
بعد یک اتفاق گند میافتد پشت سر همهی اتفاقهای گند دیگر. جوری که حتا دیگر نتوانی بنویسی. مهم این است که بعد از بازیابی خودت را نبازی. از یک کتاب مقدس
روز آشغالی بود امروز، اما تا الان نفهمیده بودم، انگار که دچار یک جور رخوت مغزی الاغ وار شده باشم سرخوشان دُم تکان میدادم و سرم را هی اینور و آنور کنان انداخته بودم پایین و توی سرازیری سنگلاخی هی پایین میرفتم.
امروز صبح دیر رسیدم اما نه خیلی، نیم ساعت. امروز توی دفتر که رفتم مدیران و کارشناسان یکی از همان جلسههای گند همیشهگیشان را گرفته بودند. امروز بعد از جلسه یکی از همان مدیران ابله سرم تشر رفت که، بیکار میپلکی. امروز گاز آمین آمد و نشست توی سینهام. یک نخ سیگار کنت هندی کشیدم. بعد صاف آمدم خانه، عجب روز کثافتی. با خودم گفتم کمی به اوضاع این فمیلی لایفی که توی خانه اسم مرا نعره میزند برسم؛ خواهر، کلاس زبان. مادر، خرید و واکینگ و جاگینگ و جُکینگ. آن یکی خواهر، رانندهی شخصی. خوب، ماشین را مالاندم به در پارکینگ. رسیدم جلوی کلاس زبان. ماشین پارک شد. رفتم دید زدم. عجب تِری زده بودم. بعد رفتیم توی پیاده روهای نیروی هوایی هی بالا پایین رفتن و بالای سر این بچه اَنوهایی که سر کوچهها برای آقا امام زمانشان حوض درست میکنند ایستادیم و کلی "باریک الله"، "خیلی قشنگه"، "شربتم میدین؟" ریختیم توی پر و بالشان. ذوق کردند. ما هم. مادر با یک خانم پیر صحبت کرد. گفت که یک جور طرح بیزند که شربت را بریزند توی حوض و کنارش لیوان بچینند. دستش را کشیدم. آمد. رفتیم. یک روزنامهی استقلال خریدیم برای همان خواهر کلاس زبانیام. عاشق فوتبال است. من حالم به هم میخورد.
توی راه برگشت چند تا پسر تیتیش دیدیم که توی یک پراید مسی نشسته بودند، ماشینشان توی ترافیک مثل خودشان، عینهو اَن میان توالت میرقصید. یکیشان یک جور گهی سیگار میکشید و با آن موسیقی خزعبل میرقصید که آبروی هرچه سیگاری در دنیا بود، در جا پیش چشمهایم رفت.
بعد خانه که رسیدیم، مثل این آخوندهایی که خلع لباس میشوند، خلع سوییچ شدم. راستش بد هم نشد. دیگر از این سرویس بازی و این جور چیزها دُمم قیچی شد. حالا باز هم توی همان قضایای فمیلی لایف بودیم هنوز. نشستیم. زل زدیم به تلویزیونِ آشغال و یکی از فیلمهای صد کیلو دوزارش... تا الان که باید بروم و لباسها را بیندازم روی بند پشت بام.
و فمیلی لایف ادامه دارد. آنها تو را و زمانت را درسته قورت میدهند. مواظب باش...