<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خازییل</title>
<link>http://khazil.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 08 Nov 2009 09:42:02 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>قتل</title>
<link>http://khazil.blogfa.com/post-406.aspx</link>
<description>&lt;br /&gt;قاتلان معمولن&lt;br /&gt;توی شب‌های سیاه&lt;br /&gt;وقت تابیدن مهتاب سپید&lt;br /&gt;بر سر قبر هر آن‌که کُشتند&lt;br /&gt;با قدی افراشته&lt;br /&gt;با دو دستی که به سینه زده‌اند&lt;br /&gt;می‌استند&lt;br /&gt;با صدایی آرام&lt;br /&gt;مثل یک زمزمه‌ی خالص و پاک&lt;br /&gt;زیر لب می‌خوانند:&lt;br /&gt;خوب شد آخرسر&lt;br /&gt;رفتی به درک&lt;br /&gt;سگ پدرِ&lt;br /&gt;پستِ پدرسگ.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 09:42:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khazil&amp;postid=406</comments>
<dc:creator>khazil</dc:creator>
<guid>http://khazil.blogfa.com/post-406.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک چیز درخور</title>
<link>http://khazil.blogfa.com/post-405.aspx</link>
<description>
   &lt;img style=&quot;width: 342px; height: 379px;&quot; src=&quot;http://img37.imagefra.me/img/img37/2/11/5/khazilblog/f_mtms50t6m_4fbfcd4.jpg&quot; /&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 22:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khazil&amp;postid=405</comments>
<dc:creator>khazil</dc:creator>
<guid>http://khazil.blogfa.com/post-405.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Running From Paradise</title>
<link>http://khazil.blogfa.com/post-404.aspx</link>
<description>
&lt;br /&gt;هیچ انسانی قدم به سرزمینی نخواهد گذاشت، مگر دردناکیِ زندگی را با خود به آن‌جا بَرد.&lt;br /&gt;..&lt;br /&gt;فرناندو پسوآ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; توی بهشت که بودم، همه چیز خیلی عجیب و غریب و ناجور بود. قبلن خیال می‌کردم آن‌جا باید بهترین و شگفت انگیزترین جای دنیا باشد. مثلن یک جای باغ مانندی که دیوارهای بلند و حصارهای طلایی تا آسمان افراشته‌ای دارد که جلوی هرجور بدبختی و فکر و خیال تخس را می‌گیرند. بعد همین طور در ادامه‌اش خیال می‌کردم که آن‌جا حتمن یک جورهایی هم یک جای خلوتی است و اگر دلت نخواهد، هیچ حیوان دوپایی دور و برت پیدایش نخواهد شد. اما این‌طور نبود. همه چیز خیلی بد بود. یعنی به من بد گذشت. شاید چون مجاز نبودم پابگذارم توی بهشت. آدم‌های بدبخت، آدم‌های ناچار، آدم‌های این‌جوری هرکجا که بروند جهنم درون‌شان را دنبال خودشان این‌ور و آن‌ور می‌کشند.&lt;br /&gt;یکی از روزهایی که همین طور نشسته بودم توی بهشت، دیدم که واقعن از وقتی آمده‌ام این تو هیچ کاری نکرده‌ام. اصلن همان وقت بود که فهمیدم که تا آن‌موقع آن‌جا هیچ حس خوبی به من نداده است. فهمیدم آن چیزهایی که می‌خواهم‌شان را اصلن همین که هِی بخواهم‌شان و هِی نشود است که خواستنی کرده است. بعد، چند روز گذشت و تصمیم گرفتم فرار کنم.&lt;br /&gt;بعد از فرار، توی راه برگشت، وقتی خطر گیر افتادن کم شد، آرام هدفونم را توی گوشم فرو کردم و با قلبی مطمئن به آوازخوان‌های گروه شتر گوش دادم. و اصلن همین شتر بود که باعث شد راهم را محکم و سریع بیایم و فکرهای چرندِ برگشت به بهشت را از مغزم بیرون کنم.&lt;br /&gt;و الان این جایم. فرار کرده‌ام. خسته‌ام. پاهایم درد می‌کند. کمرم از بس که توی جوی‌های خشک بهشت، زیر آفتاب، با مارمولک‌ها و سوسمارها دراز کشیده‌ام خشک شده است. دارم خودم را آماده می‌کنم که فردا برای دل خوشی خودم و شاید هم برای سرخوشی دیگران، با یک موزیک شادِ مسخره، رقص شادِ دیوانه واری راه بیندازم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستی از بهشت فقط یک تکه کاغذ با خودم آورده‌ام، توی جیب شلوارم بود و من نمی‌دانم که چه‌طور و چه‌کسی آن را توی جیبم گذاشته است. رویش نوشته شده: ما آدمی‌زادها هرگز برای خودمان زندگی نمی‌کنیم و این خیلی غم‌انگیز است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 20:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khazil&amp;postid=404</comments>
<dc:creator>khazil</dc:creator>
<guid>http://khazil.blogfa.com/post-404.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Escape to paradise</title>
<link>http://khazil.blogfa.com/post-403.aspx</link>
<description>
&lt;br /&gt;رابطه‌ی آدمی‌زاد در دنیا با هر چیزی، با هر پدیده‌ای، نیاز به ریکاوری دارد. باز آرایی گراف‌های ذهنی، خلوت شدن‌شان، پرداختن و تمیز کردن و عیب یابی‌شان، این که بنشینی و با خیال آسوده گراف‌ها را با سلیقه و از سر ذوق، آگاهانه، از نو بچینی و مرتب‌شان کنی فرصت بزرگی است که خیلی‌ها خودشان را از آن محروم می‌کنند - یا شرایطِ اطراف‌شان آن‌ها را محروم می‌کند.&lt;br /&gt;یک مدتی دلم می‌خواهد بروم دنبال کارِ خودم. نمی‌دانم چه‌قدر دوام بیاورم اما امیدوارم مدت‌اش کم نباشد. امیدوارم با فکر و ذهن بهتری برگردم و پایم را بگذارم این‌جا. یا اگر هم این‌طور نشد حداقل یک چیزی توی نگاهم عوض شده باشد.&lt;br /&gt;علی الحساب دیگر چیزی ندارم بنویسم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 Oct 2009 19:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khazil&amp;postid=403</comments>
<dc:creator>khazil</dc:creator>
<guid>http://khazil.blogfa.com/post-403.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جایی در تکزاس</title>
<link>http://khazil.blogfa.com/post-402.aspx</link>
<description>&lt;br /&gt;توی یک خانه‌ی مزرعه‌ایِ بزرگ با یک پدربزرگ و&lt;br /&gt;مادربزرگ ( نه مال خودم ) نشسته‌ایم و مادربزرگ به من می‌گوید&lt;br /&gt;که &quot;میگرنِ وحشتناکی&quot; دارد و نمی‌داند چه کارش کند.&lt;br /&gt;آن‌وقت می‌فهمم که سردردش شروع شده و به این خاطر است&lt;br /&gt;که من توی خانه‌اش نشسته‌ام.&lt;br /&gt;پدربزرگ از من می‌پرسد که چیزی می‌نوشم و من می‌گویم&lt;br /&gt;بله و او برایم ویسکی و&lt;br /&gt;آب می‌ریزد&lt;br /&gt;و زنم سلانه سلانه می‌آید بیرون و می‌گوید&lt;br /&gt;&quot; خیلی زود باهاش شروع نکنین، گندش در می‌آد.&quot;&lt;br /&gt;مشروب را می‌کوبم روی میز، به پدربزرگ نگاه می‌کنم، می‌پرسم،&lt;br /&gt;&quot; اون آخریشون چه‌طور شد؟ &quot;&lt;br /&gt;زنم می‌رود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عصر دارد از نفس می‌افتد&lt;br /&gt;همین‌طور که من با پدربزرگ&lt;br /&gt;به نوشیدن نشسته‌ام&lt;br /&gt;و بعد پدربزرگ خوابیده&lt;br /&gt;توی صندلی‌اش می‌افتد و من &lt;br /&gt;بیشتر به خودم می‌رسم.&lt;br /&gt;با خورشیدی که انگار توی چشم‌هایم به غروب می‌نشیند،&lt;br /&gt;نشسته‌ام و &lt;br /&gt;حالِ خوشی است.&lt;br /&gt;بعد از مدتی قدم زنان توی حیاط می‌روم و &lt;br /&gt;یک سرخ‌پوست آن‌جا می‌بینم.&lt;br /&gt;روی زمین می‌نشینم و تماشایش می ‌کنم که &lt;br /&gt;یک لانه‌ی مرغ سر هم می‌کند.&lt;br /&gt;بعد، کمی که گذشت، می‌پرسم &quot; چیزی می‌نوشی؟ &quot;&lt;br /&gt;می‌گوید نه.&lt;br /&gt;از آن آدم‌هایی که شوخی ندارند.&lt;br /&gt;برمی‌گردم سمت خانه.&lt;br /&gt;پدربزرگ هنوز خواب است.&lt;br /&gt;مادر بزرگ هنوز سردرد دارد.&lt;br /&gt;می روم توی خانه.&lt;br /&gt;به اتاق خواب برمی‌گردم.&lt;br /&gt;زنم آن‌جا ایستاده.&lt;br /&gt;می‌گوید &quot; تویِ حرومزاده &quot;&lt;br /&gt;می‌گویم &quot; صد البته &quot;&lt;br /&gt;تِلِپ&lt;br /&gt;خودم را روی تخت می‌اندازم و &lt;br /&gt;سقف بالای سرم را نگاه می‌کنم.&lt;br /&gt;لا به لای ترک‌ها شکلِ یک فرشته، یک بزغاله&lt;br /&gt;و یک شیر را پیدا می‌کنم.&lt;br /&gt;زنم از اتاق بیرون می‌رود.&lt;br /&gt;مانده‌ام چه‌قدری به سرخپوست می‌دهند.&lt;br /&gt;زیاد نیست: اتاق و غذا و &lt;br /&gt;جایی برای شاشیدن.&lt;br /&gt;تصمیم می‌گیرم بخوابم.&lt;br /&gt;شاید بعدن، توی شب&lt;br /&gt;چیزها بهتر به نظر برسند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;چارلز بیکافسکی&lt;br /&gt;برگردان: آقای خازییل&lt;/font&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Sep 2009 09:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khazil&amp;postid=402</comments>
<dc:creator>khazil</dc:creator>
<guid>http://khazil.blogfa.com/post-402.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شباهتِ بی‌غرض</title>
<link>http://khazil.blogfa.com/post-401.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;کلیه‌ی شخصیت‌های این خواب خیالی هستند و شباهت آن‌ها با آدم‌های واقعی کاملن تصادفی است.&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;دیشب خواب دیدم:  ناخواسته وارد مکانی شده‌ام که شکل یک کلوپ شبانه است. هیچ‌کس را نمی‌شناسم. همه جا شلوغ پلوغ است. یک گروه موسیقیِ بندری هم هست که مردی با حرارت می‌خواند: &quot; عمو شیشکوپسکی &quot; و کف دست‌هایش را به هم می‌کوبد و دور خودش بندری می‌رقصد.&lt;br /&gt; کلی زن هم هستند که با همان حرارت بعد از هر بار که مرد &quot;عمو شیشکوپسکی&quot;‌اش را می‌خواند، پشت بندش به آواز می خوانند: &lt;br /&gt;&quot; کجاس؟ کجاس؟ &quot;&lt;br /&gt; و اینطوری است که پیش خودم خیال می‌کنم &quot;عمو شیشکوپسکی&quot; آدم باحالِ مو قرمزِ چاقِ بطری به دستی است که همه‌ی زن‌های دنیا شیفته‌اش هستند و او با بیخیالی تلوتلو خوران از جلوی همه‌شان رد می‌شود و دست می‌اندازد دور گردن یکی از دختر‌ها که خیلی ذوق کرده است.&lt;br /&gt;اما یک‌هو صحنه تاریک می‌شود و می‌فهمم که دارم خواب می‌بینم.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 23 Sep 2009 10:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khazil&amp;postid=401</comments>
<dc:creator>khazil</dc:creator>
<guid>http://khazil.blogfa.com/post-401.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هنوز هم مشغول مردنت هستی ٢</title>
<link>http://khazil.blogfa.com/post-400.aspx</link>
<description>
&lt;img height=&quot;371&quot; width=&quot;282&quot; src=&quot;http://img39.imagefra.me/img/img39/2/9/20/khazilblog/f_wrn1jm_61dbc82.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کسی مانند من تنها نماند&lt;br /&gt;به راه زندگانی وانماند&lt;br /&gt;خدا را در قفای کاروان ها&lt;br /&gt;غریبی در بیابان جا نماند&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فریدون مشیری&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 20 Sep 2009 20:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khazil&amp;postid=400</comments>
<dc:creator>khazil</dc:creator>
<guid>http://khazil.blogfa.com/post-400.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رویای چند هزار و چندم</title>
<link>http://khazil.blogfa.com/post-399.aspx</link>
<description>
&lt;br /&gt;تقدیم به &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://bigsleep.wordpress.com/&quot;&gt;خواب بزرگ&lt;/a&gt; که راهش در سرازیریِ پایان است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خواب می‌بینم با عمه و مادرم و چندتایی از پسرعمه‌ها و خواهرم سوار اتوبوسی شده‌ایم. همه‌مان جوان مانده‌ایم اما عمه‌ام خیلی پیر شده است. اتوبوس توی جاده‌ای در حرکت است. زمان خیلی جلو رفته اما هیچ کدام‌مان در آن لحظه این موضوع را حس نمی‌کنیم. روی شیشه‌های اتوبوس دکمه‌هایی تعبیه شده که شبیه لینک‌های رنگارنگ اینترنتی است. با فشردن هر لینک می‌توان منظره‌ای که هرکس دوست دارد بیرون از پنجره‌ی اتوبوس ببیند را انتخاب کرد. مثلن روی لینک‌ها نوشته شده: جنگل، بیابان، دریا، کارخانجات، محیط‌های شهری، گیاهان دریایی و...&lt;br /&gt;اما عمه‌ام باورش نمی‌شود. می‌گوید این‌ها دروغ است. می‌گوید این چیزها حقیقت ندارد. می‌گوید چیزهایی که می‌بینید، همان چیزهایی است که واقعن آن بیرون هست و نمی‌شود منظره‌های بیرون را به هیچ طریقی انتخاب کرد.&lt;br /&gt;مجبور می‌شویم برای اثبات حقیقت ماجرای لینک‌ها، یکی از پنجره‌های اتوبوس را بکنیم تا او حقیقت بیرون را تماشا کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
&lt;p&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Sep 2009 10:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khazil&amp;postid=399</comments>
<dc:creator>khazil</dc:creator>
<guid>http://khazil.blogfa.com/post-399.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درس‌های کوچک ٤</title>
<link>http://khazil.blogfa.com/post-398.aspx</link>
<description>&lt;br /&gt;شاهکارهای ادبی٬ معمولن در انتهای دوران تاریخی موضوعیشان پدید می‌آیند.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 16 Sep 2009 19:59:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khazil&amp;postid=398</comments>
<dc:creator>khazil</dc:creator>
<guid>http://khazil.blogfa.com/post-398.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>انسان و حیوان</title>
<link>http://khazil.blogfa.com/post-397.aspx</link>
<description>&lt;br /&gt; &lt;img height=&quot;254&quot; width=&quot;341&quot; src=&quot;http://img38.imagefra.me/img/img38/2/9/14/khazilblog/f_lhlokjldlmm_a4718fa.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 14 Sep 2009 19:53:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khazil&amp;postid=397</comments>
<dc:creator>khazil</dc:creator>
<guid>http://khazil.blogfa.com/post-397.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
