تبليغاتX
وبلاگ خازییل
88/08/22
داستانِ خوب بخوانید! ٣

جوهر سرخ
تقدیم به همه‌ی زورمدارها و خون‌ریزهای عالم

نویسنده: رامش گونسکرا
برگردان: آقای خازییل

از این‌جا دریافت کنید.

 

+ لینک مستقیم
88/07/04
جایی در تکزاس

توی یک خانه‌ی مزرعه‌ایِ بزرگ با یک پدربزرگ و
مادربزرگ ( نه مال خودم ) نشسته‌ایم و مادربزرگ به من می‌گوید
که "میگرنِ وحشتناکی" دارد و نمی‌داند چه کارش کند.
آن‌وقت می‌فهمم که سردردش شروع شده و به این خاطر است
که من توی خانه‌اش نشسته‌ام.
پدربزرگ از من می‌پرسد که چیزی می‌نوشم و من می‌گویم
بله و او برایم ویسکی و
آب می‌ریزد
و زنم سلانه سلانه می‌آید بیرون و می‌گوید
" خیلی زود باهاش شروع نکنین، گندش در می‌آد."
مشروب را می‌کوبم روی میز، به پدربزرگ نگاه می‌کنم، می‌پرسم،
" اون آخریشون چه‌طور شد؟ "
زنم می‌رود.

عصر دارد از نفس می‌افتد
همین‌طور که من با پدربزرگ
به نوشیدن نشسته‌ام
و بعد پدربزرگ خوابیده
توی صندلی‌اش می‌افتد و من
بیشتر به خودم می‌رسم.
با خورشیدی که انگار توی چشم‌هایم به غروب می‌نشیند،
نشسته‌ام و
حالِ خوشی است.
بعد از مدتی قدم زنان توی حیاط می‌روم و
یک سرخ‌پوست آن‌جا می‌بینم.
روی زمین می‌نشینم و تماشایش می ‌کنم که
یک لانه‌ی مرغ سر هم می‌کند.
بعد، کمی که گذشت، می‌پرسم " چیزی می‌نوشی؟ "
می‌گوید نه.
از آن آدم‌هایی که شوخی ندارند.
برمی‌گردم سمت خانه.
پدربزرگ هنوز خواب است.
مادر بزرگ هنوز سردرد دارد.
می روم توی خانه.
به اتاق خواب برمی‌گردم.
زنم آن‌جا ایستاده.
می‌گوید " تویِ حرومزاده "
می‌گویم " صد البته "
تِلِپ
خودم را روی تخت می‌اندازم و
سقف بالای سرم را نگاه می‌کنم.
لا به لای ترک‌ها شکلِ یک فرشته، یک بزغاله
و یک شیر را پیدا می‌کنم.
زنم از اتاق بیرون می‌رود.
مانده‌ام چه‌قدری به سرخپوست می‌دهند.
زیاد نیست: اتاق و غذا و
جایی برای شاشیدن.
تصمیم می‌گیرم بخوابم.
شاید بعدن، توی شب
چیزها بهتر به نظر برسند.

چارلز بیکافسکی
برگردان: آقای خازییل
+ لینک مستقیم
88/06/13
ضُعفا

همیشه جار می‌زنند که
دارند روی کارشان
تمرکز می‌کنند
که معمولن، یا نوشتن است یا نقاشی.
البته، این طور جا افتاده
که آن‌ها قریحه‌اش را دارند،
واقعن ندارند ... خوب...
حقیقت‌ش این شانس نصیب آن‌ها نشده.
چیزهایی بوده که جلوی پای‌شان سنگ انداخته:
عشق و عاشقی‌های ناجور، بچه‌ها،
کار و بار، درد و مرض و چیزهای دیگر.
اما حالا، همه‌ی آن چیزها رفته‌اند، آن‌ها هِی هوار می‌کشند.
دارند روی کارشان
تمرکز می‌کنند
خیال دارند آخر سر
همین حالا انجامش دهند.
آن‌ها قریحه‌اش را دارند.
حالاست که دنیا خواهد دید.
آها، بله، دارد اتفاق می‌افتد.

جارچی‌ها همه جا هستند.
همیشه در حال
آماده شدن هستند.
به ندرت دست به شروع می‌زنند.
و وقتی انجامش می‌دهند
به راحتی ولش می‌کنند.
این فقط توهمی ست
که با آن‌هاست.
آن‌ها شهرت می‌خواهند.
به سرعت هم می‌خواهندش.
اما واقعن هیچ پافشاری
روی انجام کارشان
جز برای شهرت
و جار زدن
و جار زدن
و جار زدن
ندارند.

چارلز بیکافسکی
برگردان: آقای خازییل

+ لینک مستقیم
88/06/03
بزرگ‌راه

هفت خورشید در یکی محو شدند
و آخرین نهنگ تا سطح آب
بالا آمد
آن وقت که دنده را
به هنگام مسابقه‌ام با مردِ
توی پورشه‌ی سفیدِ
مدل پایین،
سبک کردم.
طبل‌ها توی مغزم صدا کردند.
خون در شست پایم پایین دوید
آن وقت که
پدال گاز را تا تَه فشردم،
اینچ به اینچ
جلو می‌افتادم
و کوه شستا
تا که یک روزِ زیبا شود
فوران می‌کرد.

چارلز بیکافسکی
برگردان: آقای خازییل

+ لینک مستقیم
88/04/20
لینک

+ این بار در جن و پری بخوانید!

+ لینک مستقیم
88/04/17
یک رویا

در محلی متروک در ایران برج سنگی نه چندان بلندی هست که نه دری دارد و نه پنجره‌ای. در تنها اتاق برهنه‌اش ( با کفی چرک آلود و شکلی دایره گون ) میزی چوبی و یک نیمکت هست. در آن اتاقک گرد، مردی که شبیه من است، با حروفی که نمی‌فهمم‌شان، شعری دراز می‌نویسد، از برای مردی در سلول گردی دیگر که شعری می‌نویسد از برای مردی در سلول گردی...
این شعر نوشتن‌ها، هیچ وقت تمام نمی‌شود و هیچ کس نخواهد توانست آن‌چه را بخواند، که زندانیان نوشتند.


خورخه لوییس بورخس
برگردان: آقای خازییل
+ لینک مستقیم
88/02/26
فردا برگرد

دوشنبه‌ها، چهارشنبه‌ها و جمعه‌ها باز هستم. روزهای سه‌شنبه و پنج‌شنبه تعطیل‌ام. روزهای آخر هفته، بستگی به حال روزم دارد.

تلاشت را می‌کنی و من را روز اشتباهی باز می‌کنی. می‌گویم، نه، امروز... "سه‌شنبه" یا " پنج‌شنبه‌" ست. اما انگار تو حالیت نیست. علائم را نمی‌بینی. بسته است. تخته شده.
گاهی وقت‌ها برای یک هفته تعطیل‌ام، اما تو همه‌اش بالا و پایین می‌کنی و می‌خواهی که باز باشم، اما نیستم. نمی‌توانم. نمی‌توانم فقط به خاطر تو باز باشم. نمی‌بینی؟ بیش از حد توقع داری، بیش از حدِ من. یک سری موانعی هستند که باید برداشته شوند، پرده‌هایی هستند که باید کنار زده شوند، چیزهایی که به ردیف، توی تاقچه‌ها، کنار هم نشسته‌اند. من نمی‌توانم همین طوری، انگار که چوب جادویی سحرآ میزی را توی هوا تکان بدهم، باز کنم.

توی تخت دراز می‌کشم، صدای تو را می‌شنوم و همین‌طور که آن تو نشسته‌ام، سعی می‌کنم خودم را روبراه کنم. حتا اگر "سه‌شنبه" یا "پنج‌شنبه" باشد. من می‌خواهم. به خاطر تو. دلم می‌خواهد هر ساعت، هر روز، هر هفته و همه‌ی ماه‌های سال، حتا کریسمس هم باز باشم. بعد، سر و صدای تو هی نزدیک‌تر می‌شود و بعد تماس دست‌هایت و من، می‌پرم عقب.
تعطیل است. درها تخته.

شاید فردا.
فردا دوباره سعی کن.
فردا برگرد.


تانیا هرشمن
برگردان: آقای خازییل

+ لینک مستقیم
88/02/23
داستانِ خوب بخوانید! ٢

پسر مرده کنار پنجره‌ات
نویسنده: بروس هالند راجرز
برگردان: آقای خازییل
 
+ این‌جا بخوانید.

+ لینک مستقیم
88/02/20
تفکر
 مسئله‌ی شرم آوری است که تنها چیزی که یک انسان می‌تواند برای هشت ساعت مدام انجام دهد کار کردن است. او نمی‌تواند برای هشت ساعت غذا بخورد، برای هشت ساعت بنوشد، برای هشت ساعت عشقبازی کند. تنها چیزی که بشر می‌تواند برای هشت ساعت انجام دهد، کار کردن است.

ویلیام فاکنر

+ لینک مستقیم
88/01/23
عشق اول

یک وقتی،
زمانی که شانزده سال‏ام بود،
چند تایی نویسنده
تنها فکر و ذکرم بودند.

پدرم از کتاب‌ها
حالش به هم می خورد و
مادرم از کتاب ها بیزار بود.(چون پدرم
از کتاب ها حالش به هم می خورد.)
و بیش تر از آن‌هایی که
من از کتاب‌خانه می آوردم:
دی. اچ. لارنس
داستایوفسکی
تورگینیف
گورکی
اِی. هاکسلی
سینکلر لویس
و بقیه شان.

یک اتاق خواب برای خودم داشتم
اما درست هشت شب،
همه خیال می‌کردند که باید خوابید؛
پدرم می گفت:
" زود خوابیدن و زود پا شدن،
آدمو سالم و عاقل و پول‌دار می‌کنه."

داد می‌زد: " چراغا خاموش! "

آن وقت بود که باید چراغ خواب را بر می‌داشتم،
می گذاشتم اش زیر رواندازم
و با گرما و نور مخفی،
خواندن را ادامه می دادم:
آیبزن
شکسپیر
چخوف
جفرز
تربر
کونراد اِیکن
و بقیه شان.

آن‌ها یک‌جور امید و راه چاره بودند،
در ناامیدی، بی چاره گی،
بی احساسی.

من تقلا می کردم.
زیر رو اندازها داغ می‌شد.
بعضی وقت‏ها ورق‏ها شروع می کردند به دود کردن
آن وقت باید لامپ را خاموش می‏کردم،
بیرون نگه اش می داشتم تا
خنک شود.

بدون آن کتاب‌ها
درست نمی‌دانم
ممکن بود چطور بشوم:
دیوانه؛
پدر کُش؛
حماقت؛
ناامیدی.

وقتی پدرم داد می زد:
" چراغا خاموش! "
مطمئن‏ام می‌ترسید
که بهترین نوشته‌ها
برای همیشه
ماندگار شوند.

و آن،
برای من آن جا بود
نزدیک من
زیر رو اندازها
زن تر از زن،
مرد تر از مرد،

همه‌اش را داشتم
و نگه‌اش داشتم.



همان چارلز خودمان
با همان برگردان همیشگی
/ از مجموعه ی نمی دانم چی چی
+ لینک مستقیم
88/01/14
A model

 دلم می‌خواد عین مردی باشم
که امشب
اومد توی رستوران،
درست جلوی در اصلی
پارک کرد.
یک جور که راه خیلی از ماشین‌هایی
که پارک کرده بودند رو می‌بست.
بعد در ماشینش رو محکم زد به هم،
اومد تو،
پیرهنش روی شکم گنده‌اش آویزون بود.
چشمش که به فرانک، سر‌ پیش‌خدمت افتاد،
گفت: " یکی از اون میزای لعنتی کنار پنجره بده من "
و فرانک لبخند زد و
دنبالش راه افتاد.

دلم می‌خواد
عین اون مرد باشم.
این‌جوری دیگه فایده نداره.

حالا بعد از هفتاد سال.


چارلز بیکافسیکی
برگردان: آقای خازییل
 
+ لینک مستقیم
88/01/07
داستانِ خوب بخوانید!

داستان "مسابقه‌ی گنده‌ترین مردها"
نویسنده: لوییز اردریش
برگردان: آقای خازییل
ویرایش و تطبیق متن: س واکر
انتشار: ٣ نوامبر ٢٠٠٨ / مجله ی نیویورکر

این‌جا بخوانید.

+ لینک مستقیم
87/12/17
مشکل

 برای شام، جایی نزدیک بندر
دور هم
جمع شدیم.
پل، زنش،
تینا.
من، زنم،
سارا.

شام‌مان را
تمام که کردیم.
پیشنهاد کردم
همان جا،
چیزی بنوشیم.

آن‌ها با "مرسدس"‌شان،
دنبال ما، با "بی ام و"‌مان،
آمده بودند.

با مشروب‌هایی که خوردیم،
به دین و سیاست
وارد شدیم.
به پل نگاه کردم
و دیدم
که صورتش شده،
عین مقوا،
چشم‌هاش
شده‌اند مرمر.

بعد،
صورت خودم را
توی آینه ی بالای پالتو دیدم.

سرم،
شده بود سر یک تمساح.

باز هم
مشروب بیشتری ریختم.

زندگی پس از مرگ،
سقط جنین
و روس‌ها، شده بودند موضوع  بحث.

بعد، یک نفر،
یک جک نژادی گفت
و آن شب تمام شد.

همراه‌شان تا دم در
رفتیم.
سوار "مرسدس‌"شان شدند
و پشت‌شان را دادند به صندلی‌ها.

دست تکان دادیم،
آن‌ها چراغ زدند.

برگشتیم تو.

با پرویی گفتم: " موندم الان راجع به ما چی دارن می‌گن؟"
سارا پرسید: " ما می‌خوایم راجه بهشون چی بگیم؟"
گفتم: "هیچی،"
پرسید: " تا حالا فهمیدی؟"

- " چی رو؟"
- " بعضی وقتا کله‌ت عین کله ی تمساح می شه."
- "فهمیده‌م."

سارا گفت: " ما هیچ دوستی نداریم."


چارلز بیکافسکی
برگردان: آقای خازییل

+ لینک مستقیم
87/12/16
پیر؟

آگوست که بیاید، می‌شود هفتادوسه سالم.
تقریبن دیگر وقتش است که بار و بندیل‌ام را ببندم
تا بروم پیِ یللی و تللی‌ام توی آن دنیا.
اما دوتا چیز هست
که نگه‌ام می‌دارد:
هنوز آن‌قدرها که باید، شعر ننوشته‌ام
و این پیرمرده‌ای
که در خانه‌ی کناری‌مان زندگی می‌کند.
نود و شش سال اش است
و هنوز زنده است.
با عصا به پنجره‌اش می‌کوبد و
برای زنم بوس می‌فرستد.
کاملن گوش به زنگ،
کمرش صافِ صاف،
و پاهاش فرز است،
تلویزیون هم زیاد نگاه می‌کند
اما همه‌مان نمی‌کنیم؟

من گاهی وقت‌ها می‌بینمش،
پرت و پلا می‌گوید،
جنسش خراب نیست‌ها، بعضی وقت‌ها
مواظب است حرف تکراری نزند،
اما بیشتر وقت‌ها می‌ارزد که
دقیقه‌ای بنشینی پای حرف‌هاش.

یک روز که داشتم می‌نشستم پیشش گفت:
"می‌دونی، تا چند وقت دیگه می‌خام فوتبال رو شروع کنم..."
گفتم: " خوبه، من چیزی از فوتبال سرم نمی‌شه."
گفت: " من می‌شه،
نگاه کن، دوس داری خونه‌ی من رو با یه چیز طاق بزنی؟ "
- "خوب، آره، خوب جاییه."
- " نمی‌دونم اون چیزی رو
که عوضش می‌خام رو می‌تونی بهم بدی یا نه..."
- " خوب، منم نمی‌دونم، امتحانم کن."
گفت: "راستش،
می‌خام با یه جفت خایه‌ی نو عوضش کنم."

وقتی این آدم بمیرد،
جای خالی بزرگی پدید خواهد آمد،
که سخت پر خواهد شد.

منظورم رو که می‌فهمی؟


چارلز بیکافسکی
برگردان: آقای خازییل
+ لینک مستقیم
87/12/04
دایره ی کامل

سان‌فورد دوست داشت حقه‌های کثیف سوار کنه،
تو بطری‌های شیر می‌شاشید، پاهای عنکبوت‌ها رو آتش می‌زد،
گربه‌ها رو شکنجه می‌کرد، توی مخزن گاز آب می‌ریخت
و از این‌جور کار‌ها.

اون پر از
حقه‌های کثیف بود.
ما با هم بزرگ شدیم.

وقتی جنگ جهانی دوم شروع شد،
رفت توی نیروی هوایی.

به من گفت:
" پسرای پرنده همه‌ی اون آشغالا رو داغون می‌کنن. "

توی ماموریت دوم‌اش بالای کانال انگلیس،
کون‌اش رو تو آسمون پاره کردن.

جسدش هیچ وقت پیدا نشد.

یه حقه‌ی کثیف دیگه، توی دنیای حقه‌های کثیف.


چارلز بیکافسکی
برگردان: آقای خازییل
+ لینک مستقیم
87/11/29
صبح عجیبِ بیرون بار
 برای س.ر.رضایی و شرلی جکسون، هردو به خاطر لاتاری.


 قبلن همچین چیزی اتفاق نیفتاده بود و کسی نمی‏دونست
این چیزا چه طور می‏تونه اتفاق بیفته.

دور و بر یازده صبح بود و من بیرون وایساده بودم تا یه‏کمی هوا بخورم.
دنی قدم زنون اومد و من و دنی شروع کردیم به حرف زدن.
همون‏موقع هری اومد پیش ما که یه گوشه وایساده بودیم.

بعد متوجه دو تا مرد دیگه شدم
که چند متر اون‏ورتر وایسادن و باهم دیگه صحبت می‏کردن.

به دنی و هری گفتم:
" بیاین بریم تو، یه‏کم مشروب بریم بالا. "
"دنی گفت:
" نه همین بیرون خوبه، یه‏کم گپ بزنیم."

خوب وایسادیم و گپ زدیم.

بعد دیدم که چندتا مرد دیگه رسیدن.
بعضیا شون حرف می‏زدن، بعضیا هم فقط وایساده بودن.

خیلی آروم اتفاق افتاد.

هی مردهای بیشتری رسیدن و اون گوشه وایسادن.
داشت شلوغ می شد.
بیشتر داشت خنده دار می‏شد.

یه‏چیز عجیب توی هوا بود،
می‏تونستی حس‏اش کنی.

حالا دیگه کلی صدا اون‏جا بود.
و بازم مردای بیشتری اومدن.
معلوم نبود از کجا می‏آن.

همون دور و بر وایسادن
حرف می‏زدن،
می‏خندیدن و سیگار دود می‏کردن.

جیم، صاحب‏بار سرش رو از در آورد بیرون و پرسید:
" هی، اون بیرون چه خبره؟ "

یکی خندید.
جیم برگشت توی بارِ خالی.

حس کردم کل قضیه خیلی عجیبه،
انگار که دنیا یه‏هو تصمیم گرفته کلن عوض بشه.

توی هوا یه حسی مثل لذت قمار کردن بود.
فکر می‏کنم همه اینو فهمیدن.

یه انرژیه پرقدرت بود که می‏ذاشت روش لم بدی و به کارات برسی.

بعد، جک که پلیس بود، اومد.
" هی، با شمام یاروا،
متفرق شین. چه الم شنگه‏ایه که راه انداختین؟ "

همه‏مون جک رو می‏شناختیم.
شبا باهاش مشروب می‏خوردیم.

خیلی زود جک هم همون‏جا وایساد و با بقیه حرف می‏زد و حرفاشون رو می‏شنید.

دنی نیشش باز شد:
" یا مسیح، خیلی عجیبه."
گفتم: " من که خوشم می‏آد."

تمام اون گوشه‏ای که ما وایساده بودیم پر از آدم شد،
وِل و راحت وایساده بودن و می‏خندیدن.

ماشینا سرعت‏شون رو کم می‏کردن و راننده‏ها،
حیرونِ بیرون می‏شدن که چی شده.
ما هم نمی‏دونستیم.

آخرسر من گفتم:
" دیگه نمی‏تونم این‏جا وایسم،
من می‏رم تو یه‏چیزی بندازم بالا."

دنی و هری دنبال من اومدن تو.
خیلی زود چند نفر دیگه هم اومدن.

صاحب‏بار گفت:
" کلی آدم اون بیرونه."

هری گفت:
" آره، اما زنا کجان؟"
دنی گفت:
" زنا با مفت خورای بی سر و پایی مثل ما هیچ کاری ندارن که بکنن."
هر کدوم مون چند تایی رفتیم بالا.
شاید بیست دقیقه‏ای طول کشید.

بعد رفتم سمتِ در و یه نگاهی به بیرون انداختم.
برگشتم و نشستم.

" عجیبه، کجا رفتن؟ "
دنی گفت:
"  عجیب‏ترین صبح زندگی‏م."
هری گفت:
" آره"

نشستیم اون‏جا و راجع بهش فکر کردیم.
بعد، دنی شروع کرد راجع به این حرف زد که
پدر مادرش چه‏جوری به خاطر بد مستی می خواستن از خونه پرتش کنن بیرون.

جیم، صاحب‏بار، همون‏جا وایساده بود و
لیوانا رو برق می‏انداخت
و همه چیز به حالت طبیعی برگشته بود،
حتا این‏که منتظر بودیم ببینیم
کی می‏خواد پول دور بعد رو حساب کنه.


چارلز بیکافسکی
برگردان: آقای خازییل

+ لینک مستقیم
87/11/23
وِروِر
پدرم یه آدمی بود پر از خورده حرف:
" زود بخواب و زود پاشو... "
" یه احمق و پولش ... "
" ارزش هر رخت خواب به کسیه که توش می‏خوابه، پس بخواب توش... "
" هر قرونی که پس‏انداز کنی... "
" کاری که می‏گم رو بکن، نه کاری رو که کردم... "
" اگه موفق نشی، بهتره بری تخم مرغ لیس بزنی... "

چیزهای دیگه‏ای هم بود
اما فراموش‏شون کرده‏م.
چه‏طور می‏تونست همه‏ی اونا رو
پشت سر هم بلغور کنه!

وقتی مرد،
رفتم تا یه نگاهی بهش توی تابوت بندازم.
همه راجع به این حرف می‏زدن که چه‏قدر خوب به‏نظر می‏رسه.
" خیلی آرومه! نگاش کن، چه‏قدر راحت خوابیده!
واقعن که خیلی خوب بهش رسیده‏ن. "

من فقط بهش نگاه کردم،
بیش‏تر منتظر بودم یکی از اون حرفاش رو بپرونه:
" کون یه مرده، بهتر از اینه که هیچ کونی تو کار نباشه..."
" تعجب نکردی که این نرگسای زرد رو از کجا آوردم؟ "

اما هیچ اتفاقی نیفتاد،
رفتم اون‏ور دنبال عموم که گفت:
" هی هنری بیا بریم یه چیزی بخوریم. "
گفتم: " یه جایی سراغ دارم. "
" بیا بریم..."

تقریبن هنوز می‏تونستم صداش رو
از تو تابوت بشنوم که می‏گفت:

" راه قلب یه مرد،
از توی معده‏شه..."


چارلز بیکافسکی
برگردان: آقای خازییل
+ لینک مستقیم
87/11/22
فرزند افسردگی
 
هیچ وقت پول و پله‏ای نداشتم اما
یه دوچرخه داشتم
گرچه برای تابستون‏ها خیلی کم بود،
اما هی با دوچرخه می‏رفتم تا ساحل و بر می‏گشتم.
البته با این کار فقط کونم رو هی از لس‏آنجلس تا 
ونیز می‏بردم و بس‏
اما خوب، هیچ کار دیگه‏ای نبود که بکنم.
یه چیزی اما برام داشت این رفت و آمدها؛
 که حسابی پاهام رو ساخت.
چارده ساله بودم و قوی‏ترین پا‏ها رو
توی سرتاسر جنوب داشتم، شاید.

چیزی که سواری رو باحال‏تر می‏کرد،
این بود که هر دفعه سعی می‏کردم زودتر برم و بیام.
هر بار رکورد خودم رو می‏شکستم و به یه
رکورد تازه فکر می‏کردم.

من تندتر و تندتر پا می‏زدم.
و اوضاع همیشه ردیف بود،
به جز یک روز آفتابی،
که وقتی داشتم توی مسیر سخت عرق می‏ریختم،
یه یارو سوار یه ماشین مسابقه‏ای قرمز
سرم داد کشید:
" هی، بچه، جلوتو نگا کن کدوم قبرستونی می‏ری! "
بهش نگاه کردم.
 یارو یه پیرمرده بود، توی یه ماشین لگن،
داشت سیگار دود می‏کرد و یه دختر جوون و موبور هم باهاش بود.

سرش نعره زدم: " صاف تو کون تو! "

 دوچرخه رو که کشیدم کنار، سرعت ماشینش رو کم کرد.
یه نگاه بهم انداخت و گفت: " می‏تونی دوباره تکرارش کنی؟ "

تکرارش کردم.
دختر که باد داشت موهاشو می‏برد
بهش نگاه کرد و
خندید.

"دلم می‏خواد نگه دارم و
دهنت رو صاف کنم. "

- هوار کشیدم:
" نگه دار! نگهش دار! "

همین طور که داد و بیداد می‏کرد،
کنار جدول نگه داشت.
دوچرخه‏م رو گذاشتم و رفتم سمتش.
هیچ ترسی نداشتم.
احساس فوق العاده‏ای بود.

یک راست رفتم سمت ماشین.
از توی ماشین نگاهم کرد.
پیاده نشد.
دختره داشت یه چیزی بهش می‏گفت.
یک‏دفعه ماشین رو روشن کرد
و از جا کند.

سر چهارراه پیچید سمت راست.
برگشتم سر وقت دوچرخه‏م.
سوار شدم و شروع کردم به پازدن.

اون وقت دوباره از پشت سرم برگشت.
یک بلوک رو دور زده بود.
صورتش رو دیدم که نگاهم می‏کرد.
هم‏چین نفرتی رو کم‏تر دیده بودم.

بعد، همین طور بلوار رو
اون قدر رفت پایین، که با دختره محو شد.

توی مسیر پا می‏زدم.
دیگه هیچ عجله‏ای نداشتم.

رکورد باید می‏رفت به جهنم.
فاتحه‏ی یارو رو خونده بودم و
دختره با اون موهای بلند،
داشت به من
فکر می‏کرد.

من،
مرد شده بودم.


چارلز بیکافسکی
برگردان:آقای خازییل

+ لینک مستقیم
87/11/19
classical

معلم انگلیسی مان توی سال‏های اول دبیرستان،
خانم گردیس، نمی نشست پشت میزش،
میز اول را خالی نگه می داشت،
می نشست بالای میز و پاهایش را می انداخت روی هم.
و ما می دیدم آن پاهای بلند ابریشمی را، آن پهلو های جادویی  را،
- وقتی قوزک هایش را می گرداند و
 این پایش با آن کفش پاشنه بلند سیاه را
 روی آن یکی می انداخت و
از هاوتورن، ملویل، پو و بقیه صحبت می کرد -
که هوس گرمی ازشان می تابید.
ما پسر‏ها گوش مان بدهکار درس نبود،
اما انگلیسی موضوع مورد علاقه مان بود
و هیچ وقت پشت سر خانم گردیس بد نمی گفتیم.
حتا راجع بهش بین خودمان حرف نمی زدیم.
ما فقط توی آن کلاس می نشستیم
و زل می زدیم به خانم گردیس
و می دانستیم مادرها مان،
یا دخترهای کلاس،
یا هر زن دیگری توی خیابان،
مثل او نیستند.
هیچ کس مثل خانم گردیس نبود
و خانم گردیس هم خودش این را می دانست،
می نشست آن‏جا روی آن میز رو به رویی،
یله می داد رو به روی بیست تا پسر چهارده ساله
که توی جنگ ها و گذر سال ها هیچ وقت فراموشش نمی کردند،
هیچ وقت یک خانم همین طور که حرف می زد نگاه‏مان نمی کرد،
نگاه‏مان می کرد که زل زده بودیم بهش،
توی چشم هاش خنده بود،
به ما لبخند می زد.

همه اش پاهاش را روی هم می انداخت، از این ور به آن ور
و از آن ور به این ور،
همین طور که از هاوتورن، ملویل و پو حرف می زد،
دامنش با ظرافت، ذره ذره، بالا و بالا تر می رفت
تا این که زنگ مدرسه کلاس را تمام می کرد،
سریع ترین ساعت روزمان.
ممنونم خانم گردیس، به خاطر جالب ترین سیستم آموزشی تان،
شما درس خواندن را خیلی آسان تر کردید،
ممنونم خانم گردیس، ممنونم.


چارلز بیکافسکی
برگردان: آقای خازییل
+ لینک مستقیم
87/11/14
خانوم استفراغ


دور و بر چارده سال‏مون بود،
بلدی، نورمن و من.
حول و حوش ده شب
 نشسته بودیم توی پارک محله‏مون.
داشتیم آبجو هایی که دزدیده بودیم رو می خوردیم.

اون‏وقت دیدیم یه ماشین همین جوری اومد و
کنار جدول وایساد.
در باز شد و یه خانوم خم شد بیرون و
شروع کرد توی خیابون بالا آوردن.
یه بارگی و سریع کارشو کرد.
اون‏وقت از ماشیننش پیاده شد
و اومد توی پارک.
یکم تلو تلو می خورد.

نورمن گفت:" خورده، بریم بگاییم‏‏‏ش!"
من گفتم:"باشه"
بلدی گفت: "باشه"
خانومه یه جوری تو پارک راه می رفت
انگار داره رو اَبرا می ره.
معلوم بود وزنش سنگینه
اما جوون بود،
سینه های خوبی هم داشت،
پاهاشم که حرف نداشت،
روی کفشای پاشنه بلندش بند نمی شد.

بلدی گفت: " من خوب می گیرمش."
نورمن گفت: " خودم خوب می گیرمش"

همین وقتا بود که خانومه
ما رو دید که روی نیمکت نشستیم.

از همون دور گفت: اِ

همین طور که به ما خیره شده بود
اومد جلو.

"به به، چه پسرای خوبی..."

اوضاع باب دل‏مون پیش نمی رفت.

نورمن پرسید: یکمی باهامون می خوری جیگر؟

"نه بابا،خیلی خوردم،حالم داره به هم می خوره، تازه با دوست پسرم هم دعوام شده...."

همین طور که وایساده بود، توی نور ماه تلو‏تلو می‏خورد.
نورمن بهش گفت: " آخه اون چی داره که من ندارم؟"
" پر رو نشو! "
بلدی گفت: " بیا این‏جا جیگر. یه چیزی دارم که می خوام نشونت بدم."

خانومه راه افتاد که بره، گفت: من دیگه دارم می رم.
بلدی از جا پرید(اون موقع نیمه مست بود)و افتاد دنبالش.
" یه چیزی واست دارم جیگر."

خانومه شروع کرد به دویدن.
بلدی هم پشت سرش دوید.

اون‏وقت بلدی سعی کرد از پشت بگیردش،
نتونست و از پشت کون گندش افتاد توی علفا.

خانومه فرار کرد توی ماشین،
روشنش کرد و ماشینو توی خیابون از جا کند.

بلدی برگشت سمت ما.
"ریدم بهش،جنده!"

نشست پیش ما روی نیمکت،
قوطی آبجوش رو برداشت و یه قلپ گنده رفت بالا.
گفت: خودش می خارید. خودش بد می خارید.

گفتم: بد آوردی بلدی.

نورمن گفت: فکرشو بکن که برگرده.
بلدی گفت: "مطمئن باش.
دلش پیش بوقلمون منه."

فکر نمی کنم که هیچ کدوم از ما واقعن
فکر می کرد که خانومه ممکنه برگرده
اما ما اون‏جا نشستیم، آب‏جو هامون رو خوردیم و
منتظر شدیم.
همه مون باکره بودیم.
اما اون‏وقت ها خیلی احساس قدرت می کردیم.
می نشستیم اون جا و سیگار دود می کردیم،
قوطی قوطی آب جو خالی می کردیم.

بعدش همه مون باید می رفتیم خونه
و جلق می زدیم
و به خانوم توی پارک فکر می کردیم،
که دهنش که مزه ی ویسکی می  داد و
اون پاهای بلندش رو توی نور ماه می بوسیدیم،
درست همون وقتی که بابا ننه مون،
خسته از همدیگه، هرکدوم توی یه اتاق خوابشون برده بود،
آب از شیر پارک فواره می زد.


 چارلز بیکافسکی
 برگردان: آقای خازییل



پ ن:
عکس: کاوه گلستان


+ لینک مستقیم
87/10/27
غیر طبیعی

 وقتی در مدرسه‏ی ابتدایی بودم، معلم‏مان داستانی راجع به یک ملوان برایمان تعریف کرد که به کاپیتان گفت:
"پرچم؟ دلم می‏خواد دیگه هیچ وقت اون پرچم رو نبینم."
و کاپیتان گفت: "خیلی خوب، به آرزوت خواهی رسید! "
و آن‏ها ملوان را توی انبار کشتی بادبانی انداختند و همان‏جا نگهش داشتند. غدایش را برایش می‏فرستادند پایین و ملوان همان پایین مُرد، بدون آن‏‏که هیچ وقت پرچم را دوباره ببیند.
این قضیه برای بچه‏های دیگر واقعن وحشت‏انگیز بود و روی آن‏ها تاثیر زیادی می‏گذاشت. اما روی من آن‏قدر‏ها هم تاثیری نداشت.
من می‏نشستم آن جا و فکر می‏کردم، دوباره ندیدن پرچم خیلی بد است. اما خوبیش این بود که مجبور نبود آدم های دیگر را ببیند.
هیچ وقت دستم را بلند نمی‏کردم که چیزی راجع بهش بگویم، در حقیقت معنی کارم این بود که نمی‏خواهم آن‏ها را ببینم.
که درست هم بود.
صاف به تخته سیاهِ رو به رویم نگاه می‏کردم، که خیلی بهتر از هرکدام از آن‏ها به نظر می‏رسید.

چارلز بیکافسکی / برگردان: آقای خازییل


پ ن:
حالا که اوج امتحانات و بدبختی های آقای خازییل است و نمی تواند از زندگی لذت ببرد، لااقل شما لذت وافر ببرید.

+ لینک مستقیم
87/10/22
زندگی ١٠
بعله، زندگی یک کتاب داستان کودکانه بود که مادرم، آن سال ها، با مبلغِ تخفیفی که روی خرید چرخ خیاطی‏اش گرفت، برایم خرید.
قضیه‏ی کتاب، قصه‏ی یک دکتر بود توی جنگل. آن کتاب خیلی زود گم شد.
+ لینک مستقیم
87/10/03
مردِ خدا

حول و حوش ده یازده سال‏مون بود که رفتیم کشیش رو ببینیم.
در زدیم. یک خانم شلخته‏ی چاق دم در اومد. پرسید: "هان؟"
یکی‏مون گفت: "می خواستیم کشیش رو ببینیم." گمون کنم فرانک بود که این حرف رو زد.
"پدر"، زن سرش رو چرخوند. "چند تا پسر بچه می خوان شما رو ببینن."
کشیش گفت: " بهشون بگو بیان تو."
خانم شلخته‏ی چاق گفت: "دنبال من بیاین."
دنبالش رفتیم. کشیش سرش تو کتاب بود. نشسته بود پشت میزش. چند تا کاغذ رو کنار زد.
"چیه پسرا؟"
خانمه اتاق رو ترک کرد.
من گفتم: "خوب"
فرانک گفت: "خوب"
"چیه پسرا؟ ادامه بدین."
فرانک گفت:" خوب"
" ما موندیم، که خدا واقعن وجود داره؟"
پدر لبخند زد.
"معلومه، البته که هست."
من پرسیدم: " حالا کجا هست؟"
"شما پسرا کتابای دینی تون رو نخوندین؟ خدا همه جا هست."
فرانک گفت: " اوه"
من گفتم: "خیلی ممنون پدر، ما فقط می‏خواستیم مطمئن بشیم."
"خیلی خوبه پسرا، خوشحالم که پرسیدین."
فرانک گفت: "خیلی ممنون پدر."
اون وقت، یه ذره تعظیم کردیم. برگشتیم از اتاق اومدیم بیرون.
خانم شلخته ی چاق منتظر بود. ما رو به سمت پایین سرسرا و بعدش به سمت در فرستاد.


همین طور توی خیابون راه می رفتیم.
فرانک پرسید: " نمی‏دونم زنه رو می‏گائه یا نه؟"
دور و برم رو دنبال خدا گشتم. بعد جواب دادم: " معلومه که نه."
فرانک پرسید: " خوب پس وقتی تحریک می‏شه چیکار می کنه؟"
گفتم: " شاید نماز می‏خونه."
فرانک گفت: " این که اون نمیشه."
من گفتم: " اون خدا رو داره، دیگه به اون احتیاجی نداره."
فرانک گفت: " من که فکر می‏کنم می گائدش."
"اوه، جدی؟"
"آره،
چرا اصلن نریم و ازخودش نپرسیم؟"
من گفتم: " می تونی بری و ازش بپرسی، تویی که دلت می خواد بدونی."
فرانک گفت: " من می‏ترسم بپرسم."
من گفتم: " تو از خدا می‏ترسی."
پرسید: "خوب، تو نمی‏ترسی؟ "
"معلومه که می ترسم."

همون جا بود که پشت یه چراغ قرمز وایسادیم تا ماشینا رد شن.
ماه‏ها بود که هیچ کدوم‏مون کلیسا نرفته بودیم.
خسته کننده بود.
حرف زدن با کشیش خیلی جالب تر بود.
چراغ سبز شد و رفتیم اون‏ور خیابون.


چارلز بیکافسکی      
   برگردان:آقای خازییل

+ لینک مستقیم
87/06/30
آدم هاي بستني اي

بانويي
مجبورم كرد يك هويي بطري و الكل را تعطيل كنم
وحالا اين يارويَم
بهتر راست مي شود.
درهر حال، اوضاع شبانه هم عوض مي شود --
به جاي شوستاكوويچ  و
موتزارت گوش كردن
 از ميان مه اي دود آلود
شب ها تغيير كردند،
دل مشغولي هاي جديد:
سوار ماشين، رانديم تا بسكين - رابينز
31 جور طعم:
راكي رود**، آدامس بادكنكي، زردآلو يخي، توت فرنگي،
كيك پنير، شكلات نعنايي...

من  و بانويي بيرون پارك كرديم و زل زديم به
آدم هاي بستني اي
آدم هايي خيلي شاداب و خشنود،
بدون حالت خود كشانه اي بي خاصيت توي نگاه شان
(حتا شايد توي انتخابات هم شركت كنند)
و به بانويي گفتم:
-" اگر پسرها ببينند كه دارم مي رم اون تو؟ به نظرت
فكرشم مي كنن كه به خاطر بستني هلويي با مغز گردو دارم مي رم اون تو؟
بانويي خنديد:
-" دس وردار پسر "
و رفتيم تو و آن جا مثل آدمهاي بستني اي ايستاديم.
هيچ كدام شان بد و بيراه نمي گويند يا
متصدي ها را اذيت و آزار نمي كنند.
انگار آن جا هيچ جور خماري  و
شكايتي نيست.
من هراسان ام در ميان موجي از آسودگي و آرامش
كه در اطراف گسترده شده.  احساس يك جذامي را دارم
درميانه ي گفت وگويي زيبا. سر آخر بستني گردويي ها مان را مي گيريم
و مي نشينيم توي ماشين و مي خوريم شان.

بايد اقرار كنم آن ها واقعن خوب بودند. يك دنياي غريبِ
جديد. ( همه ي دوست هام بهم مي گفتند
بهتر به نظر مي رسم. " خوب به نظر مي رسي، مرد، يه مدت بود
فكر مي كرديم رو به موت شدي...")
--  آن 4500 شب تيره، زندان ها،
بيمارستان ها...

و بعد از آن شب
اين يارويَم به يك دردي مي خورد،
عشق به يك دردي مي خورد، و اين با شكوه است،
طولاني است و حقيقي،
و از آن به بعد من و بانويي  راجع به چيزهاي ساده
صحبت مي كنيم؛
سرهامان كنار پنجره ي باز با نور ماه
كه از ميانش مي تابد،  
ميان بازو هاي هم ديگر مي خوابيم.

آدم هاي بستني اي حال خوشي به من دادند،
درونم و بيرونم.

چارلز بيكافسكي
  برگردان: آقاي خازييل

* بسكين رابينز _ نام يك فروشگاه بستني فروشي زنجيره اي است در آمريكا.
** راكي رود _ نام يك جور طعم بستني است كه آن را با مخلوط شير و شكلات و بادام و اين جور چيز ها مي سازند.


بسیارخوب٬ گمانم حالا که قرار است این آخرین برگردان باشد که آقای خازییل از آقای بیکافسکی این جا می گذارد٬ بهتر است لینک تمام مطالب مرتبط با این حضرت - که در خازییل آمده است - را یک جا در این پست جمع کند براتان:

آدم هاي بستني اي
شعرها كه مي روند
حالا
و ماه وستارگان و جهان
بيگانه ها
پرنده آبي
Trapped
ماليخوليا
خواب
Short order
How Is Your Heart
مقاله: نوشته ها یی برای گنجشک سیاه
نابغه
کفش ها
دگردیسی
نیروانا
و
شاعر بزرگ
مرگ پدرم

+ لینک مستقیم
87/06/28
شعرها كه مي روند

شعر ها كه مي روند تا هِزاران شوند
تازه مي فهمي كه
چه كم آفريده اي.
شعر با باران فرو مي ريزد، با نور خورشيد،
ازميان عبور و مرور ماشين ها، از لا به لاي روزها و شب هاي
سال، توي چهره ها.
آسان تراست رهايش كني تا اين كه
با آن زندگي كني،
حالا يك خط ديگر تايپ مي كني
 پابه پاي مردي كه توي راديو
پيانو مي نوازد،
بهترين نويسنده ها
خيلي كم گفته اند
و بد ترين ها،
بافته اند و بافته اند.

  چارلز بیکافسکی - از مجموعه ي on the bus  - 1992
  برگردان:آقای خازییل

پ ن: بيكافسكي هزاران قطعه شعرسروده است.


 برگردان پیمان خاکسار هم از اشعار آقای بیکافسکی توسط نشر چشمه به بازار آمد.
بروید و بخوانید و پر از لذت شوید و  هی نیشتان را وا کنید به خنده های کیف آلود.

+ لینک مستقیم
87/06/11
و ماه وستارگان و جهان

گردش هاي طولاني شبانه -
اين است خوبي اين جستجو ها:
سرك كشيدن توي پنجره ها
ديدزدن كدبانو هاي خسته
آن وقت كه مي كوشند
شوهرهاي ديوانه از آبجوشان را
بنشانند سرجاشان.

                                 

                                   چارلز بيكافسكي
                                     برگردان: آقاي خازييل
+ لینک مستقیم