۱/ آن روز که هوای کرمان پس از مدت ها نم دار و بارانی شد٬ بابک را می دیدم که مدام دست به ریشش می کشد و می خندد.
بعد آمد و رفتیم تا از مغازه ی پشت دانشگاه بهمن کوچک بگیرد. گفت: نمی دانم چطور شده؟! این روز ها حالم که خوب باشد دلم سیگار می خواهد٬ بد هم که باشم باز سیگار...
یکدفعه صدایی از آسمان آمد که: "مگر از یک رفیق خوب چه می خواهی؟"
خشکش زده بود. گفتم چه شده؟ نترس! امیر حسین را مگر یادت نیست که همیشه می خواند:
"خداوند که مرا می آفرید٬در اتاق راه می رفت و سیگار می کشید."
دیگرحالش خوب بود. روز هایی که باران می بارد همه خوشحالیم و سیگار می کشیم.
۲/خیلی دردناک است که مجبور باشی جایی مشغول به کار باشی٬ که برای بهترین بودن باید احمق ترین باشی.
۳/ خیلی واضح است که تخیل٬ نسبت به واقعیت دنیا نوعی تقلب به حساب می آید. یعنی یک جور تقلب کردن برای رسیدن به یک نتیجه ی ذهنی که هیج وقت با استفاده از واقعیت حاصل نمی شود.
حالا این در خیلی از جاهای زندگی آدمیزاد نمود دارد. از دم دستی ترین مصادیقش می شود به خداباوری٬ هنر دوستی ٬ مستربیشن٬ خلسه دوستی٬ خاله زنک بازی و... اشاره کرد. البته این به معنای نفی فعل های مذکور نیست بلکه در رسای آن هاست.
باید قبول کرد٬ این یک واقعیت است که آدمیزاد از پس واقعیت بر نمی آید ٬بنابر این روزی سه بار گوشه ی هر کاغذی که گیرتان آمد بنویسید: "می تخیلم٬ پس هستم" .