هیچ انسانی قدم به سرزمینی نخواهد گذاشت، مگر دردناکیِ زندگی را با خود به آنجا بَرد.
..
فرناندو پسوآ
توی بهشت که بودم، همه چیز خیلی عجیب و غریب و ناجور بود. قبلن خیال میکردم آنجا باید بهترین و شگفت انگیزترین جای دنیا باشد. مثلن یک جای باغ مانندی که دیوارهای بلند و حصارهای طلایی تا آسمان افراشتهای دارد که جلوی هرجور بدبختی و فکر و خیال تخس را میگیرند. بعد همین طور در ادامهاش خیال میکردم که آنجا حتمن یک جورهایی هم یک جای خلوتی است و اگر دلت نخواهد، هیچ حیوان دوپایی دور و برت پیدایش نخواهد شد. اما اینطور نبود. همه چیز خیلی بد بود. یعنی به من بد گذشت. شاید چون مجاز نبودم پابگذارم توی بهشت. آدمهای بدبخت، آدمهای ناچار، آدمهای اینجوری هرکجا که بروند جهنم درونشان را دنبال خودشان اینور و آنور میکشند.
یکی از روزهایی که همین طور نشسته بودم توی بهشت، دیدم که واقعن از وقتی آمدهام این تو هیچ کاری نکردهام. اصلن همان وقت بود که فهمیدم که تا آنموقع آنجا هیچ حس خوبی به من نداده است. فهمیدم آن چیزهایی که میخواهمشان را اصلن همین که هِی بخواهمشان و هِی نشود است که خواستنی کرده است. بعد، چند روز گذشت و تصمیم گرفتم فرار کنم.
بعد از فرار، توی راه برگشت، وقتی خطر گیر افتادن کم شد، آرام هدفونم را توی گوشم فرو کردم و با قلبی مطمئن به آوازخوانهای گروه شتر گوش دادم. و اصلن همین شتر بود که باعث شد راهم را محکم و سریع بیایم و فکرهای چرندِ برگشت به بهشت را از مغزم بیرون کنم.
و الان این جایم. فرار کردهام. خستهام. پاهایم درد میکند. کمرم از بس که توی جویهای خشک بهشت، زیر آفتاب، با مارمولکها و سوسمارها دراز کشیدهام خشک شده است. دارم خودم را آماده میکنم که فردا برای دل خوشی خودم و شاید هم برای سرخوشی دیگران، با یک موزیک شادِ مسخره، رقص شادِ دیوانه واری راه بیندازم.
راستی از بهشت فقط یک تکه کاغذ با خودم آوردهام، توی جیب شلوارم بود و من نمیدانم که چهطور و چهکسی آن را توی جیبم گذاشته است. رویش نوشته شده: ما آدمیزادها هرگز برای خودمان زندگی نمیکنیم و این خیلی غمانگیز است.