تبليغاتX
وبلاگ خازییل
88/04/30
افتخار - آدمی‌زادها ١٣

آدمی‌زادی که تجربه‌ی برخورد با شیرین احمدنیا را در فضای دانشگاهی این روزگار سرزمین‌مان از سر گذرانده باشد، از دید بنده‌ی کمترین، رسمن فارغ التحصیل و رستگار اعلام می‌گردد.

+ لینک مستقیم
88/04/30
اعتراض از آن نوع

یعنی به ذهن سازنده‌ی قلیان شلنگ‌دار نرسیده است که یک جور آویزِ آشغال مثل مال شلنگ توالت برای آن شلنگ بی‌صاحاب قلیان طراحی کند که این شلنگِ ابلهانه این‌طور ول این ور و آن ور نیفتد؟

آقای رییس جمهور اَ.ن پس به چه دردی می خورید؟
+ لینک مستقیم
88/04/27
مرگ

دارم با خودم خیال می‌کنم اگر یک کلمه این‌جا ننویسم اسماعیل فصیح به خودم خیانت کرده‌ام.

+ لینک مستقیم
88/04/27
خاطره

آدم بیادب و بد دهنی نبود. اما گاهی وقت‌ها از این‌که میان صحبت‌اش یک‌هو خیلی محکم از کسی با لفظ گاو یاد کند یک جور لذت غریب می‌برد...

+ لینک مستقیم
88/04/27
Goggles


برای:
این روزهای خودم
دربارهی الی
بعضی از دوست‌هام
و شیدا


In the evenings we drank and played all-terrain bocce on the rocky beach while the little kids collected their starfish and wishing stones. The older ones exchanged scuttlebutt under the dock behind the kayaks.

We broke up the game so scouts could go back to the cabins for more wine and ginger snaps.

Eddie and I waded out to waist deep and reunited. He was still wearing his son’s goggles. When I realized we were both peeing I laughed and told him to look the other way. I looked the other way too, but out of the corner of my eyes I saw him standing straight and still, keeping his mouth open as he went.

The kids were like Lord of the Flies when they got together. My daughter was screaming, saying Eddie’s son stole her magic.

Eddie waded that way.

He was like family except for the time the summer before college we got drunk on beer and fell asleep cuddled on his basement floor.

When I thought about the others—his wife, our other friends, the kids, and my husband—I thought these things will always happen and ducked under the water, dropping to the bottom to open my eyes.

by Jennifer Pieroni

+ لینک مستقیم
88/04/20
لینک

+ این بار در جن و پری بخوانید!

+ لینک مستقیم
88/04/17
یک رویا

در محلی متروک در ایران برج سنگی نه چندان بلندی هست که نه دری دارد و نه پنجره‌ای. در تنها اتاق برهنه‌اش ( با کفی چرک آلود و شکلی دایره گون ) میزی چوبی و یک نیمکت هست. در آن اتاقک گرد، مردی که شبیه من است، با حروفی که نمی‌فهمم‌شان، شعری دراز می‌نویسد، از برای مردی در سلول گردی دیگر که شعری می‌نویسد از برای مردی در سلول گردی...
این شعر نوشتن‌ها، هیچ وقت تمام نمی‌شود و هیچ کس نخواهد توانست آن‌چه را بخواند، که زندانیان نوشتند.


خورخه لوییس بورخس
برگردان: آقای خازییل
+ لینک مستقیم
88/04/17
نون.

صبح
خورشید منی
ماه شبانم

+ لینک مستقیم
88/04/13
یک جور خداحافظی


من با کسی سر جنگ ندارم
اما با باد
که به لنگه دری گشوده لگد می‌کوبد
نمی‌دانم که چه می‌شود کرد.

شمس لنگرودی
+ لینک مستقیم
88/04/09
آغوش

چنان
میان آغوشم بفشار
که جز صدای تپنده‌ی
آن تکه گوشت لرزان میان تنت
هیچ نشنوم.

+ لینک مستقیم
88/04/05

فرق است میان آن غواص که در بحر فرو رود تا دُر برآرد و میان آن که در قعر بحر از برای آن رَوَد تا با دُر، زمانی در صدف شود.

عین القضات همدانی

+ لینک مستقیم
88/04/03
روح

والله من یک روح ناقصی دارم، آن‌هم برود توی فلان جای شما.
+ لینک مستقیم