تبليغاتX
وبلاگ خازییل
88/05/05
لحظه‌های خالیِ خالی ٢

شب هم مثل آن دو ایستاده بود تو خیابان. دست زن نشسته بود توی جیب کت مرد و آرنج‌اش میان تن مرد بود. آن‌ وقتِ شب پیچ شمیران عجیب خلوت شده بود. بعد توی تاکسی که نشستند و نیم رخ‌های‌شان کنار هم هی تاریک و روشن شد، مرد پرسید: " امام حسین چیزیم می‌خوای؟ "  زن گفت: " فقط یه کم میوه و ماست و عسل. "
همه چیز پاکِ پاک بود. یک جور پاکی عجیب که وقتی مرد به صرافت‌اش افتاد، دست‌اش را زیر چانه‌ی زن و کشید و بعد همه چیز تمام شد.

+ لینک مستقیم
87/12/17
لحظه‌های خالیِ خالی ١

ایستاده است پشت سرم، نگاهم را روی کیبرد انداخته‌ام پایین، دارد نتیجه‌ی تایپ کردنم را نگاه می‌کند.
سرم را که می‌آورم بالا، می‌گوید: " همه‌ش چرت و پرت شد."
یادم رفته است که زبان کامپیوتر را فارسی کنم.
می‌گویم: " خیال می‌کنی اگه فارسی بود، چرت و پرت نمی‌شد؟ "
می‌رود.

+ لینک مستقیم