تقدیم به
خواب بزرگ که راهش در سرازیریِ پایان است.
خواب میبینم با عمه و مادرم و چندتایی از پسرعمهها و خواهرم سوار اتوبوسی شدهایم. همهمان جوان ماندهایم اما عمهام خیلی پیر شده است. اتوبوس توی جادهای در حرکت است. زمان خیلی جلو رفته اما هیچ کداممان در آن لحظه این موضوع را حس نمیکنیم. روی شیشههای اتوبوس دکمههایی تعبیه شده که شبیه لینکهای رنگارنگ اینترنتی است. با فشردن هر لینک میتوان منظرهای که هرکس دوست دارد بیرون از پنجرهی اتوبوس ببیند را انتخاب کرد. مثلن روی لینکها نوشته شده: جنگل، بیابان، دریا، کارخانجات، محیطهای شهری، گیاهان دریایی و...
اما عمهام باورش نمیشود. میگوید اینها دروغ است. میگوید این چیزها حقیقت ندارد. میگوید چیزهایی که میبینید، همان چیزهایی است که واقعن آن بیرون هست و نمیشود منظرههای بیرون را به هیچ طریقی انتخاب کرد.
مجبور میشویم برای اثبات حقیقت ماجرای لینکها، یکی از پنجرههای اتوبوس را بکنیم تا او حقیقت بیرون را تماشا کند.