تبليغاتX
وبلاگ خازییل
88/06/29
هنوز هم مشغول مردنت هستی ٢



کسی مانند من تنها نماند
به راه زندگانی وانماند
خدا را در قفای کاروان ها
غریبی در بیابان جا نماند

فریدون مشیری



+ لینک مستقیم
88/06/27
رویای چند هزار و چندم

تقدیم به خواب بزرگ که راهش در سرازیریِ پایان است.

خواب می‌بینم با عمه و مادرم و چندتایی از پسرعمه‌ها و خواهرم سوار اتوبوسی شده‌ایم. همه‌مان جوان مانده‌ایم اما عمه‌ام خیلی پیر شده است. اتوبوس توی جاده‌ای در حرکت است. زمان خیلی جلو رفته اما هیچ کدام‌مان در آن لحظه این موضوع را حس نمی‌کنیم. روی شیشه‌های اتوبوس دکمه‌هایی تعبیه شده که شبیه لینک‌های رنگارنگ اینترنتی است. با فشردن هر لینک می‌توان منظره‌ای که هرکس دوست دارد بیرون از پنجره‌ی اتوبوس ببیند را انتخاب کرد. مثلن روی لینک‌ها نوشته شده: جنگل، بیابان، دریا، کارخانجات، محیط‌های شهری، گیاهان دریایی و...
اما عمه‌ام باورش نمی‌شود. می‌گوید این‌ها دروغ است. می‌گوید این چیزها حقیقت ندارد. می‌گوید چیزهایی که می‌بینید، همان چیزهایی است که واقعن آن بیرون هست و نمی‌شود منظره‌های بیرون را به هیچ طریقی انتخاب کرد.
مجبور می‌شویم برای اثبات حقیقت ماجرای لینک‌ها، یکی از پنجره‌های اتوبوس را بکنیم تا او حقیقت بیرون را تماشا کند.

+ لینک مستقیم
88/06/25
درس‌های کوچک ٤

شاهکارهای ادبی٬ معمولن در انتهای دوران تاریخی موضوعیشان پدید می‌آیند.

+ لینک مستقیم
88/06/23
انسان و حیوان

 

+ لینک مستقیم
88/06/22
شعری برای تنفر

خیلی‌ وقت پیش بود انگار
آن‌قدر که تصاویرش توی ذهنم
محو شده است.
پیش از انتخابات بود
که داشتم
 با قطار
می‌رفتم کرمان و
حواسم پی بیچارگی‌هایِ
خودم بود.

هم کوپه‌ای‌هایم با هم حرف می‌زدند؛
باهم رفیق بودند،
یک مشت آدم میان سالِ
چرک و کثیف مثیف که
بلند بلند و گَل و گشاد حرف می‌زدند.
آدم هایی عین خودشان
از کوپه‌های دیگر
سراغ‌شان می‌آمدند
و حرف‌های مزخرف
با هم می‌زدند.
بعد که توی حال و هوای کوپه
غرق شدم
فهمیدم
اعضای
حزب موتلفه‌ی اسلامیِ
کرمان هستند
که آمده بودند تهران
تا توی نشست مجمع عمومیِ
سالیانه‌ی حزب
شرکت کنند.

هوای قطار گرم
بود و بوی گند عرق‌هاشان
توی هوای کوپه‌‌ی قراضه
موج می‌زد،
میان خواب و بیداری
صدای‌شان را می‌شنیدم
که قهقه می‌زدند و
بلند بلند می‌خواندند:
" احمدی نژاد حماسه
بقیه محمود عباسن "
 
+ لینک مستقیم
88/06/19
تز ١٢

و خلاصه اولِ هر کتابی خوانید:
" کلیه‌ی شخصیت‌های این کتاب خیالی بوده و هرگونه تشابه میان آن‌ها و آدم‌های واقعی تصادفی می‌باشند."
بدانید که نویسنده‌ی کتاب توی چشم شما زل زده و دارد با اعتماد به نفسِ تمام دروغ می‌گوید.

+ لینک مستقیم
88/06/16
هنوز هم مشغول مردنت هستی

 



و مترو
پیش از هر چیز،
یک مکان عاشقانه است.

+ لینک مستقیم
88/06/13
ضُعفا

همیشه جار می‌زنند که
دارند روی کارشان
تمرکز می‌کنند
که معمولن، یا نوشتن است یا نقاشی.
البته، این طور جا افتاده
که آن‌ها قریحه‌اش را دارند،
واقعن ندارند ... خوب...
حقیقت‌ش این شانس نصیب آن‌ها نشده.
چیزهایی بوده که جلوی پای‌شان سنگ انداخته:
عشق و عاشقی‌های ناجور، بچه‌ها،
کار و بار، درد و مرض و چیزهای دیگر.
اما حالا، همه‌ی آن چیزها رفته‌اند، آن‌ها هِی هوار می‌کشند.
دارند روی کارشان
تمرکز می‌کنند
خیال دارند آخر سر
همین حالا انجامش دهند.
آن‌ها قریحه‌اش را دارند.
حالاست که دنیا خواهد دید.
آها، بله، دارد اتفاق می‌افتد.

جارچی‌ها همه جا هستند.
همیشه در حال
آماده شدن هستند.
به ندرت دست به شروع می‌زنند.
و وقتی انجامش می‌دهند
به راحتی ولش می‌کنند.
این فقط توهمی ست
که با آن‌هاست.
آن‌ها شهرت می‌خواهند.
به سرعت هم می‌خواهندش.
اما واقعن هیچ پافشاری
روی انجام کارشان
جز برای شهرت
و جار زدن
و جار زدن
و جار زدن
ندارند.

چارلز بیکافسکی
برگردان: آقای خازییل

+ لینک مستقیم
88/06/13
چند خطی از آن چه که دلش می‌خواهد نوشته شود

آن شب خودشان هم هیچ نمی‌دانستند که آن چیز خاکستری دود مانندی که در هوای خانه‌شان موج می‌زند و رنگ همه چیز را برگردانده، همان غبار غمی است که سال‌ها، تمام این سال‌هایی که نبودند، سال‌هایی که هرکدام‌شان یک طرف دنیا افتاده بودند، توی سینه‌شان نشسته و انباشته شده است.

+ لینک مستقیم
88/06/11
هاله‌ی نوری دیگر

ولی «فدور» نامریی آن روز را نخوابید. سر کارش هم که رفت، کسی او را نمی‌دید. فقط همه متوجه بودند که هاله‌ای نورانی به این سو و آن سو می‌رود و کارهای «فدور» خود به خود انجام می‌شود.

آزاده خانم و نویسنده‌اش/ رضا براهنی/ انتشارات کاروان

+ لینک مستقیم
88/06/09
تز ١١

همه‌ی پیرمرد‌های لاغر و رنجور که نگاه‌های محو و لرزان دارند و چشم‌های‌شان را کدریِ آبی رنگی پوشانده است، همه‌شان، بدون شک موجوداتی ماورالطبیعه هستند.

+ لینک مستقیم
88/06/09
یک گویِ در حال قل خوردن

کوچک که بود، مثلن شاید وقتی هفت هشت سال بیشتر نداشت، یک روزی از محرم که عاشورا بود، با بابایش آمده بودند خانه‌ی ما که برویم هیئت. رفتیم. خیمه‌ها را که آتش زدند، دیدم یک دستمال پارچه‌ای کرم رنگ کوچک و تمیز از جیب شلوارش کشید بیرون، چند قدمی تا لب جوب رفت و با تاثر معصومانه‌ی عجیبی که توی هیچ بچه‌ای این گونه‌اش را ندیده بودم، لب جوب نشست و توی دستمال قشنگش ‌های‌های گریه کرد. محض امام حسین.

امشب که دیدمش بزرگ شده بود؛ همه‌شان گفتند که می‌رود مدرسه‌ی تیزهوشان و امسال که بیاید نه، سال دیگرش کنکور دارد. بزرگ شده بود خوب. ریش و سبیل جمع جور بامزه‌ای هم درست کرده بود برای خودش با یک اصلاح دزدکی تر و تمیز. شام را که خوردیم، آمد و نشست قاطی آدم بزرگ‌ها که همیشه با شکم‌های سیر برآمده شروع می‌کنند به گه خوری بر سر سیاسیت. همین‌طور نشسته بود و خوش خوش گوش می‌داد، اما چند لحظه‌ای بعد که لابه‌لای حرف‌های آدم بزرگ‌ها درزی باز پیدا کرد، یک‌هو گفت: 
" اصلن همه‌ی مشکل واسه‌ی این دینه. دین باید نابود شه کلن."
بعد پدرش استکان چایش را برداشت و تحلیل مزخرف‌اش را پیرامون مسایل جاری روز از سر گرفت.

+ لینک مستقیم
88/06/07
عشق

باز هم
آفرین بر تر و فرزیِ بشر
که به جرم خلقت
در همان روز نخست
عشق را
به غرامت
از سر طاقچه‌ی عرش الهی
بربود.

+ لینک مستقیم
88/06/07
حسین شریعتمداریِ گوگولی

ʺ بله، ما غمگینیم، یا من غمگینم، می‌دانم، ولی همین است که هست. شاید نسل بعد بتوانند از چیزهای شاد هم بگویند، از علف هم بگویند، از خود علف که مابازای هیچ چیز نباشد، از یک جویبار، از دریاچه‌ای که بی هیچ نسیمی خو به خود در یک روز آفتابی تا دورهای دور سطح آبی آرامش را موج‌های ریز پوشانده باشد. ʺ

هوشنگ گلشیری/ آینه‌های دردار


- " من از کیهان، من از ایران متنفرم." و این کیهان و ایران، این روزها مثل آن علفی نیستند که آقای گلشیری می‌گفت شاید نسل ما یک روزی از آن بگویند و هیچ مابازایی هم در کار نباشد رفقا. این هم از نسل ما.

+ لینک مستقیم
88/06/03
بزرگ‌راه

هفت خورشید در یکی محو شدند
و آخرین نهنگ تا سطح آب
بالا آمد
آن وقت که دنده را
به هنگام مسابقه‌ام با مردِ
توی پورشه‌ی سفیدِ
مدل پایین،
سبک کردم.
طبل‌ها توی مغزم صدا کردند.
خون در شست پایم پایین دوید
آن وقت که
پدال گاز را تا تَه فشردم،
اینچ به اینچ
جلو می‌افتادم
و کوه شستا
تا که یک روزِ زیبا شود
فوران می‌کرد.

چارلز بیکافسکی
برگردان: آقای خازییل

+ لینک مستقیم
88/06/01
خوابِ دیشب

دقیقن نمی‌دانم وسط‌های اخبار سراسری شبکه‌ی یک بود یا توی یک برنامه‌ی ویژه‌ی دیگر که تلویزیون آشغال ترتیب داده بود. فیلمی سیاه و سفید از صفوف نماز جماعت پیش از انقلاب به امامت آقای خمینی پخش می‌شد. فیلم یک طور خاصی بود، انگار که با یک دوربین مخفی گرفته شده باشد؛ تصویر بعضی وقت‌ها می‌لرزید و خش داشت. بعد دوربین رفت سمت در ورودیِ آن جایی که تویش نماز می‌خواندند. آن‌ وقت تصویر یک آخوند جوان را نشان داد که سلانه سلانه وارد آن‌جا شد، کناره‌ی یکی از صف‌های آخری نشست و در حالی که جماعت به رکوع می‌رفتند ایشان نشسته بود و جوراب‌هایش را می‌پوشید و با یکی دو نفر دیگر بگو بخند راه انداخته بود. و تلویزیون می‌خواست با این تصاویر این را به مردم بفهماند که این آخوند جوان، مهدی کروبی است و به هیچ جایش نیست که نماز دارد برگزار می‌شود و در حال بگو بخند و بی اعتنایی به نماز جماعت است و اصلن از همان اول هم به نماز و شریعت اسلام و امام کلن بی‌اعتنا بوده است. و بعد، صحنه‌ای دیگر که از این خواب توی ذهنم مانده است این‌ که یک کسی در تلویزیون می‌گفت: "از همان اول هم همین طوری بود."

+ لینک مستقیم