<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خازییل</title>
<link>http://khazil.blogfa.com/</link>
<description>Ti ِِAmo </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 17 Jun 2008 07:49:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>نظام خان</title>
<link>http://khazil.blogfa.com/post-153.aspx</link>
<description> &quot;دو قطره ی لزج چکانده اند توی گودگاه کبود صورتش٬ میان آن همه چروک و پوست پلیسه شده٬ که مثلن:چشم. باهاشان که نمی بیند٬ تنها این سمت و آن سمت می گرداندشان تا حال همه را به هم بزند&quot;. این ها را آقا نظام می گفت.&lt;BR&gt;ما فقط دزدکی گوش می ایستادیم و می شنیدیم. می دانستیم که چشم دوخته توی صورت زن های ساختمان و دارد تعریف می کند. &lt;BR&gt;بعد خم می شد و دوباره دستمالش را از توی آب چرک سطل قرمز بیرون می کشید٬ می چلاند و پرت می کرد روی سنگ کف پله ها و باز می گفت: &quot;از دست من خسته شده&quot;.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گمان کنم بعد ها میثم یک بار پرتره ی لیدی آقا نظام را دیده بود٬ دزدکی. و باز با همان لرز همیشگی گفته بود: شبیه یکی از عکسای آدامس مدله. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Jun 2008 07:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khazil&amp;postid=153</comments>
<dc:creator>khazil</dc:creator>
<guid>http://khazil.blogfa.com/post-153.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هشدار</title>
<link>http://khazil.blogfa.com/post-152.aspx</link>
<description>هیچ چیز به قدر مطالعه‌ی فیزیک و ریاضیات، ذهن آدم را خرف و زود باور بار نمی‌آورد.
</description>
<pubDate>Fri, 06 Jun 2008 23:37:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khazil&amp;postid=152</comments>
<dc:creator>khazil</dc:creator>
<guid>http://khazil.blogfa.com/post-152.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یادگار</title>
<link>http://khazil.blogfa.com/post-151.aspx</link>
<description>این را می نویسیم تا یادمان بماند که شیخ پیرمان، روزی غرق در اندوه با خود گفت:&lt;br /&gt;&quot; هیچ چیز به قدر یک جفت کفش سفید و پاخورده ی دخترانه مقدس نیست.&quot;&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 05 Jun 2008 21:54:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khazil&amp;postid=151</comments>
<dc:creator>khazil</dc:creator>
<guid>http://khazil.blogfa.com/post-151.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ابعاد دنیا</title>
<link>http://khazil.blogfa.com/post-150.aspx</link>
<description> فریبرز  نشسته بود٬ پشتش را به دیوار داده بود و همان طور که با نوک ناخن هایش لب پایینی اش را پوست پوست می کرد٬ &lt;BR&gt;می گفت :  &quot;دنیا خیلی کوچک است. چند روز پیش سر همین چهار راه احمدی خودمان ٬ رفتم توی یک مغازه ی دو در سه ی خیاطی. یک دخمه ی تاریک که وقتی وارد شدم فکر کردم اینجا شاید اصلا سوراخ دنیا باشد. مثل همین سوراخ هایی که گوشه و کنار هر جایی هستند و آخر سر هم می شوند محل انباشته شدن چرک و کثافت. می خواستم پاچه ی شلوارم را درست کنم ٬دیدم یک آقای دیگر هم ایستاده که ی خواهد پاچه ی شلوارش را درست کند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;روایت اول:&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt; خوب ایستادم و تماشایش کردم ٬مرا نمی دید ٬پشتش به من بود و حواسش جمع پاچه ی شلوار بود. وقتی کار خیاط تمام شد. راحت رفت به خانه اش و من هم با شلوار صحیح و سالم از سوراخ دنیا در آمدم. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;روایت دوم:&lt;/STRONG&gt; &lt;BR&gt;یادم افتاد به فاریاب توت. خودم ٬ او  و مدرسه ی روستایمان. چشم هایم گرد شد.زیر چشمی نگاهش افتاد به صورتم  وباز زل زد به پاچه ی شلوار.از سوراخ دنیا زدم بیرون و پاچه ی شلوارم هنوز معیوب بود. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;لامصب دنیا هیچ جور حساب کتاب ندارد٬ هیچ جور...  هر جور حساب کنی کوچک است٬ خاک بر سر.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Jun 2008 09:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khazil&amp;postid=150</comments>
<dc:creator>khazil</dc:creator>
<guid>http://khazil.blogfa.com/post-150.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Mr. moustache</title>
<link>http://khazil.blogfa.com/post-149.aspx</link>
<description>         &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://meathaus.com/wp-content/images/travis_a_louie_art.jpg&quot; align=baseline border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;یک بار که خواستم به سبیل هایش دست بزنم. دستم را پس کشید٬توی چشم هایم نگاه کرد  و گفت: شاخ سوسک ندیدی؟ اینم مثل اونه.&lt;BR&gt;بعد رفت توی آینه خودش را نگاه کرد و هی به سبیلش دست کشید.  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 May 2008 14:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khazil&amp;postid=149</comments>
<dc:creator>khazil</dc:creator>
<guid>http://khazil.blogfa.com/post-149.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روایت ابو جع جع خان</title>
<link>http://khazil.blogfa.com/post-148.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;۱/ بیچاره آن ها که عشق اولشان یک فاحشه باشد.&lt;BR&gt;۲/dreamers را حتمن ببینید.&lt;BR&gt;۳/موارد۱و۲ هیچ ربطی به هم ندارند٬مواظب باشید اشتباه نکنید.&lt;BR&gt;۴/دیشب فهمیدم در جریان عوض کردن لباس وبلاگم یک از اینک های قبلی جا افتاده٬ که اضافه اش کردم.&lt;BR&gt;۵/باز هم باید همه چیزمان را بگیرید تا بفهمید دیگر هیچ نداریم؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 May 2008 09:41:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khazil&amp;postid=148</comments>
<dc:creator>khazil</dc:creator>
<guid>http://khazil.blogfa.com/post-148.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>1×3</title>
<link>http://khazil.blogfa.com/post-147.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;۱/&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; آن روز که هوای کرمان پس از مدت ها نم دار و بارانی شد٬ بابک را می دیدم که مدام دست به ریشش می کشد و می خندد.&lt;BR&gt;بعد آمد و رفتیم تا از مغازه ی پشت دانشگاه &lt;EM&gt;بهمن کوچک&lt;/EM&gt; بگیرد. گفت: نمی دانم چطور شده؟! این روز ها حالم که خوب باشد دلم سیگار می خواهد٬ بد هم که باشم باز سیگار...&lt;BR&gt;یکدفعه صدایی از آسمان آمد که: &quot;مگر از یک رفیق خوب چه می خواهی؟&quot;&lt;BR&gt;خشکش زده بود. گفتم چه شده؟ نترس! امیر حسین را مگر یادت نیست که همیشه می خواند:&lt;BR&gt;&quot;خداوند که مرا می آفرید٬در اتاق راه می رفت و سیگار می کشید.&quot;&lt;BR&gt; دیگرحالش خوب بود. روز هایی که باران می بارد همه خوشحالیم و سیگار می کشیم.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۲/&lt;/STRONG&gt;خیلی دردناک است که مجبور باشی جایی مشغول به کار باشی٬ که برای بهترین بودن باید احمق ترین باشی.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;۳/&lt;/STRONG&gt; خیلی واضح است که تخیل٬ نسبت به واقعیت دنیا نوعی تقلب به حساب می آید. یعنی یک جور تقلب کردن برای رسیدن به یک نتیجه ی ذهنی  که هیج وقت با استفاده از واقعیت حاصل نمی شود.&lt;BR&gt;حالا این در خیلی از جاهای زندگی آدمیزاد نمود دارد. از دم دستی ترین مصادیقش می شود به خداباوری٬ هنر دوستی ٬ مستربیشن٬ خلسه دوستی٬ خاله زنک بازی و... اشاره کرد. البته این به معنای نفی فعل های مذکور نیست بلکه در رسای آن هاست. &lt;BR&gt;باید قبول کرد٬ این یک واقعیت است که آدمیزاد از پس واقعیت بر نمی آید ٬بنابر این روزی سه بار گوشه ی هر کاغذی که گیرتان آمد بنویسید:     &quot;می تخیلم٬ پس هستم&quot; .&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 May 2008 12:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khazil&amp;postid=147</comments>
<dc:creator>khazil</dc:creator>
<guid>http://khazil.blogfa.com/post-147.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نوشته ها یی برای گنجشک سیاه</title>
<link>http://khazil.blogfa.com/post-146.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;معرفي – چارلز بوكوفسكي&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; منتقدی درباره ی آثار بو کوفسکی می گوید:&lt;BR&gt; فضاي نوشته هاي اونماي دقيق و روشني از يك فانتزي مردانه ي تابو شده را به تصوير مي كشد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتي آقاي بوكوفسكي بزرگ در روز 16 آگوست 1920 خبر پسر دار شدن خود را شنيد، به هيچ وجه به ادبيات و اين جور مسايل فكر نمي كرد. شرايط آلمان در آن روز ها با ركود اقتصادي بعد از جنگ جهاني دوم مصادف شده بود و بنابر اين اوضاع اقتصادي خانواده ي بوكوفسكي هم چندان تعريفي نداشت.&lt;BR&gt;چارلز تقريبا سه ساله بود كه خانواده اش از آلمان به آمريكا مهاجرت كردند و در بالتيمور مريلند ساكن شدند، مدتي بعد پس از آنكه توانستند پول كافي پس انداز كنند به حومه ي شهر لس آنجلس در كاليفرنيا نقل مكان كردند و بعدها به نظر بوكوفسكي : &quot; اين تازه آغاز ماجرا بود&quot;.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;در سال هاي جواني چارلز به مدت دوسال در كالج شهر لس آنجلس در رشته هاي ادبيات و روزنامه نگاري تحصيل كرد اما آن روز ها هيچ كس حتي خود چارلز هم نمي دانست كه در آينده به يكي از تاثير گذارترين و جريان ساز ترين چهره هاي ادبيات غير آكادميك و حتي ضد آكادميك آمريكا و جهان تبديل خواهد شد.&lt;BR&gt;او اولين داستان كوتاهش را در 24سالگي و در يك مجله ي ادبي كوچك به چاپ رساند و داستان بعدي را دوسال&lt;BR&gt;بعد و در يك مجله ي ديگر منتشر كرد. چاپ همين دو داستان كافي بود تا چارلز با وقايع عرصه ي نشر آشنا شود و تا حدود يك دهه حتي ديگر دست به قلم نبرد.&lt;BR&gt;او در مدت اين ده سال همچنان در لس آنجلس زندگي مي كرد اما زمان زيادي از وقتش را به پرسه زدن در ايالت هاي سرتاسر آمريكا ، به عهده گرفتن شغل هاي خرد و عجيب و غريب و زندگي كردن توي اتاق هاي اجاره اي ارزان قيمت  گذراند.&lt;BR&gt;اوايل دهه ي پنجاه، بوكوفسكي در اداره ي پست لس آنجلس به عنوان نامه رسان مشغول به كار شد اما تنها سه سال آنجا دوام آورد و استعفا داد.او در سال 55 به زخم معده ي وخيمي دچار شد و مجبور شد مدتي را در بيمارستان سپري كند ولي دوران بيمارستان براي او دستاورد ارزشمندي در پي داشت؛ او بعد از ترك بيمارستان سرودن شعر را آغاز كرد و به چنان شاعر پر كاري تبديل شد كه تا پايان عمرش در كنار داستان های كوتاه و پنج رماني كه نوشت  صد ها شعر نيز سرود.&lt;BR&gt;چارلز بوكوفسكي و باربارا فراي- شاعر- در سال 1957 با هم ازدواج كردند اما ظرف كمتر از دو سال از هم جدا شدند. باربارا اصرار داشت كه جدايي آن ها هيچ ربطي به ادبيات ندارد اما بعضي مي گفتند كه  باربارا به توانايي چارلز در سرودن شعر به هيچ وجه ايمان نداشت. در پي اين جدايي بود كه بوكوفسكي به الكل روي آورد و سرودن شعر را از سر گرفت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; در سال 1960 چارلز دوباره به اداره ي پست لس آنجلس بازگشت و كار خود را به عنوان كارمند بايگاني آغاز كرد. او در اين سال ها شعر ها و داستان هاي متعددش را براي بسياري از مجلات و نشريات مي فرستاد و آن ها را به چاپ مي رساند، اين وضعيت تا نه سال بعد كه بوكوفسكي پذيرش نامه اي از سوي انتشارات گنجشك سياه  مبني بر تمايل به چاپ آثارش دريافت كرد، ادامه داشت. بوكوفسكي بلافاصله پس از دريافت پذيرش نامه  از شغل خود در اداره ي پست استعفا داد و تصميم گرفت كه به صورت تمام وقت به كار نويسندگي مشغول شود. بوكوفسكي اين موضوع را در نامه اي كه آن روز ها نوشته است اين طور توضيح داده: &quot;بايد يكي از اين دو راه را انتخاب مي كردم _ در اداره ي پست بمانم و ديوانه شوم...يا نقش يك نويسنده را بازي كنم و گرسنگي بكشم. من تصميم گرفته ام گرسنگي بكشم.&quot;  بوكوفسكي كمتر از يك ماه بعد از خروجش از اداره ي پست اولين رمانش  دفترپست را به پايان رساند.&lt;BR&gt;بوكوفسكي به خاطر سپاسگذاري از آقاي مارتينز- صاحب انتشارات- و همچنين قدرداني از اعتماد او به يك نويسنده ي ناشناس تقريبا باقي آثارش را نيز توسط انتشارات گنجشك سياه به چاپ رساند. &lt;BR&gt;بوكوفسكي در سال 1976 ليندا لي بيگل را- كه يك رستوران دار بود- ملاقات كرد و دوسال بعد با او از ناحيه ي شرقي هاليوود- جايي كه بيشتر عمرش را در آن سپري كرده بود- به  سان پدرو  نقل مكان كرد. آنها در سال1985 در مندلي پالمرهال با هم ازدواج كردند. بوكوفسكي بعدها ليندا را در رمان  زنان  ودر قالب شخصيت  سارا، جاودانه كرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;او در طول چهل سال فعاليت ادبي خود بسياري از آثارش را در مجلات مختلف به چاپ رساند بنابراين قسمت اعظم آثار او ،از لحاظ گردآوري  سر و شكل منظمي نداشتند.به همین خاطر بعد ها قسمتي از آن ها را به صورت چند جلد از مجموعه هاي شعر و داستان كوتاه توسط انتشارات گنجشك سياه(نام جديد اين انتشارات ‌هارپركالين/ ECCO است) به چاپ رساند.او نويسندگاني چون آنتون چخوف، جيمزتربر، فرانتس كافكا، كانت همسان ، ارنست همينگوي ،فئودور داستايفسكي، رابينسون جفرز و... را به لحاظ تاثير گذاري شان مي ستود.  &lt;BR&gt;بوکوفسکی به محل زندگي اش لس آنجلس بسيارعلاقه داشت و هميشه از آن جا صحبت مي كرد . او در يك مصاحبه به سال1974 گفته بود: &quot; روح من هميشه در جغرافياي اين شهر پرسه ميزند... من هيچ جا را مثل    لس آنجلس نمي بينم ،به خاطر اينكه در اين جا بزرگ شده ام و اين شهر خودش را به من شناسانده است...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سر انجام آقاي بوكوفسكي در9 مارس 1994 به علت سرطان خون درگذشت. بعد از مرگ چارلز بوكوفسكي انتشارات ECCO به جمع آوري صدها آثار پراكنده ي او در مجلات پرداخت كه حاصل آن كتابي شد كه در سال 2007 و با نام &quot;مردمان چون گل ها&quot; به بازار آمد.در حقيقت اين كتاب آخرين كتاب بوكوفسكي به شمار مي رود. &lt;BR&gt;آرشيو ادبي بوكوفسكي نيز در سال2006 از سوي همسر سابق او، ليزا لي بوكوفسكي ، به كتابخانه ي هانتينگتون اهدا شد.&lt;BR&gt;بر روي سنگ قبر او نوشته شده است: Don’t try &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پ.ن:&lt;BR&gt;این معرفی به خاطر کامنت های &lt;A href=&quot;http://walkerinthewoods.wordpress.com/&quot; target=_blank&gt;پیاده روی در جنگل&lt;/A&gt;٬ نوشته شده است.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 May 2008 14:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khazil&amp;postid=146</comments>
<dc:creator>khazil</dc:creator>
<guid>http://khazil.blogfa.com/post-146.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>None</title>
<link>http://khazil.blogfa.com/post-145.aspx</link>
<description>روی شیشه ی مانیتور پر شده است از لکه ها و رد های انگشت. &lt;BR&gt;گمان کنم اتفاق مهمی افتاده باشد که همه با انگشت آنجا را به هم نشان داده اند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 May 2008 13:56:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khazil&amp;postid=145</comments>
<dc:creator>khazil</dc:creator>
<guid>http://khazil.blogfa.com/post-145.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نابغه</title>
<link>http://khazil.blogfa.com/post-144.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;آنوقت ها که داشتم یک نابغه می شدم٬ یا آن روزها که داشتم از گرسنگی می مردم٬ و هیچ کس نوشته های مرا چاپ نکرد٬ بیشتر از هر زمان دیگر اوقاتم را توی کتابخانه گذراندم.&lt;BR&gt;پیدا کردن یک جایی کنار پنجره ٬توی نور آفتاب معرکه بود. جایی که خورشید می توانست مغزم را پر از موسیقی کند.&quot;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- چارلز بوکوفسکی(بیکافسکی)&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 May 2008 08:53:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khazil&amp;postid=144</comments>
<dc:creator>khazil</dc:creator>
<guid>http://khazil.blogfa.com/post-144.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
