طبق سنتی که در خانوادهی خ. شکل گرفته بود، پسرها میبایست نانآور خانه میشدند و پدرها، هرچند پیر و فرتوت و از کار افتاده نبودند، شغل خانه نشینی و روزنامه خوانی و فکر کردن به مسایل سیاسی را به عهده میگرفتند. خ. به مسئولیت سنگینی که داشت کاملن آگاه بود و اهمیت کار خودش را حسابی درک میکرد. دغدغهی اصلی خ. در زندگی این بود که او نه تنها حقوق زیادی دریافت نمیکرد، بلکه طبق توافقی که با رئیساش انجام داده بود، به ازای هر روز غیبت از کار مبلغ هنگفتی جریمه میشد. با این حال علت بیحالی و حتا شعفی که آن روز به خاطر غیبت، به او دست داده بود را هیچ نمیفهمید.
خ. تمام حواساش را جمع صداهایی که از بیرون اتاقاش میشنید کرد. تمام امور خانه روی روال معمولِ هر روز داشت انجام میشد و آنطور که معلوم بود، هنوز هیچ کس نفهمیده بود که خ. هنوز خانه را ترک نکرده است. این موضوع از آنجا دستگیرش شد که میدانست اگر پدرش تا به حال حضور او را توی خانه حس کرده بود، چنان الم شنگهای به پا کرده بود که آن سرش ناپیدا بود.
خ. صبحای را به یاد آورد که - مثل امروز- با توهمِ اینکه به حشرهای عظیم تبدیل شده است از خواب پریده بود ولی جز کسالتای که تمام وجودش را بیحس میکرد هیچ مرض دیگری در خودش نیافته بود. رفتار پدرش را به یاد داشت که آن روز صبح، او را بیرون انداخته بود و پشت سرش سخنرانی بلندی راجع به بیمبالاتی نسبت به آیندهی کاریاش و بیتفاوتی خ. نسبت به خانوادهاش ایراد کرده بود.
خ. گوشی موبایل را با بیحالی بالا آورد تا پاسخ احوال پرسی ن. را بدهد - اینجا بهتر است آنهایی که خ. را نمیشناسند بدانند که او به خاطر ضعف در مسایل مالی، اپراتور ایرانسل را انتخاب کرده بود - چشمهایش را به صفحهی موبایل دوخته بود. برایاش تازگی نداشت که ببیند حتا یک خط آنتن هم وجود ندارد و به جای چند ردیف خطی که روی هم - به نشانهی قوت و ضعف آنتن دهی مینشستند- عبارت 3Gرا ببیند.