شب هم مثل آن دو ایستاده بود تو خیابان. دست زن نشسته بود توی جیب کت مرد و آرنجاش میان تن مرد بود. آن وقتِ شب پیچ شمیران عجیب خلوت شده بود. بعد توی تاکسی که نشستند و نیم رخهایشان کنار هم هی تاریک و روشن شد، مرد پرسید: " امام حسین چیزیم میخوای؟ " زن گفت: " فقط یه کم میوه و ماست و عسل. "
همه چیز پاکِ پاک بود. یک جور پاکی عجیب که وقتی مرد به صرافتاش افتاد، دستاش را زیر چانهی زن و کشید و بعد همه چیز تمام شد.