تبليغاتX
وبلاگ خازییل
88/07/12
Escape to paradise

رابطه‌ی آدمی‌زاد در دنیا با هر چیزی، با هر پدیده‌ای، نیاز به ریکاوری دارد. باز آرایی گراف‌های ذهنی، خلوت شدن‌شان، پرداختن و تمیز کردن و عیب یابی‌شان، این که بنشینی و با خیال آسوده گراف‌ها را با سلیقه و از سر ذوق، آگاهانه، از نو بچینی و مرتب‌شان کنی فرصت بزرگی است که خیلی‌ها خودشان را از آن محروم می‌کنند - یا شرایطِ اطراف‌شان آن‌ها را محروم می‌کند.
یک مدتی دلم می‌خواهد بروم دنبال کارِ خودم. نمی‌دانم چه‌قدر دوام بیاورم اما امیدوارم مدت‌اش کم نباشد. امیدوارم با فکر و ذهن بهتری برگردم و پایم را بگذارم این‌جا. یا اگر هم این‌طور نشد حداقل یک چیزی توی نگاهم عوض شده باشد.
علی الحساب دیگر چیزی ندارم بنویسم.

+ لینک مستقیم
88/07/04
جایی در تکزاس

توی یک خانه‌ی مزرعه‌ایِ بزرگ با یک پدربزرگ و
مادربزرگ ( نه مال خودم ) نشسته‌ایم و مادربزرگ به من می‌گوید
که "میگرنِ وحشتناکی" دارد و نمی‌داند چه کارش کند.
آن‌وقت می‌فهمم که سردردش شروع شده و به این خاطر است
که من توی خانه‌اش نشسته‌ام.
پدربزرگ از من می‌پرسد که چیزی می‌نوشم و من می‌گویم
بله و او برایم ویسکی و
آب می‌ریزد
و زنم سلانه سلانه می‌آید بیرون و می‌گوید
" خیلی زود باهاش شروع نکنین، گندش در می‌آد."
مشروب را می‌کوبم روی میز، به پدربزرگ نگاه می‌کنم، می‌پرسم،
" اون آخریشون چه‌طور شد؟ "
زنم می‌رود.

عصر دارد از نفس می‌افتد
همین‌طور که من با پدربزرگ
به نوشیدن نشسته‌ام
و بعد پدربزرگ خوابیده
توی صندلی‌اش می‌افتد و من
بیشتر به خودم می‌رسم.
با خورشیدی که انگار توی چشم‌هایم به غروب می‌نشیند،
نشسته‌ام و
حالِ خوشی است.
بعد از مدتی قدم زنان توی حیاط می‌روم و
یک سرخ‌پوست آن‌جا می‌بینم.
روی زمین می‌نشینم و تماشایش می ‌کنم که
یک لانه‌ی مرغ سر هم می‌کند.
بعد، کمی که گذشت، می‌پرسم " چیزی می‌نوشی؟ "
می‌گوید نه.
از آن آدم‌هایی که شوخی ندارند.
برمی‌گردم سمت خانه.
پدربزرگ هنوز خواب است.
مادر بزرگ هنوز سردرد دارد.
می روم توی خانه.
به اتاق خواب برمی‌گردم.
زنم آن‌جا ایستاده.
می‌گوید " تویِ حرومزاده "
می‌گویم " صد البته "
تِلِپ
خودم را روی تخت می‌اندازم و
سقف بالای سرم را نگاه می‌کنم.
لا به لای ترک‌ها شکلِ یک فرشته، یک بزغاله
و یک شیر را پیدا می‌کنم.
زنم از اتاق بیرون می‌رود.
مانده‌ام چه‌قدری به سرخپوست می‌دهند.
زیاد نیست: اتاق و غذا و
جایی برای شاشیدن.
تصمیم می‌گیرم بخوابم.
شاید بعدن، توی شب
چیزها بهتر به نظر برسند.

چارلز بیکافسکی
برگردان: آقای خازییل
+ لینک مستقیم
88/07/01
شباهتِ بی‌غرض

کلیه‌ی شخصیت‌های این خواب خیالی هستند و شباهت آن‌ها با آدم‌های واقعی کاملن تصادفی است.


دیشب خواب دیدم:  ناخواسته وارد مکانی شده‌ام که شکل یک کلوپ شبانه است. هیچ‌کس را نمی‌شناسم. همه جا شلوغ پلوغ است. یک گروه موسیقیِ بندری هم هست که مردی با حرارت می‌خواند: " عمو شیشکوپسکی " و کف دست‌هایش را به هم می‌کوبد و دور خودش بندری می‌رقصد.
 کلی زن هم هستند که با همان حرارت بعد از هر بار که مرد "عمو شیشکوپسکی"‌اش را می‌خواند، پشت بندش به آواز می خوانند:
" کجاس؟ کجاس؟ "
 و اینطوری است که پیش خودم خیال می‌کنم "عمو شیشکوپسکی" آدم باحالِ مو قرمزِ چاقِ بطری به دستی است که همه‌ی زن‌های دنیا شیفته‌اش هستند و او با بیخیالی تلوتلو خوران از جلوی همه‌شان رد می‌شود و دست می‌اندازد دور گردن یکی از دختر‌ها که خیلی ذوق کرده است.
اما یک‌هو صحنه تاریک می‌شود و می‌فهمم که دارم خواب می‌بینم.

+ لینک مستقیم