تبليغاتX
وبلاگ خازییل
87/12/12
طرح آب پز ١ - ادامه

 طبق سنتی که در خانواده‌ی خ. شکل گرفته بود، پسرها می‌بایست نان‌آور خانه می‌شدند و پدرها، هرچند پیر و فرتوت و از کار افتاده نبودند، شغل خانه نشینی و روزنامه خوانی و فکر کردن به مسایل سیاسی را به عهده می‌گرفتند. خ. به مسئولیت سنگینی که داشت کاملن آگاه بود و اهمیت کار خودش را حسابی درک می‌کرد. دغدغه‌ی اصلی خ. در زندگی این بود که او نه تنها حقوق زیادی دریافت نمی‌کرد، بلکه طبق توافقی که با رئیس‌اش انجام داده بود، به ازای هر روز غیبت از کار مبلغ هنگفتی جریمه می‌شد. با این حال علت بی‌حالی و حتا شعفی که آن روز به خاطر غیبت، به او دست داده بود را هیچ نمی‌فهمید.
خ. تمام حواس‌اش را جمع صداهایی که از بیرون اتاق‌اش می‌شنید کرد. تمام امور خانه روی روال معمولِ هر روز داشت انجام می‌شد و آن‌طور که معلوم بود، هنوز هیچ کس نفهمیده بود که خ. هنوز خانه را ترک نکرده است. این موضوع از آن‌جا دستگیرش شد که می‌دانست اگر پدرش تا به حال حضور او را توی خانه حس کرده بود، چنان الم شنگه‌ای به پا کرده بود که آن سرش ناپیدا بود.
خ. صبح‌ای را به یاد آورد که - مثل امروز- با توهمِ این‌که به حشره‌ای عظیم تبدیل شده است از خواب پریده بود ولی جز کسالت‌ای که تمام وجودش را بی‌حس می‌کرد هیچ مرض دیگری در خودش نیافته بود. رفتار پدرش را به یاد داشت که آن روز صبح، او را بیرون انداخته بود و پشت سرش سخنرانی بلندی راجع به بی‌مبالاتی نسبت به آینده‌ی کاری‌اش و بی‌تفاوتی خ. نسبت به خانواده‌اش ایراد کرده بود.
خ. گوشی موبایل را با بی‌حالی بالا آورد تا پاسخ احوال پرسی ن. را بدهد - این‌جا بهتر است آن‌هایی که خ. را نمی‌شناسند بدانند که او به خاطر ضعف در مسایل مالی، اپراتور ایرانسل را انتخاب کرده بود - چشم‌هایش را به صفحه‌ی موبایل دوخته بود. برای‌اش تازگی نداشت که ببیند حتا یک خط آنتن هم وجود ندارد و به جای چند ردیف خطی که روی هم - به نشانه‌ی قوت و ضعف آنتن دهی می‌نشستند- عبارت  3Gرا ببیند.

+ لینک مستقیم
87/12/09
طرح آب پز ١ - توهم کافکا بودن

 یک روز صبح همین که آقای خ. سامسا از خوابی آشفته و بی‌معنی پرید، خیال کرد که: نکند مثل جدش تبدیل به یک حشره‌ی تمام عیار شده است. اما هرچه روی شکم‌اش دست کشید و سر و صورت‌اش را لمس کرد، نه خبری از شکم برآمده‌ی قهوه‌ای و گنبد مانندی بود و نه خبری از دست و پای نازک و نحیفِ سوسک مانند. پاهاش را به راحتی بالا آورد و حتی برای این‌که از صحت کارکردشان مطمئن شود، آن‌ها را تا روی سینه‌اش جمع کرد. دست‌هاش را باز کرد و به دو طرف تکان‌شان داد. همه چیز رو به راه بود، سرش را برگرداند، نمونه‌های پارچه‌ای که شب پیش روی میز پر و پخش کرده بود به چشمش آمد - شاگردی تجار پارچه، حالا دیگر شغل آبا و اجدادی‌شان شده بود - قاب‌های روی دیوار به همان حالت قبل پا برجا بودند و همه چیز طبیعی می‌نمود.
خ. دستش را به راحتی زیر تنش برد تا گوشی موبایل‌اش را که فکر می‌کرد هنگام غلت زدن در بستر به زیر تنه‌اش کشیده شده را جستجو کند. دستش را به راحتی از میان گودی کمرش تا میانه‌ی ستون فقرات، در یک قوس ناقص به‌ راحتی گرداند و گوشی موبایل‌اش را چنگ زد.
ساعت آن‌قدر از هشت گذشته بود که خ. دیگر زحمت بلند شدن از روی تخت را به خودش نداد. سه تا اس‌ام‌اس برایش رسیده بود، یکی را خانم ن. دختر عمه‌اش، محض احوال جویی، نیمه‌های شب گذشته فرستاده بود و دو تای دیگر مربوط به هم‌کارانش بود که ساعت هشت ونیم و نه، ابتدا به او راجع به دیر آمدن و توبیخ رئیس هشدار داده بودند و بعد علت غیبت او را خیلی دوستانه پرسیده بودند.
خ. تصمیم گرفت از روی تخت‌اش بلند شود، اما کوفته‌تر از آن بود که این تصمیم را عملی کند و در واقع دوست داشت هنوز مدتی روی تخت دراز بکشد و با خودش به این موضوع فکر کند که چرا هیچ اضطرابی برای غیبت‌اش از خود نشان نمی‌دهد.


پ ن: همان‌طور که خودتان می‌دانید، لازم نیست شخصیت یک داستان از وضعیت "عذب‌اوغلی" بودن بیرون آمده باشد تا بتواند جدِ کسان دیگری باشد؛ آقای گره گور هم از این وضع مستثنا نبود.

 ادامه دارد


متن فوق به روز شده است.
+ لینک مستقیم