تبليغاتX
وبلاگ خازییل
88/02/28
جــــــسی

..................... تقدیم به معصومه مرادیان

شک ندارم اگه شما هم یه همچین اتفاقی براتون می‌افتاد، تاریخ و روز و ساعتش که هیچی، حتمن سن و سال خودتون رو هم از یاد می‌بردین. اما گمون نکنم بیشتر از دو سه روز ازش گذشته باشه. از چی؟ آره، خودمم می‌دونم، همیشه یه اتفاق عجیب که برام می‌افته، موقع تعریفش، انقدر حاشیه می‌رم که به کل اصل مطلب یادم می‌ره. بچه‌تر که بودم، این خصوصیتم، وقت انشا نوشتن همه‌ی معلم‌ها رو دیوونه می‌کرد. یادمه وقتی انشامو که راجع به توصیف سگ همسایه‌مون نوشته بودم، برای اون معلم چاقه که اسمش یادم نیست خوندم، کاردش می‌زدی خونش در نمی‌اومد. خودم هم می‌دونستم چرا، آخه بعد از دو صفحه که را جع به شباهت خونه و حیاط خودمون و همسایه‌مون و اخلاق سگیِ مردِ همسایه و دعواهاش با عالم و آدم توضیح داده بودم، توی خط آخر گفته بودم: " آره، اسم سگ همسایه‌مون جسیه و سه سالشه، یه سگ پاکوتاه نژاد اروپاییه که پشمای خاکستری داره."
البته نه که ندونم چرا این طوری می‌شه‌ها، نه، برعکس خیلی هم خوب می‌دونم، همش واسه اینه که می‌خوام اون ماجرا رو خیلی خوب تعریف کنم، یه طوری که اونی که داره می‌شنوه، درست اندازه‌ی خودم ذوق مرگ بشه. اون وقتا دوستم می‌گفت که مامانش گفته که من یه‌جور بیماری مغزی دارم، اما من می‌دونستم که مامانش چرت می‌گه. چون من فقط می‌خواستم همه حرفمو خوب بفهمن. اماانگار فقط آخرِ حساب کتابام اشتباه از آب در می‌اومد.
خلاصه، ماجرا این جوری بود: همین طور که سوار تاکسی بودم و داشتم می‌رفتم، یه‌هو جسی رو دیدم، نشسته بود پشت یه ماشین، از این ماشین قدیمیا که دیگه تو مملکت ما تولیدش نمی‌کنن. آره، جسی بود، خودش بود، بعد این همه سال. پسر دنیا یه نخود کوچیکه که همه‌ی ماها توشیم. حتا یه لحظه هم شک نکردم که جسی نباشه، می‌دونی، آخه تو این سگ یه چیزی بود که با بقیه فرق داشت، درست نمی‌دونم چی، اما یه چیزی مثل یه سایه‌ای که مدام، هرجا که بره روش افتاده بود. می‌دونی، حالا بعضی وقتا فکر می‌کنم مامان  دوستم راست گفته بود، شایدم یه جور بیماری داشته باشم، آخه درست همین الان یادم اومد که توی همون انشای مدرسه، حتا یادم رفته بود بنویسم که من همیشه از سگا می‌ترسیدم. اما بعدن از جسی خوشم اومده بود، حالا هم که جسی با بقیه سگا فرق داشت. اما نه، مریضی چیه؟ من فقط می‌خواستم اونا حرفای من رو راجع به جسی خوب بفهمن، اما آخرش کارا خراب از آب در اومده بود. فقط آخرش.
ماشین قدیمیه پشت چراغ قرمز وایساده بود جلوی تاکسیِ من. جسی خودش رو می‌مالید به شیشه‌ی عقب ماشین، نمی‌دونستم چه کار می‌شه کرد تو این شرایط، درست عین وقتایی که بچه‌های کوچولو برات از شیشه‌ی پشت ماشین شکلک در میارن، این جور وقت‌ها انگار که همه‌ی ماهیچه‌های صورتم فلج بشن و نتونم هیچ شکلکی دربیارم، خیره می‌مونم و می‌مونم تا ماشین جلویی راه بیفته و همه چی تموم بشه، درست مثل جسی که حالا، همین طور خودش رو می‌مالید به شیشه‌ی پشت ماشین و چراغ سبز شد و اون ماشین قدیمیه که دیگه توی مملکت ما تولید نمی‌شه، راه افتاد.


***

می‌دونی که، عادت ندارم زیاد حاشیه برم، فقط دلم می‌خواد بقیه حرفمو درست بفهمن. این که اسمش حاشیه رفتن نیست، هست؟
همون قضیه‌ی ذوق مرگی و ایناست. آخه این قضیه خیلی جدیه، شاید مجبور بشم برم و اون معلم چاقه که براش راجع به جسی انشا خونده بودم رو پیدا کنم، دلم می‌خواد ببینم چه حسی پیدا می‌کنه وقتی قضیه رو می‌شنوه؟ این بار می‌خوام برم پیشش و صاف خودِ خود قضیه رو براش بگم، فکر کنم خود این قضیه انقدر عجیب باشه که دیگه لازم نباشه، اینقدر حرص ذوق مرگ شدن طرف رو بخورم، آره تازه شاید اگه زیادی هم تلاش کنم، حال طرف از شنیدن ماجرا خیلی خراب بشه، خیلی خراب.
اینایی که گفتم همش یه طرف، این که معلمه باور کنه هم یه طرف. این جور آدما هر یه سال تحصیلی که می‌گذره و یه سری از دانش‌آموزا رو رد می‌کنن، خرفت‌تر می‌شن. نه این که خرافاتی و این‌جور چیزا باشم‌ها، اما خوب، به یه سری انرژی‌های منفی اعتقاد دارم که می‌تونه روح معلم‌ها رو داغون کنه و از اونا یه سری چیزای عجیب و غریب وحشتناک بسازه.
شاید مجبور بشم معلمه رو ببرم یه جای تاثیر گذار و این حرفا رو بهش بگم، یه جایی که حرفام روش خیلی اثر کنه، مثلن هلش بدم سمت یکی از دیوارای بیرون مدرسه وکمرش رو بچسبونم به دیوار و دوتا دستام رو بگذارم دو طرف شونه‌هاش و یه‌کم خودم‌رو وِل کنم رو هیکل چاقش، بعد بگم:
می‌دونی بعدش چی شد؟ رسیدم به چهار راه بعدی، بازم چراغ قرمز بود. محاله بتونی از چراغ قرمزای اون خیابون یکی درمیون فرار کنی.
بعد یکم خودم رو متاثر نشون می‌دهم و باز تکرار می‌کنم: پسر، دنیا خیلی کوچیکه، یه نخوده، یه نخود.
اینجاس که دیگه معلمه می‌خواد گریه‌ش بگیره. بهش می‌گم:
آخر ماجرا خیلی عجیب تموم شد، تاکسی من دوباره وایساد پشت همون ماشین قدیمیه، یکی از همونایی که حد اقل ده ساله که یه‌دونش هم از کارخونه بیرون نیومده، همونی که جسی توش بود. اما اون چیزه که من دیده بودم، باورت می‌شه چی بود؟ ها؟ باورت می‌شه؟ زنه هی سرش رو تکون می‌داد و روسریش رو شیشه‌ی عقب ماشین بازی می‌کرد.

+ لینک مستقیم