تبليغاتX
وبلاگ خازییل
88/05/30
آه، اعتمادِ ملی
+ لینک مستقیم
88/05/30
یک زندگی عجیب

و من تقریبن مطمئن‌ام که اگر یک روز در بروکسل از جلوی یک کافه قنادی رد شوم و سرم گرمِ رسیدن به مقصدم باشد و زمستان باشد و یک شال مشکی هم دور گردنم انداخته باشم، بعد اگر در همین حال یک مشتری از در قنادی بیرون بیاید و هوای گرم و شیرین توی قنادی به صورت من بخورد، بویی که در مشامم می‌پیچد آن‌قدر شبیه همین کافه قنادی فرانسه‌ی خودمان است که اصلن بی آن که بفهم‌ام توی بروکسل هستم، سرم را بیندازم پایین و از چهارراه بروم آن‌ور و یک‌هو سر از چهارراه ولی‌عصر در بیاورم.
+ لینک مستقیم
88/05/29
نتیجه گیری اخلاقی/ درباره‌ی الی

 و صابر اَبر

+ لینک مستقیم
88/05/29
حافظه‌ی تاریخی

هفته نامه‌ی چلچراغ در اسفند هشتاد و شش به مناسبت ویژه نامه‌ی نوروزی خود گفتگویی با محمد علی ابطحی ترتیب داده بود که در بند پایانی این گفتگو این‌طور می‌خوانیم:

سوال: ما چقدر در همین تاریخ سیاسی معاصرمان برای معلمان‌مان پایان‌های دردناک داشته‌ایم؟
و ابطحی پاسخ می‌دهد: معلم‌ها خیلی خوب‌اند. بخش انسانی و واقعی آدم‌ها را معلم‌ها می‌سازند. بعضی‌ها که معلم‌های یک جامعه می‌شوند، فرهنگ و شخصیت جامعه را شکل می‌دهند و چه باعظمت‌تر هستند. این‌ها معمولن پایان‌های دردناک دارند. زیرا معمولن آموزش‌های معلم‌های تاثیر گذار با منافع قدرت‌مندان در طول تاریخ منافات داشته و آن‌ها قربانی هستند.

+ لینک مستقیم
88/05/28
تز ١٠

ضیاء موحد در آغاز کتاب جدیدش به اسم " البته واضح و مبرهن است که... " از نوعی مقالات یاد می‌کند که پهلو به اثر هنری می‌زنند و ...
حالا بحث سر این است که گاهی وبلاگ‌ها و "طرز وبلاگ نویسی‌"هایی هم هستند که پهلو به اثر هنری و عمل خلق هنری می‌زنند.

+ لینک مستقیم
88/05/27
آرزو + غم

و من اگر یک تاکسی داشتم، امشب می‌گشتم و مسافری را که هیچ ماشینی به مقصدش نمی‌رساند را، به هرکجا که می‌خواست می‌بردم. بعد سر صحبت را با او باز می‌کردم و از همه چیز یک جورهایی می‌نالیدم و بعد که به آن‌جا که می‌خواست می‌رسیدیم، هرچه می‌کرد هیچ پولی نمی‌گرفتم، رویم را بر می‌گرداندم و زیر لب می‌گفتم برو. و بعد آرزو می‌کردم که مسافر آدم عاشقی بوده باشد و حالا با خیالات عجیبی راجع به دنیای اطرافش و من و تاکسی‌ام و معشوق‌اش، پای به خانه‌ی معشوقش که در طبقه‌ی چندم یک آپارتمان است و چراغ بالکن‌اش با یک لامپ صدِ کهنه‌ی خاک گرفته روشن شده است بگذارد.

آن وقت سرم را با خیال راحت و با یک لبخند غریب – که خودم هم نمی‌شناختم‌اش – می‌گذاشتم و می‌مردم.

+ لینک مستقیم
88/05/26
درس‌های کوچک ٣

گفتن ندارد دیگر که انگلیسی هم مثل فارسی زبان بدبختی می‌شد اگرdo اش معنی س..ک.ص به خود می‌گرفت.

+ لینک مستقیم
88/05/24
ایران

و همه می‌دانند
این حقیقت که
به هرگاه که فهم مردم
از حد مرزی معین
به فراتر برود
فهم دولت
به همان اندازه
خُردتر خواهد شد.

+ لینک مستقیم
88/05/19
فرشته‌جات

آن شب
شاعر
هرچه با مشت‌های گره کرده
به درهای شاعرانه‌گی‌اش کوفت
آن فرشته‌ی سرخ موی دامن فرفری هرشبش
بیرون نیامد
تا آن الهامِ کوچکِ هراسانِ براق را
میان دست‌های لرزان او
بگذارد.
شاعر
که شستش خبردار شده بود
آن شب
توی خانه‌ی فرشته‌ی سرخ موی دامن فرفری
چه خبر است،
از غصه
شاعر پیشگی را
گذاشت کنار
و داستان نویس شد
اما
نمی‌دانست که
در خانه‌ی
فرشته‌ی مو سیاه دامن کوتاه جدیدش
هر شب
پر از این خبر هاست.

+ لینک مستقیم
88/05/17
خار در چشم

 

 ... یا دختری که یک کنج مترو روبروی دوست پسرش، انگار که توی یه دام لذت بخش گیر افتاده باشد، گوله می‌شود، ولی می‌شود از همان جا دید که روحش چطور در آغوش پسر است، و باز هم لعنت به این محدودیت‌ها که بین تن‌ها فاصله انداخته...


پ ن: از آن متن آقای سید.
+ لینک مستقیم
88/05/16
بند انگشتی‌ها ٨
 
گریه‌ی طاقت فرسا و از ته دلِ بچه‌های بی زبان در حقیقت تلاش بی دریغ آن‌ها برای تامین نیازهای زندگی‌شان است. تلاشی که درست هم پایه‌ی تلاش روزمره‌ی بزرگ‌سالان برای تامین نیازهای زندگی‌شان است. پس گریه کردن بدون شک شغل
بچه‌هاست. آن‌ها از این راه نان می‌خورند.

+ لینک مستقیم
88/05/16
تز ٩

در حقیقت همان‌طور که نویسندگان حرفه‌ای در هر جامعه، به واسطه‌ی خلق و آفرینش خود مورد تحسین و توجه قرار می‌گیرند، خوانندگان حرفه‌ای هم می‌بایست به واسطه‌ی درک ناب خود از نوشتار به همان میزان، بلکه بیشتر، مورد تحسین و توجه قرار گیرند.


+ لینک مستقیم
88/05/16
توهم

شب
چو تصویر جهان
پر ز بازی سیاه سایه‌های روز ماست
چشم ما تاریک بیند روی شب

+ لینک مستقیم
88/05/14
فمیلی لایف دیوانه


بعد یک اتفاق گند می‌افتد پشت سر همه‌ی اتفاق‌های گند دیگر. جوری که حتا دیگر نتوانی بنویسی. مهم این است که بعد از بازیابی خودت را نبازی.                     از یک کتاب مقدس

روز آشغالی بود امروز، اما تا الان نفهمیده بودم، انگار که دچار یک جور رخوت مغزی الاغ وار شده باشم سرخوشان دُم تکان می‌دادم و سرم را هی این‌ور و آن‌ور کنان انداخته بودم پایین و توی سرازیری سنگلاخی هی پایین می‌رفتم.
امروز صبح دیر رسیدم اما نه خیلی، نیم ساعت. امروز توی دفتر که رفتم مدیران و کارشناسان یکی از همان جلسه‌های گند همیشه‌گی‌شان را گرفته بودند. امروز بعد از جلسه یکی از همان مدیران ابله سرم تشر رفت که، بیکار می‌پلکی. امروز گاز آمین آمد و نشست توی سینه‌ام. یک نخ سیگار کنت هندی کشیدم. بعد صاف آمدم خانه، عجب روز کثافتی. با خودم گفتم کمی به اوضاع این فمیلی لایفی که توی خانه اسم مرا نعره می‌زند برسم؛ خواهر، کلاس زبان. مادر، خرید و واکینگ و جاگینگ و جُکینگ. آن یکی خواهر، راننده‌ی شخصی. خوب، ماشین را مالاندم به در پارکینگ. رسیدم جلوی کلاس زبان. ماشین پارک شد. رفتم دید زدم. عجب تِری زده بودم. بعد رفتیم توی پیاده روهای نیروی هوایی هی بالا پایین رفتن و بالای سر این بچه اَنوهایی که سر کوچه‌ها برای آقا امام زمان‌شان حوض درست می‌کنند ایستادیم و کلی "باریک الله"، "خیلی قشنگه"، "شربتم میدین؟" ریختیم توی پر و بالشان. ذوق کردند. ما هم. مادر با یک خانم پیر صحبت کرد. گفت که یک جور طرح بیزند که شربت را بریزند توی حوض و کنارش لیوان بچینند. دستش را کشیدم. آمد. رفتیم. یک روزنامه‌ی استقلال خریدیم برای همان خواهر کلاس زبانی‌ام. عاشق فوتبال است. من حالم به هم می‌خورد.
توی راه برگشت چند تا پسر تیتیش دیدیم که توی یک پراید مسی نشسته بودند، ماشین‌شان توی ترافیک مثل خودشان، عینهو اَن میان توالت می‌رقصید. یکی‌شان یک جور گهی سیگار می‌کشید و با آن موسیقی خزعبل می‌رقصید که آب‌روی هرچه سیگاری در دنیا بود، در جا پیش چشم‌هایم رفت.
بعد خانه که رسیدیم، مثل این آخوندهایی که خلع لباس می‌شوند، خلع سوییچ شدم. راستش بد هم نشد. دیگر از این سرویس بازی و این جور چیزها دُمم قیچی شد. حالا باز هم توی همان قضایای فمیلی لایف بودیم هنوز. نشستیم. زل زدیم به تلویزیونِ آشغال و یکی از فیلم‌های صد کیلو دوزارش... تا الان که باید بروم و لباس‌ها را بیندازم روی بند پشت بام.
و فمیلی لایف ادامه دارد. آن‌ها تو را و زمانت را درسته قورت می‌دهند. مواظب باش...

+ لینک مستقیم
88/05/12
٦

 ش می‌گفت: تام ویتس یه سگ واقعیه.
+ لینک مستقیم
88/05/10

+ لینک مستقیم
88/05/10
آیه‌های زمینی

و امشب همه‌ی ما فهمیدیم که عطریان‌فر تمام این مدت اقامتش در زندان، در برابر خداوند متعال، لخت و عور نشسته بوده است. ایشان همچنین راجع به مقام معظم رهبری و آقای حر نیز صحبت‌هایی فرمودند که به لحاظ خجالت کشیدن از آوردن این صحبت‌ها در این وبلاگ معذوریم.

+ لینک مستقیم
88/05/10
افسانه

مردی که جز افسانه‌ی زن‌هاست زبون است.

 
+  Women have served all these centuries as looking-glasses possessing the magic and delicious power of reflecting the figure of a man at twice its natural size. (Virginia Woolf, A Room of One's Own)
+ لینک مستقیم
88/05/08
suicide

ماجرا در واقع
از همان شب که تو با هفده قرص
پا به این عرصه‌ی تاریک نهادی
و دل چرک و سیاه منِ مرگ
با تب سرد سپید جسدت
روشن شد،
سمت آغاز گرفت.

+ لینک مستقیم
88/05/06
خستگی

 

+ لینک مستقیم
88/05/05
لحظه‌های خالیِ خالی ٢

شب هم مثل آن دو ایستاده بود تو خیابان. دست زن نشسته بود توی جیب کت مرد و آرنج‌اش میان تن مرد بود. آن‌ وقتِ شب پیچ شمیران عجیب خلوت شده بود. بعد توی تاکسی که نشستند و نیم رخ‌های‌شان کنار هم هی تاریک و روشن شد، مرد پرسید: " امام حسین چیزیم می‌خوای؟ "  زن گفت: " فقط یه کم میوه و ماست و عسل. "
همه چیز پاکِ پاک بود. یک جور پاکی عجیب که وقتی مرد به صرافت‌اش افتاد، دست‌اش را زیر چانه‌ی زن و کشید و بعد همه چیز تمام شد.

+ لینک مستقیم
88/05/02
پشت در توالت‌های کارگران چه می‌گذرد

حکایت این روزهای جامعه‌ی ایران هم درست مثل درهای توالت کارگرهای کارخانه‌ی سایپا است؛ درِ همه‌ی توالت‌ها از بیرون سفید و تر و تمیز است ما از داخل که پشت درها را نگاه کنی، انواع و اقسام فحش‌های جور و واجور و مخصوصن خواهر و مادری است که نثار سرپرست‌های خطوط تولید و مهندسین و روسای کار خانه شده است.
توی مناسبات و برخوردهای اجتماعی هم که دقیق‌تر شویم، عقل و انصاف هم اگر داشته باشیم، می‌بینیم که همه‌ی ایراد از دولت مستبد و فاشیست حاکم بر مملکت ما نیست. دولت حاضر ما به نوعی شاید تجلی روح جمعی مردم مملکت ما است. همین روحی که در پشت و روی درهای همین توالت‌ها موج می‌زند، توی خیابان میان ترافیک‌های سنگین، توی پس و پیش شدن نوبت‌های نانوایی، توی احترام به علایق و سلایق گوناگون، همین روحی که شب‌ها توی همه‌ی خانه‌هایی که چراغ‌های‌شان روشن است خسته و گرفته و نا‌خوش گوشه‌ای روی مبلی قالیچه‌ای چیزی افتاده است و با بی‌حالی و کرختی عظیمی روز گندش را مرورو می‌کند.

این‌ها را که می‌نوشتم یاد قسمتی از گفته‌های ابراهیم گلستان افتادم:

« این قداره بندی و مستوفی گری و ساده لوحی و سالوسی در انحصار کارهای حکومت نیست، آن را در هر چیز می‌توان نمایان دید – از سوداگری و صناعت تا درس و بحث و علم و شعر و دین و معماری و هنر، هر چیز. تا این زمان همیشه چنین بوده است. آثار فکر و ذوق پیشرفته، در دست کارگزاران روز گاهی برای حل مشکلات روزانه، گاهی برای خودنمایی و گاهی حتا به نا خودآگاه، گاهی به خاطر تزیین نظم حکومت به کار می‌افتند. این جزء جبر ترقی است اما ترقی نیست. نظمی که حاکم است این طرح و فکرها را برای دوام خویش می‌گیرد اما در نفس ناخوش خود فرمول‌ها را علیل می‌سازد، و در نتیجه، نتیجه‌ها را هم، در هر چیز.
گفتم حکومت اما مقصودم از حکومت دولت نیست. مقصود من نظام حاکم است. دولت جزیی است از نظام حاکم، ابزار کار و حربه‌ی آن است. در این نظام حاکم، محکوم و حاکم و مظلوم و ظالم و فقیر و ثروتمند، خواه نا خواه، فهمیده یا نا فهمیده، سهم مشترک دارند. تنها تقسیم سود در میانه یکی نیست. سهم‌ها مساوی نیست اما اشتراک در سهم‌ها هست. بسیار مظلوم که در نوبت ظالم شدن نشسته است و می‌کوشد، بسیار تنگدست که دنبال فرصتی برای غارت هست. نفس قبول ظلم خودش ظلم است. خط جدا کننده‌ی اصلی میان صاحب قدرت و پایمال قدرت نیست. خط درست میان قبول یا رد است – قبول یا رد فاسد مفسد، قبول یا رد ظلم، قبول یا رد تاریکی، قبول یا رد آزادی، قبول یا رد دستگاه نقص مسلط، در هر کدام و در تمام جنبه‌های خرابش. »*

* نقل از گفته‌ها/ ابراهیم گلستان/ نشر ویدا/ صفحات چهل و شش و چهل و هفت

+ لینک مستقیم