بار هوس می کردم
دلم میخواد عین مردی باشم که امشب اومد توی رستوران، درست جلوی در اصلی پارک کرد. یک جور که راه خیلی از ماشینهایی که پارک کرده بودند رو میبست. بعد در ماشینش رو محکم زد به هم، اومد تو، پیرهنش روی شکم گندهاش آویزون بود. چشمش که به فرانک، سر پیشخدمت افتاد، گفت: " یکی از اون میزای لعنتی کنار پنجره بده من " و فرانک لبخند زد و دنبالش راه افتاد.
١/ دو فعل هست توی زبان فارسی که تا کنون یک سریها خیال میکردند، این فعلها مردهاند؛ شایستن و بایستن. ٢/ در این مدت، مردم از جانشینهای آنها؛ شاید و باید، استفاده میکردند و به اشتباه آنها را قید مینامیدند. ٣/ تا اینکه بزرگ مردی به نام کلاه قرمزی پیدا شد و این دو فعل از دست رفته را به صحنهی زبان فارسی عزیزمان باز گرداند.
- آی مجری شایستی خاله باران رفته خونهی دوستش. - من مهریهم بایستی سه تا کامیون شوکولات باشه.
ظهر، به در خواست پدر سالاد درست کردم. کاهو، گوجه فرنگی، خیار، فلفل دلمهای سبز و نارنجی، اما هویج یادم رفت. بعد مادرم هویج را رنده کرد و به سالاد اضافه کرد.
بعد از ناهار، به شدت خوابم گرفته است. عینکم و کتابی که در دست دارم را میگذارم کنار و میخوابم. توی خواب، موقعی که میدانم آخرهای خوابم است، هویجهایی می بینم که اندازهشان هم قد خودم است. توی خواب خیال میکنم، هویج همان پای شتر است که بریده اند.